اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب (asharenabir) مجموعه ای از بهترین های شعر و ادبیات جهان ...
اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب (asharenabir) مجموعه ای از بهترین های شعر و ادبیات جهان ...

نه انصافن تو جای من اگر بودی چه می کردی؟

نه انصافن تو جای ِ من اگر بودی چه می کردی؟
سری بر بالشی تا صبح تر بودی چه می کردی؟

اگر که رفته بود آن میرزای ِ کوچک از جنگل
دو چشم ِ خیس ِ دریای ِ خزر بودی چه می کردی؟

به یاد ِ او ته ِ آوار می ماندی، نمی ماندی؟
اگر از لرزه اش زیر و زبر بودی چه می کردی؟

چه میشد سهمت از بازی ِ دنیا؟ پرپر ِ پاییز؟
غروب و خش خش و گنجشک پر بودی چه می کردی؟

امان از خاطرات ِ هر شب و یک صندلی خالی
دو فنجان قهوه اما یک نفر بودی چه می کردی؟

به دستت روزنامه دوره میکردی خبرها را
ولی از او که رفته بی خبر بودی چه می کردی؟

اتاقت سوت میزد کوپه ی ِ سرد ِ قطاری را
هم اینجا بودی و هم در سفر بودی چه می کردی؟

نه هرگز میرسیدی و نه دل میکندی از رفتن
به هر در میزدی و دربدر بودی چه می کردی؟

غریبه بود اگر با پلکهایت خاب مثل ِ من
رفیق ِ قرصهای ِ بی اثر بودی چه می کردی؟

نگو کاری نمیکردم، خودآزاری نمی کردم
اگر از سایه ات سرخورده تر بودی چه می کردی؟

غزل خاندی و گفتی سوخت جانم این که چیزی نیست
اگر یک عمر چون من شعله ور بودی چه می کردی؟

"شهراد میدری"


سرود آفرینش

«سرود آفرینش»


ترجمه نسبتاً آزاد اما وفاداری از مقدمه منظومه طولانی

«سفر تکوین» یکی از «دفترهای سبز» شاندل؛

نویسنده و شرق‌شناس فرانسوی‌نژاد زاده تونس:

 

در آغاز،

هیچ نبود،

کلمه بود، و آن کلمه، خدا بود.

عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند،

و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد

و زیبایی همواره تشنه دلی که به او عشق ورزد.

...

رودها در قلب دریاها پنهان می‌شدند و نسیم‌ها پیام عشق به هر سو می‌پراکندند، و پرندگان در سراسر زمین ناله شوق برمی‌داشتند و جانوران، هر نیمه، با نیمه خویش بر زمین می‌خرامیدند و یاس‌ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می‌افشاندند و اما خدا همچنان تنها ماند و مجهول، و در ابدیت عظیم و بی‌پایان ملکوتش بی‌کس! و در آفرینش پهناورش بیگانه. می‌جست و نمی‌یافت. آفریده‌هایش او را نمی‌توانستند دید، نمی‌توانستند فهمید. می‌پرستیدندش، اما نمی‌شناختندش و خدا چشم به راه «آشنا» بود. پیکرتراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه‌های گونه گونه‌اش غریب مانده است، در جمعیتِ چهره‌های سنگ و سرد، تنها نفس می‌کشید. کسی «نمی‌خواست»، کسی «نمی‌دید»، کسی «عصیان نمی‌کرد»، کسی عشق نمی‌ورزید، کسی نیازمند نبود، کسی درد نداشت... و...

و خداوند خدا، برای حرف‌هایش، باز هم مخاطبی نیافت!

هیچ کس او را نمی‌شناخت، هیچ کس با او «انس» نمی‌توانست بست.

«انسان» را آفرید! و این، نخستین بهار خلقت بود.

 

"دکتر علی شریعتی"

برگرفته از کتاب: هبوط در کویر


  ادامه مطلب ...

