اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب (asharenabir) مجموعه ای از بهترین های شعر و ادبیات جهان ...
اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب (asharenabir) مجموعه ای از بهترین های شعر و ادبیات جهان ...

به یک پلک تو می بخشم تمام روز و شب ها را

به یک پلک تو می بخشم تمام روز و شب ها را

که تسکین می دهد چشمت غم جانسوز تب ها را


بخوان! با لهجه ات حسّی عجیب و مشترک دارم

فضا را یک نفس پُر کن به هم نگذار لب ها را


به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!

تو واجب را به جا آور رها کن مستحب ها را


دلیلِ دل خوشی هایم! چه بُغرنج است دنیایم!

چرا باید چنین باشد؟ نمی فهمم سبب ها را


بیا این بار شعرم را به آداب تو می گویم

که دارم یاد می گیرم زبان با ادب ها را


غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر

برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب ها را


"نجمه زارع"


پیش از دیدن تو / Susan Polis Schutz

پیش از دیدن تو 
می پنداشتم که هرگز 
کسی را شایسته عشق 
نخواهم یافت 

بدان خاطر 
که در باور من 
عشق در زندگی مهم تر از هر چیزی است 
می خواهم که عشق مان 
عشقی پایدار باشد 
و همیشه همچون حال زیبا بماند 

می خواهم که تا ابد 
زندگی مان 
بر عشق استوار باشد 

عشق خود به سوی ما آمد 
ولی می دانم 
هر دو باید بکوشیم 
تا پایدار بماند 

پس همواره 
نهایت تلاش را خواهم کرد 
تا با تو درست و راستگو باشم 

برای رسیدن به خواسته هایم 
سخت خواهم کوشید 
و تو را در رسیدن به خواسته هایت یاری خواهم کرد 

همواره خواهم کوشید 
تا تو را درک کنم 

همیشه افکارم را 
با تو در میان خواهم گذارد 

همواره خواهم کوشید 
تا پشتیبان تو باشم 

خواهم کوشید 
تا زندگی مان را 
به نیکی در هم آمیزم 
بدانسان که آزادی لازم 
برای شکوفایی جداگانه ی ما 
حفظ شود 

همواره خواهم کوشید 
هر روزِ در کنارِ تو را 
گرامی بدارم 

هر چه در زندگی مان پیش آید 
عشق مان را 
شکوفا خواهم کرد 
و تا ابد 
به تو احترام خواهم گذاشت 
و عشق خواهم ورزید

"سوزان پولیس شوتز"
از کتاب سرخ به رنگ عشق
ترجمه: رویا پرتوی

ریشه در خون ِ دلم برده ، درختی که من است

ریشه در خون ِ دلم برده ، درختی که من است
من که صد زخمم از این دست و تبرها ، به تن است

ای غریبان سفر کرده ! کدامین غربت
بدتر از غربت مردان وطن ، در وطن است ؟

چاه دیگر ، نه همان محرم اسرار علی است
چاه ، مرگی است که پنهان به ره تهمتن است

این نه آب است روان پای درختان ، دیگر
جو به جو ، خون شهیدان عزیز چمن است

وان چه در جنگل از اَتلال و دَمَن می بینی
مدفن آن همه جان بر کف خونین کفن است

بی نیازند ز غسل و کفن ، اینان را غسل
همه از خون و کفن ها ، همه از پیرهن است

"حسین منزوی"

گیرا تر از چشم تو هم درگیر خواهد شد

گیرا تر از چشم تو هم درگیر خواهد شد

زیبا ترین معشوقه روزی پیر خواهد شد

 

امروز تعبیرم کن اما خاطرت باشد

خوابی که یوسف دیده هم تعبیر خواهد شد

 

مردی که عمری تشنه ی جام محبت بود

یک روز از این نا مهربانی سیر خواهد شد

 

غره مشو این امپراطوری قدرت مند

با حمله ی مشتی مغول تسخیر خواهد شد

 

دستی بجنبان تا که امروز تو زیبا ییست

دستی بجنبان چون که فردا دیر خواهد شد

 

"حسین زحمتکش"


موی خود بر شانه می ریزی شرابی خب که چه

موی خود بر شانه می ریزی شرابی خب که چه

مست می رقصی در آیینه حسابـی خب که چه


دختـــر ِ اربابـی و یک باغ نوبر مال توست

کرده ای پنهان به پیراهن، گلابی خب که چه


رویت آن سو میکنی ، تا باز می بینی مرا

در قدم برداشتن ها می شتابی خب که چه


مثل آهویی کــه گم کرده ست راه خانه اش

اینچنین بی تاب و غرق التهابی خب که چه


من کــه جز بوسه ندارم هیــچ کاری با لبت

اینهمه لب میگزی در اضطرابی خب که چه


دوست داری که چه را ثابت کنی؟ راحت بگو

سینه چاک ِ تو هزار آدم حسابی خب که چه


باز شهرآورد ِ بین "نه" و "آری" گفتنت

بازی لبهای قرمز، چشم آبی خب که چه


من نخورده مست و پاتیل توام دستم بگیر

باز چشمت را برایم می شرابی خب که چه


ای بلا ! تکلیف ِ من را زودتر روشن بکن

من بمیرم یا بمانم؟ بی جوابی خب که چه


آه ای شیطان فرشته! لعنتی ِ نازنین !

