من بدم می آید از بوی خوش پیراهنت
دلخورم از اینهمه زیبایی بکر تنت
خسته ام از دیدن هر ازدحامی دور تو
از خودت را در دل هر رهگذر جا کردنت
من نمی خواهم دگر روشن بماند فکرم و
بد به هم می ریزم از این فکر باز روشنت
هرچه زیبایی تو داری ساده من را می کشد
حق بده! حتّی همین زیباترین رقصیدنت!
حال من بد می شود وقتی که می بینم کسی
می گذارد حلقه های گل به روی گردنت
نه نمی گویم بمان در خانه اما لااقل
می توانی کم کنی از حدّ دلبر بودنت
تا سخن درپرده می گویم به درد اندازه نیست
می کِشم هی اضطراب گول ظاهر خوردنت
بر زبان راحت نیاید، این شبیه مردن است
بشنوی بر مرد دیگر، ساده دل داده زنت!!!
مریم صفری
نفس نفس به درونت بکش هوایم را
و پر کن از نفست ذره ذره هایم را

خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد
حافظ
چه شغل عجیبی !
شروع هفته تو را می بینم
باقی هفته
به خاموش کردن خودم در اتاقم مشغولم .
”شمس لنگرودی“
طوری بخوان، باور کنم ترسی نداری
حیف از تو و لحن پریشانت، قناری!
آنقدر دلتنگی که من می ترسم آخر
باران شوی بر صورتک هامان بباری
در این فضای بسته ی زردی گرفته
در برگ برگ کوچ مرغان بهاری...
کاری بکن، شعری بخوان، شاید زمین را
پایین کشی از نردبام کج مداری
خورشید را با بوسه ای نازک تر از صبح
باید شما از خلوتش بیرون بیاری
شاه غزل! حیف است با شوری که داری
بنوازی از سرپنجه های بدبیاری
من خسته ام، تو خسته ای، ما خستگانیم
کم مانده تا ما و تو و امّیدواری
حیف از شما و روح تبداری که داری
طوری بخوان باور کنم ترسی نداری!
"ناهید سلطانی (عزت)"
با دست هایم
جلوی باد را باید می گرفتم
جلوی پیر شدنت را
نباید می گذاشتم
زیبایی ات در صف بانک
در محل کار
در آپارتمانی کوچک مصرف می شد...
برش شعری از مجموعه"افراد"
"مهدی اشرفی"
#مجموعه_شعر_افراد
غرورم مثل بت در سینه جا خوش کرده، م ترسم
بلرزاند دلم را ضربه های محکم بعدی
اگر روزی توانستم بت ام را بشکنم، بی شک
تبر را می گذارم روی دوش آدم بعدی...
" امید صباغ نو "