اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب (asharenabir) مجموعه ای از بهترین های شعر و ادبیات جهان ...
اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب (asharenabir) مجموعه ای از بهترین های شعر و ادبیات جهان ...

چقدر دیر ایستاده ای!

ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﻢ

ﺗﻮﯼ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ

ﺗﻮ ﺍﺯ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﻣﯽ ﺁﯾﯽ...

ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﭘﺮﺳﺘﯿﮋ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻗﺪﻡ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﯼ

ﻓﻘﻂ ﮐﻤﯽ ﺟﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺗﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ

ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯾﻢ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

ﺑﻪ ﯾﮏ ﻗﺪﻣﯽ ﺍﻡ ﻣﯽ ﺭﺳﯽ ﻭ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻧﺎﻓﺬﺕ ﻣﺮﺍ ﮐﺎﻣﻞ ﺑﺮﺍﻧﺪﺍﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ!

ﺩﺭﺩ ﮐﻬﻨﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺍﻋﻤﺎﻕ ﻗﻠﺒﻢ ﺗﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ

ﻭ ﺭﻋﺸﻪ ﺍﯼ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﺑﺮ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻓﻘﺮﺍﺗﻢ.

ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻮﯼ ﻋﻄﺮ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﯼ ﺍﺕ ﺭﺍ ﮐﺎﻣﻞ ﺍﺳﺘﻨﺸﺎﻕ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﺭﺩ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ

ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻄﻮﻁ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺩﺭ ﺫﻫﻨﻢ ﺛﺒﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ

ﻣﯽ ﺍﯾﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ ﻭ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﯼ!

ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ!

ﻣﻦ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﯾﺮ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﯼ!

ﭼﻘﺪﺭ ﺩﯾﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ!

ﭼﻘﺪﺭ ﺩﯾﺮ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ!

ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻥ ﻫﺎ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﭘﯿﺶ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺷﺘﻢ

ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯼ ﺳﺴﺘﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ...

ﺗﻮ ﺍﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﯼ

ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽﻫﺎ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ

ﺍﻣﺎ ﻣﻄﻤﺌﻨﺎً ﺑﺎﺯﮔﺸﺖﻫﺎ ﺑﺪﺗﺮﻧﺪ!

ﺣﻀﻮﺭ ﻋﯿﻨﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺪ

ﺑﺎ ﺳﺎﯾﻪ ﺩﺭﺧﺸﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﺒﻮﺩﺵ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﺷﺪﻩ ﺑﺮﺍﺑﺮﯼ ﮐﻨﺪ!

 

"ﻣﺎﺭﮔﺎﺭﺕ ﺁﺗﻮﻭﺩ"

بر گرفته از کتاب ﺁﺩﻡﮐﺶ ﮐﻮﺭ


بگو دوستم‌ داری‌

بگو دوستم‌ داری‌ تا زیباتر شوم 
بگو دوستم‌ داری‌ تا انگشتانم از طلا شوند 
و ماه‌ از پیشانی‌ام بتابد 

بگو دوستم‌ داری‌ تا زیر و رو شوم 
تبدیل‌ شوم به‌ خوشه‌ای‌ گندم‌ یا یک نخل
بگو! دل دل نکن ...

بگو دوستم‌ داری‌ تا به‌ قدیسی‌ بدل شوم 
بگو دوستم‌ داری‌ تا از کتاب شعرم‌ کتاب مقدس بسازی‌ 
تقویم‌ را واژگون‌ می‌کنم‌
و فصل‌ها را جابه‌جا می‌کنم‌ اگر تو بخواهی‌
 
بگو دوستم‌ داری‌ تا شعرهایم‌ بجوشند
و واژگانم‌ الهی‌ شوند
عاشقم‌ باش‌ تا با اسب‌ به‌ فتح‌ِ خورشید بروم‌ 
دل دل نکن‌ 
این‌ تنها فرصت من‌ است‌ تا بیاموزم‌
و بیافرینم!

"نزار قبانی"

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی


حالیا عکس دل ما است در آیینه‌ی جام

تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی


دیدی آن یار که بستیم صد امید در او

چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی


تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو

گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی


تشنه ی خون زمین است فلک، واین مه نو

کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی


منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد

چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی


بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان

نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی


حق به دست دل من بود که در معبد عشق

سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی


این لب و جام پی گردش می ساخته اند

ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی


در فروبند که چون «سایه» در این خلوت غم

با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی


"هوشنگ ابتهاج"


دلبری کردنت ای یار دل آزار کم است

دلبری کردنت ای یار دل آزار کم است  

دوستت دارم و این جمله چه بسیار کم است !

