خنده ات طرح لطیفیست که دیدن دارد
نازِ معشوق ِدلآزار خریدن دارد
فارغ از گله و گرگ است شبانی عاشق
چشم سبز تو چه دشتیست! دویدن دارد
شاخه ای از سردیوار به بیرون جسته
بوسه ات میوه ی سرخیست که چیدن دارد
عشق بودی و به اندیشه سرایت کردی
قلب با دیدن تو شور تپیدن دارد
وصل تو خواب و خیال است ولی باور کن
عاشقی بی سر و پا عزم رسیدن دارد
عمق تو دره ی ژرفیست؛ مرا می خواند
کسی از بین خودم قصد پریدن دارد
اول قصه ی هر عشق کمی تکراریست
آخرِ قصه ی فرهاد شنیدن دارد
من به صدای پای رفتن آدمها عادت دارم
فقط مجبور می شوم دوباره به زندگی عادت کنم
و شکسته هایم را در گلدان کوچکی
پشت پنجره اتاقم به گِل بگیرم...
"امیروجود"
من خوانده ام آفتاب را در چشمت
آرامش و اضطراب را در چشمت
خیام تر از شمس تر از مولانا
من زیسته ام شراب را در چشمت
"احسان افشاری"
بارانی که روزها
بالای شهر ایستاده بود
عاقبت بارید
تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی
تکلیفِ رنگ موهات
در چشم هام روشن نبود
تکلیفِ مهربانی، اندوه، خشم
و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم
تکلیفِ شمع های روی میز
روشن نبود
من و تو بارها
زمان را
در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم
و حالا زمان داشت
از ما انتقام می گرفت
در زدی
باز کردم،
سلام کردی
اما صدا نداشتی،
به آغوشم کشیدی
اما
سایه ات را دیدم
که دست هایش توی جیب اش بود
به اتاق آمدیم
شمع ها را روشن کردم
ولی هیچ چیز روشن نشد
نور
تاریکی را
پنهان کرده بود
بعد
بر مبل نشستی
در مبل فرو رفتی
در مبل لرزیدی
در مبل عرق کردی
پنهانی، گوشه ی تقویم نوشتم:
نهنگی که در ساحل تقلا می کند
برای دیدن هیچ کس نیامده است
"گروس عبدالملکیان"
شکستی و بتِ نشکسته را طواف نکردی
بهشت گم شد و یکشنبه اعتراف نکردی
تو ایستادی و من قُوتِ لایَموت گرفتم
تو زخم خوردی و من روزه ی سکوت گرفتم
چگونه بی تو ازین رنجِ جاودان بگریزم
مرا دوباره در آغوشِ خود بگیر عزیزم...
"حامد ابراهیم پور"
از مجموعه شعر"با دست من گلوی کسی را بریده اند" نشر شانی -چاپ 1389
دلم را برده اما دل رُبایی را نمی داند
کسی را می پرستم که خدایی را نمی داند
تمام عمر پنهان کرده در خود حسن هایش را
چو طاووسی که هرگز خود نمایی را نمی داند
در آمد بعد عمری از پس ابر آفتاب عشق
ولی او قدر این بخت طلایی را نمی داند
مرا از بام خود پر می دهد هر چند می داند
که هرگز جلد معنای رهایی را نمی داند
ببارید ابرهای تیره ،باران درس شیرینی ست
به هر کس مثل او عقده گشایی را نمی داند
پس از یک عمر تنهایی به او بد جور دلگرمم
کسی چون کور قدر روشنایی را نمی داند
"جواد منفرد"
آینه جاى دردهاى آشناست
هر چقدر هم که لبخند بزنى
خطهاى صورتت خودشان را نشان مى دهند
"امیروجود"
گفتم که با تو غرق در جنجال خواهم شد
از خنده های ساده ات خوشحال خواهم شد
سال گذشته بدترین سال حیاتم بود
امسال حتما مرد خوش اقبال خواهم شد
"امید صباغ نو"
از کتاب خود زنی