چشمان تو بازارچه ی نازفروشی است
یک عالمه دل پیش تو سرگرم خرید است
"جواد مزنگی"
فضای خانه که از خندههای ما گرم است
چه عاشقانه نفس میکشم!، هوا گرم است
دوباره «دیدهامت»، زُل بزن به چشمانی
که از حرارتِ «من دیدهام ترا» گرم است
بگو دومرتبه این را که: «دوستت دارم»
دلم هنوز به این جملهی شما گرم است
بیا گناه کنیم عشق را... نترس خدا
هزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است
من و تو اهل بهشتیم اگرچه میگویند
جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است
به من نگاه کنی؛ شعرِ تازه میگویم
که در نگاه تو بازارِ شعرها گرم است
"نجمه زارع"
انگشتت را
هرجای نقشه خواستی بگذار
فرقی نمیکند
تنهایی من
عمیقترین جای جهان است
و انگشتان تو هیچ وقت
به عمق فاجعه پی نخواهند برد
"لیلا کردبچه"
از مجموعه حرفی بزرگتر از دهان پنجره

تو اگر در بلد کفر به مسجد بروی
این محال است که یک شهر مسلمان نکنی
"سید حجت بحرالعلوم"
وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست
ناگهان- دریا! -تو را دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست
در دلم فریاد زد فرهـــاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه، هی “من عاشقت هستم” شکست
بعد ِ تو آیینه های شعر، سنگم می زدند
دل به هر آیینه، هر آیینه ای بستم شکست
عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست
وقتی از چشم تو افتادم نمی دانم چه شد
پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست
"نجمه زارع"

لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید
تا دوساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم!
"کاظم بهمنی"
من خیس باران باشم و در را برویم وا کنی
عطر ِ تمشک و پونه را با خنده ات معنا کنی
مانند ِ برگ و شبنمی، سرد از هوای ِ نم نمی
در خود بلرزم تا کمی در دستهایم "ها" کنی
"شهراد میدری"
نشستم صبح و ظهر و عصر در فکرت فرو رفتم
اذان گفتند و من کاری نکردم، کافرم یعنی ؟
"مهدی فرجی"
می خواستم آشفته نباشد حرکاتم
وارد شد و لرزید ستون فقراتم
وارد شد وجان یک نفس ازکالبدم رفت
دادهاست ولی وعدهی یک بوسه، نجاتم
با نذرونیازم اگراز راه میآمد
از دست نمیرفت حساب صلواتم
اینشدّت شیرین،هیجاندررگمانداخت
درچای،چهها ریختهای جای نباتم؟
اینقدرمشوخیره به ساعت مچیات،باز
بنشین نفسی شعربخوان،مست صداتم
دروازهی آغازِ تمام ِکلماتی
من پنجرهی بستهی آن سوی حیاتم
شرمندهام ازاینهمه احساس ِنگفته
تا شعرشود، دست ببردرکلماتم
"آرش شفاعی"
غسل دادند مرا کو کفنم؟ دیر شدهست
دلم از بودن تکراری خود سیر شدهست
چشم شیرین تو کو ای غزل ناممکن؟
روح محتاج منَش سخت نمکگیر شدهست
هرچه فریاد زدم پنجرهای پلک نزد
دیگر آن حنجرهی کوه شکن پیر شدهست
باورت میشود آن پای سبکتر از باد
دیروقتی ست اسیر غل و زنجیر شدهست؟
خسته از بودن خویشم، که گلوگیر همه
لقمهی مصلحت اندیشی و تزویر شدهست
خواب دیدم که به من بال پریدن دادی
ای خدا شکر! که آن حادثه تعبیر شدهست
***
وقت رفتن شده از دور صدامیآید
کفنم را بده باید بروم دیر شدهست
" آرش شفاعی"