با "کفش"های خستگی خود سوار "شب"
این "کوچه" را برای تو هاشور می زنم
"جان" می دهم شبی که نیایی به دیدنم
بر صبح بی تو من گره ی "کور" می زنم...!
"مریم صفری"
همین که کوچه خیابان مهربانت را...
همین که عطر تو را،رنگ آسمانت را...
همین که گرمی خورشید روشنت در دل
همین که نام تو را نام جاودانت را...
همین که ساحل و کوه تو، جنگل و دشتت
همین که گرمی دلچسب و عطر نانت را
همین که شهر پر از لحن آشنا باشد
همین که شعر ترا، لهجه و زبانت را
وطن همین که به نام تو زنده ام کافی ست
نمی دهم به تمام جهان،جهانت را
سلام مادرم از راه دور می آیم
بگیر در بغلت کودک جوانت را
"نغمه مستشارنظامی"
بهار 94-اوکلند
میخواهمت چنان که شب خسته خواب را
میجویمت چنان که لب تشنه آب را
محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیدهدمان آفتاب را
بیتابم آنچنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایستهای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، میآفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
"قیصر امین پور"
همین جا بمان عشقم!
همین گونه که هستی.
بمان
و تنها به من نگاه کن.
نگاه کردن عشق است...
برهنه ام!
برهنه ام تا برای تو راه باشم،
این گونه برهنه و تن به تن.
بگذار نفسهایم روی تن ات سیر کند،
چشمهایت، سینه های برهنه ات، لبهایت.
همین گونه بیا
و در بسترم کنارم بخواب
و ببوس مرا بی وفقه.
باز هم بلندبلند ببوس مرا.
آری،
عشق همین سفرهای طولانی را می طلبد.
هر لحظه سوی خود بکِش مرا.
بکِش تا بدانم سهم توام،
تا بدانی سهم منی.
این گونه محکم،
این گونه گرم سمت خود بکِش مرا.
"ایلهان برک"
ترجمه: سیامک تقی زاده
همین که می آیی
تنم خو می گیرد با عطرت
لب هایت مُهر سکوت لبهایم می شوند
و من افطار می کنم
روزه ی نبودنت را
با همین عاشقانه های ساده
و ماهَ م عسل می شود!
"یاشار عبدالملکی"