سایه ای در بستر بیدارخابی خب که چه


دست بردار از سرم ، یا عاشقـم شو یــا برو

بر خودت مینازی و در پیچ و تابی خب که چه


بر زمینت میزنم یک شب تو را خاهم شکست

روی دیوار اتاق و کنـــج قابی خب کـــه چه 


"شهراد میدری"


گاهی از در تو بیا، بنشین کنار ِ او که نیست

گاهی از در تو بیا، بنشین کنار ِ او که نیست
زُل در آیینه سلامی کن نثار ِ او که نیست


دربیاور از تن ات بارانی ِ خیسی که هست
چتر آویزان کن از ابر ِ بهار ِ او که نیست


حال و احوالی بپرس و از دل ِ تنگت بگو
بیقراری کن اگر شد بیقرار ِ او که نیست

از خودت حرفی بزن، چیزی بگو، شعری بخان
گریه کن با گریه ی ِ بی اختیار ِ او که نیست

او همان است آرزوی ِ سالهای ِ رفته ات
تو همانی عاشق ِ دیوانه وار ِ او که نیست

هیزم ِ نُت های ِ باران خورده و دود ِ اجاق
شعله های ِ آتش و سوز ِ سه تار ِ او که نیست

سایه بر دیوار ِ خانه غرق ِ نجوای ِ سکوت
تو سراپا گوشی و در گیر و دار ِ او که نیست

مهر و آبان رفت و آذر خسته از تقویم شد
خسته تر از ساعت ِ شماطه دار ِ او که نیست

می نشینی شانه بر موهای ِ یلدا میکشی
عاشقانه با سرانگشت ِ انار ِ او که نیست

یک دقیقه بیشتر می ایستد شب فالگوش
تا شکایت می کنی از روزگار ِ او که نیست

فرش ِ زیبای ِ هزار و یک شب ِ ایرانی است
هر رج ِ ابریشم از نقش و نگار ِ او که نیست

این غزل را ثبت کن در دفتر ِ تنهایی ات
گریه کن این بیت ها را یادگار ِ او که نیست

"شهراد میدری"


مرا کم دوست داشته باش

مرا کم دوست داشته باش

اما همیشه دوست داشته باش !

این وزن آواز من است :

عشقی که گرم و شدید است

زود می سوزد و خاموش می شود

من سرمای تو را نمی خواهم

و نه ضعف یا گستاخی ات را !

عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد

گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد 

مرا کم دوست داشته باش

اما همیشه دوست داشته باش !

این وزن آواز من است :

اگر مرا بسیار دوست بداری

شاید حس تو صادقانه نباشد

کمتر دوستم بدار

تا عشقت ناگهان به پایان نرسد !

من به کم هم قانعم

و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام

دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است .

مرا کم دوست داشته باش

اما همیشه دوست داشته باش !


"امیلی دیکنسون"


دلم از رفتن تو سخت به هم می ریزد

دلم از رفتن تو سخت به هم می ریزد

بروی واژه ی خوشبخت به هم می ریزد


آمدی توی خیابان و همه فهمیدند

شهر را موی کمی لخت به هم می ریزد


عطر آغوش و تنت حاشیه ی امنیت است

مرد را فاصله در تخت به هم می ریزد


پاره کن پیرهنم را که زلیخا  را باز

حالت پارگی رخت به هم می ریزد


عشق با فتح دلت تاجگذاری شده است

بروی سلطنت و تخت به هم می ریزد


آنچه در تجربه ی ماست نشان داده که عشق

تا خیالت بشود تخت... به هم می ریزد...


دوستت دارم و این یک کلمه شعر من است

حرف را قافیه سخت بهم می ریزد!


"علی صفری"


باران، غروب، ماه، اتوبوسی که ممکن است

باران، غروب، ماه، اتوبوسی که ممکن است

باید مرا دوباره ببوسی که ممکن است...

 

این لحظه... لحظه... لحظه... اگر آخرین... اگر...

ـ بس کن! نزن دوباره نفوسی که ممکن است

 

من قول می‌دهم که بیایم به خواب تو

زیبا، در آن لباس عروسی که ممکن است

 

دل نازکی و دل نگرانی چه می‌شود

من نیستم، تو شهر عبوسی که ممکن است

 

ماشین گذشته از تو و هی دور می‌شود

با سرعتی حدود صد و سی که ممکن است

 

حالا تو در اتاق خودت گریه می‌کنی

من پشت شیشه‌ی اتوبوسی که ممکن است...

 

"نجمه زارع"