اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب (asharenabir) مجموعه ای از بهترین های شعر و ادبیات جهان ...
اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب (asharenabir) مجموعه ای از بهترین های شعر و ادبیات جهان ...

به سویم با لب خشک آمدی با چشم تر رفتی

به سویم با لب خشک آمدی با چشم تر رفتی
حلالم کن که از سرچشمه ی من تشنه تر رفتی

میان دلبران پابندی مهرت سرآمد بود
چه ها دیدی که با دل آمدی اما به سر رفتی

سر و سری ست با خورشید آن چشمان روشن را
که هرچه بیشتر سویت دویدم پیشتر رفتی

تو را همشیره ی مهتاب می دانم که ماه آسا
به بالینم سر شب آمدی وقت سحر رفتی

تو با باد شمالی نسبتی داری؟ که همچون او
رسیدی بی صدا از راه دور و بی خبر رفتی

اسیرت کرده بودم فکر می کردم که عشق است این!
قفس را باز کردم دانه بگذارم که در رفتی

تو مرغ نو پری زودست جلد بام من باشی
خدا پشت و پناهت باد اگر بی من سفر رفتی

"علیرضا بدیع"

گرچه بیزارم از آن هَمبَستر ِ بازاری اش

گرچه بیزارم از آن هَمبَستر ِ بازاری اش 
آرزو دارم بماند بر سر ِ دلداری اش 

اشک می ریزم ولی شادم که می ریزد رقیب 
اشک های جاری ام را در حساب ِ جاری اش! 

کاش کمتر باشم از او در تمام عمر خویش 
تا نبیند ضربه از خود بیشتر پنداری اش 

من که خود صد داستان در سینه دارم ، خسته ام
خسته ام از عشق از این قصه ی تکراری اش 

تیشه را انداختم...از کوه برگشتم به شهر
دلقکی گشتم که مشهور است شیرین کاری اش!

"یاسر قنبرلو"

عشقت به من آموخت که غمگین باشم

عشقت به من آموخت که غمگین باشم 

و من سالیان سال 

نیازمند زنی بودم 

که به اندوهم وادارد 

زنی که میان بازوانش 

چون گنجشکی بگریم 

زنی که گرد آورد تکه هایم را 

چون خرده های بلوری شکسته 

عشق تو... بانویم!

بدترین عادت ها را به من آموخت 

یادم داد که هر شب هزار بار 

فال قهوه بگیرم 

به طبابت عطاران تن دهم 

و بر در پیشگویان بکوبم 

یادم داد که از خانه بیرون زنم 

و سنگ فرش خیابان ها را گز کنم 

و جست و جو کنم چهره ات را 

در قطره های باران و در نور ماشین ها 

و رنگی از تو را 

حتا... حتا 

در آگهی ها و اعلان ها...


"نزار قبانی" 

مجموعه "عشق بدون مرز" 

ترجمه : آرش افشار


طنابی از بدن کهنه ی درخت بیاویز (جنون گلاویز)

طنابی از بدن کهنه ی درخت بیاویز
برای تاب سواری در این بهشت غم انگیز

رسیده اییم و رسیدن، همیشه اول درد است
خوشا به هم نرسیدن، در آستانه ی پاییز

خوشا دو عاشق تنها، دو پاره چوب به دریا
یکی به صخره رسیده، یکی به موج بلاخیز

نه فرصتی که بمانم نه جراتی که بمیرم
کجا پناه بگیرم از این جنون گلاویز؟

نه‌خرمنی به‌دیاری نه یک‌ مترسک هاری
ببین که آخر‌ کاری کلاغ مانده و جالیز

به دست دورترین شاخه ماندی و نرسیدی
که عمر بخت تو کوتاه بود و قامت من نیز

به قاطعیت یک بوسه در دقایق آخر
مرا وداع کن ای سیب سرخ وسوسه انگیز

جهان‌ جهان تبرهاست جهان‌ زیر و‌زبرهاست
ولی تو ای تن تنها درخت باش و بپاخیز!

"احسان افشاری"
از کتاب بادنما

من همانم که به دست تو گذشت آب از سرش

من همانم که به دست تو گذشت آب از سرش

او که بعد از دیدنت شد غرق رویای خودش


دوری از تو مقطعی بوده ، نه قطعی ، شک نکن

باز خواهد گشت هر موجی به دریای خودش


"جواد منفرد"


نگاهی نا مسلمان، ناگهان انداختی رفتی

نگاهی نا مسلمان، ناگهان انداختی رفتی

ندیدی سوختم آتش به جان انداختی رفتی


به شک افتاده بین پنج و شش رکعت شمار ما

تو باز اهل یقین را در گمان انداختی رفتی


نماندی تا ببینی شهر را در خون و خاکستر

عصایت را میان ساحران انداختی رفتی


شبیه چای خود را پیشکش کردم، تو با سردی

مرا در انتظارت از دهان انداختی رفتی


اگر خیری رساندی بی گمان نشناختی، گویا

گلی بر سنگ قبری بی نشان انداختی رفتی


برایت ارزش کشتن ندارم دیده ام هر جا

که رویا رو شدم با تو کمان انداختی رفتی


"حسین زحمتکش "


افتاد شبیه شعله ای در خرمن

افتاد شبیه شعله ای در خرمن

شد نیمه ی عشق و نیمه ی دیگر، من!


تا دید دلم هوای ماندن دارد

راهی شد و ماند ردپایش در من...


"امید صباغ نو" 

از کتاب تا آمدن تو عشقبازی تعطیل


عطر لیمویی که پیچیده است در پیراهنش

عطر لیمویی که پیچیده است در پیراهنش 
می کشد پروانه ها را تا حریر دامنش

صبح زود است آفتاب شرمگین انداخته است 
باز گردن بندی از شبنم به دور گردنش

کاش وا می کرد پلک بسته را تا آسمان
دست و رو میشست در چشمان سبز روشنش

خواب مانده دختر صحرا و میخواهد نسیم 
رد کند ملافه را از روی صحرای تنش

تا بنوشد صبح را از شانه های برفی و 
بگذرد از گیسوان غرق در آویشنش

زن ولی از خواب برمیخیزد و تا شب نسیم 
میکشد آهی هر از گاهی پی پیراهنش 
___________________
پانته آ صفائی
از مجموعه ی "از ماه تا ماهی" 

تو آدم نیستی؛ این را خدا در گوش من گفته

تو آدم نیستی؛ این را خدا در گوش من گفته
ببین! بیرون زده از زیر چادر بال پروازت...

"امید صباغ نو"  

قلب من! با یک تپش برگشت گاهی ممکن است

شهر رمضان الذی أنزل فیه القرآن


قلب من! با یک تپش برگشت گاهی ممکن است

آنقَدَرها هم که می گویند گاهی دیر نیست....

.

.

حسین زحمتکش