 

نعره از عمق دل و جان بزند آهویی

که شود یک شبه در دام گرفتار کم است

 

کشته ی عشق زیاد است ولی اینگونه

جان به جان دادن ما پیش تو یکبار کم است

 

تیغ بر دست ودل ما زدنت نیست ، غمی

که در این دوره زمانه گل بی خار کم است .

 

از دل چاه مکش یوسف ما را بیرون

گرگ در شهر زیاد است و خریدار کم است

 

فکر کن پنجره ای رو به هوایی تازه

دردل تیره وبی رونق انبار کم است

 

زندگی رنگ غبار است و فراموشی ، گر

قاب عکس من و تو سینه ی دیوار کم است

 

 

"سید مهدی نژاد هاشمی"


مرا به سینه ات بفشار

آن قدر مرا به سینه ات بفشار

که ضربان قلبم

بر پوست تنت نقش ببندد

تا آیندگان

از سنگواره ی سینه ی تو بدانند که

زنی تو را

بی وقفه عاشق بوده است!

 

"روشنک آرامش"


توی پیاده روها دارم برای خودم راست راست راه می‌روم

توی پیاده روها
دارم برای خودم 
راست راست راه می‌روم
و هیچ‌کس
سیاه نمی‌پوشد
برای 
وقت‌هایی که کشته‌ام
شاید برای شما 
جنگ تمام شده باشد
اما هر شب
یکی توی من جبهه می‌گیرد
شاید برای شما
جنگ تمام شده باشد 
اما این روزها
خیلی‌ها دچار حمله‌ی قلبی
می‌شوند

"محمد کاظم حسینی "
از مجموعه ی "هیچ دروغی به قشنگی تو نیست"

دلیل این همه احساس را نمی دانم

دلیل این همه احساس را نمی دانم
نپرس این که چرا تو... جواب راحت نیست

به من نگو که به دردت نمی خورم، زیرا
قبول کردن حرف حساب راحت نیست!

"امید صباغ نو"
از مجموعه خود زنی 

به عشقِ هیچکس ها می‌خوابم

به عشقِ هیچکس ها می‌خوابم
به هوسِ هیچ هوایی
به هوای هیچ هوسی
میگذارم روز‌هایِ بی‌ اتفاقِ هفته
بر موازاتِ روزگارِ من
از جسم و روحِ من عبور کنند
هر غروبِ جمعه
قطار زنگ زده ِ لحظه هایم
مثل یک بغضِ آهنین
درست روی گلوگاهِ من ترمز می‌‌کند
ایستگاهی متروک
بی‌ هیچ مسافری
و قطاری که بی‌ عشق
نه پایِ کندن دارد
نه جانِ ماندن.. هر غروبِ جمعه
قطارم سوت می‌‌کشد
من... دود می‌‌شوم

"نیکى فیروزکوهی"
از مجموعه پاییزصد ساله شد

نگاه کن که اسیرم، اسیر تنهایی

نگاه کن که اسیرم، اسیر تنهایی

قسم به شعر، ندیدم نظیرِ تنهایی


من و هجومِ غزل ها و بی کسی در باد

غروب زخمی شهر و مسیر تنهایی


همیشه طرحِ نگاهم، سیاه می افتاد

همیشه چشم و دلم بود، گیرِ تنهایی


امیر کشور دَردم که در مقابل دل

دوباره تکیه زدم بر سریرِ تنهایی


بهار، پُشتِ نفس های شهر می پوسید

و سوخت خاطره ها در کویر تنهایی


فرار می کنم و آسمان به دنبالم

نشسته بر پَر و بالم، حریر تنهایی


کنار نَعش من امشب، قشنگ می رقصی!!

به نغمه های طربناکِ پیر تنهایی


هزار بار پریدم... نرفته افتادم

نگاه کن که منم، سر به زیرِ تنهایی


"امیر وحیدی"


عشق یعنی

برخی فراموش می کنند که عشق یعنی

در بر گرفتن و بوسیدن تو

شب بخیر

مهم نیست که جوانی یا پیر


برخی به یاد نمی آورند که 

عشق یعنی

گوش سپردن و خندیدن و بی تابی 

مهم نیست که چند سال داری


تعداد کمی می فهمند که عشق یعنی

تعهد و مسئولیت

و نه سرگرمی


مگرنه اینکه

عشق یعنی

تو و من


"نیکی جیووانی"