چشم بستم که شدم غرق خیالی الکی

چشم بستم که شدم غرق خیالی الکی
قصه ی عاشقی و شوق وصالی الکی

فرض کردم که تو هم عاشق چشمم شدی و...
همه ی دلخوشیم فرض محالی الکی

پر کشیدیم چه نقاشی زیبایی شد
آسمانی الکی با پر و بالی الکی

"درس خواندی؟ چه خبر؟ حال شما؟ خوبی که؟"
عشق پنهانی من پشت سؤالی الکی !

"روز هجران و شب فرقت یار آخر شد"
ما رسیدیم به هم آخر فالی الکی....!

"مجید ترک آبادی"

ابروان تو کمان است، نگاهت چون تیر


ابروان تو کمان است، نگاهت چون تیر

حمله ی قوم مغول اینهمه کشتار نداشت


"مهدی خداپرست"


تو خواهی آمد و آواز با تو خواهد بود

تو خواهی آمد و آواز با تو خواهد بود

پرنده و پر و پرواز با تو خواهد بود


تو خواهی آمد و چونان که پیش از این بوده است

کلید قفل ِ فَلق ، باز با تو خواهد بود


تو ساقیا نه ، اگر لب به بوسه باز کنی

شراب خُلّر شیراز ، با تو خواهد بود


خلاصه کرده به هر غمزه ای ، هزار غزل

هنر به شیوه ی ایجاز ، با تو خواهد بود


طلوع کن چنان که آفتابگردان ها

مرا دو چشم نظرباز ، با تو خواهد بود


"میان عاشق و معشوق فرق بسیار است"

نیاز با من اگر ، ناز ، با تو خواهد بود


چه جای من ؟ که برای فریب یوسف نیز

نگاه وسوسه پرداز ، با تو خواهد بود


در آرزوست دلم راز اسم اعظم را

تو خواهی آمد و آن راز ، با تو خواهد بود


برای دادن عمر دوباره ای به دلم

تو خواهی آمد و اعجاز با تو خواهد بود


"حسین منزوی"


وای اگر یک شب در آغوشم بگیری محشر است

وای اگر یک شب در آغوشم بگیری محشر است

تنگ بین ِ بازوان ِ تو اسیری محشر است


تا تویی ماه ِ تمام ِ هر شب ِ این آسمان

حال و روز ِ کهکشان ِ راه ِ شیری محشر است


شاهبانو! میشود باشم وزیر ِ عاشقت؟

شاهنامه گاه در قطع ِ وزیری محشر است


طرح ِ اسلیمی ِ گُل از خوشخرامی های ِ توست

نقش ِ جای ِ پات بر فرش ِ کویری محشر است


تا بیایی می پرد از سر خماری ِ بهار

دستمالی پشت ِ "شیشه" "گرد"گیری محشر است


کاش میشد پابه پایت از جوانی بگذرم

دست ِ تو باشد عصای ِ دست ِ پیری محشر است


"بی تو مهتابم گذشتم باز از آن کوچه شبی" *

آه.. این شعر ِ "فریدون ِ مشیری" محشر است


گریه ام پرسید از دلتنگی ام تکلیف چیست؟

گفت خوب است انتظار اما بمیری محشر است


آنقدر حالم نپرسیدی که پوسیدم به خاک

تا بیایی و سراغم را بگیری "محشر" است


"شهراد میدری"


همین که خواستم از آخرین قفس بپرم

همین که خواستم از آخرین قفس بپرم

 رسید نامه ی سنگت چه ناگهان به پرم


 هنوز چشم به راهم که باز لطف کنی

هنوز منتظر نامه های سنگ ترم


 بهار آمد ماندم ، پرنده ها رفتند

 پرنده ها که بیایند راهی سفرم


 بلا که همیشه بد نیست راستی دیدی

 تو آن بلای قشنگی که آمدی به سرم


 من و تو ما شده بودیم اگر نفهمیدیم

 منم که می گذری یا تویی که می گذرم

 

 "مهدی فرجی"