جادهها
جایی اگر برای رفتن داشتند
غربت با پوشیدن کفشهایت آغاز نمیشد
و دستی که پشت سرت آب میریخت
جادهها را به زمین کوک نمیزد
یک روز باد
تمام آدم ها را میبرد
جادهها مثل کلاف سردرگمی دور خود میچرخند
و زمین
یک گلولهی کاموای بزرگ میشود
که هرشب برای عصر یخبندان بعد
خیالبافی میکند
"لیلا کردبچه"
از مجموعه حرفی بزرگتر از دهان پنجره
لعنت بر شما
اگر دردهایم را روی کاغذ کشیده باشم و
از تصاویر شاعرانهاش لذت برده باشید
اگر عاشق شده باشم
لای سطرهایم گریسته باشم
و چترهایتان را برای استعاره ی باران باز کرده باشید
لعنت بر شما
اگر برای دردهای من کف بزنید
وقتی در بال هایم به بلوغ میرسند و
سقف آسمان کوتاهتر از پروازهایم میشود
من
پرنده ای فراموشکارم
که آوازهای خوبی میخوانم
هربار که فراموش میکنم با پرهایم
چه کاردستیهای قشنگی ساخته اند
و هر بار که فراموش میکنم
چه چیزهایی را فراموش کردهام
"لیلا کردبچه"
از مجموعه حرفی بزرگتر از دهان پنجره
الف» آدلاین ویرجینیا وولف آنتوان چخوف اسکاول شین امام محمد غزالی ایتالو کالینو
ب» بلانچارد(کن)
پ» پائولوکوئیلو پرمودا باترا
ت» تولستوی
ج» جبران خلیل جبران چک کانفیلد جلال آل احمد جمالزاده چی پی واسوانی
خ» خوان رولفو
د» دیل کارنگیدولت آبادی(محمود)
س» سعدی
ش» شاملو
ص» صادق چوبک صادق هدایتصمد بهرنگی
ع» عرفان نظر آهاری عزیز نسین
ف» فرانتس کافکا فرهنگ مراقبی فروغ فرخزاد
ک» کولهکوف(ایوان)
گ» گابریل گارسیا مارکز
م» محمد باقر مجلسی مطهری
ه» هوشنگ گلشیری
من بچه بودم، خوب و بد قاطی شد از وقتی
شوری به پا آن شب تو با رقصیدنت کردی
"محمد سعید مهدوی"
تو عشق من هستی
تمام افکارم را درک می کنی
کارهایم را درک می کنی
با تو بودن شادی آور است
پر از هیجان هستی
نیرومند
مهربان
باهوش
راستگو
با احساس
و خلاق
تو همانی
که زندگیم را به دستانش می سپارم
تو همانی
که می خواهم
همیشه در کنار او باشم
تو عشق من هستی
"سوزان پولیس شوتز"
از کتاب سرخ به رنگ عشق
ترجمه: رویا پرتوی
خسته از این ایل و تبارم هنوز
من که تعلق به تو دارم هنوز
تو اگر دردی به درمان احتیاجی نیست نه
کاش آدم تا ابد احساس بیماری کند
من را نگاه کن که دلم شعلهور شود
بگذار در من این هیجان بیشتر شود
قلبم هنوز زیر غزل لرزههای توست
بگذار تا بلرزد و زیر و زبر شود
من سعدیام اگر تو گلستان من شوی
من مولوی سماع تو برپا اگر شود
من حافظم اگر تو نگاهم کنی اگر
شیراز چشمهای تو پر شور و شر شود
«ترسم که اشک در غم ما پردهدر شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود»
آنقدر واضح است غم بی تو بودنم
اصلا بعید نیست که دنیا خبر شود
دیگر سپردهام به تو خود را که زندگی
هر گونه که تو خواستی آنگونه سر شود
"نجمه زارع"