جبرئیلم پر زد از بامم به بام دیگری
یار غارم رفته در بیت الحرام دیگری
بر سر گلدسته اش تورات می خوانند آه
مسجدی دارم به نام خود به کام دیگری
شعر هایم را به گوشت خوانده خامت کرده است
دانه ای دارم که افشاندم به دام دیگری
دست هایت مرتع انگورهای نوبر است
چون حلال من نشد باشد حرام دیگری
دوستان شمشیر را چندی ست از رو بسته اند
دشمنان اما نقاب از شرم بر رو بسته اند
خسته ام از ابن ملجم کو قطام دیگری؟
من هزار و چارصد سال است ضربت می خورم
همچنان من در سجود ناتمام دیگری
"علیرضا بدیع"
بر فرو رفتگی های این سنگ
دست بکش
و قرن ها
عبور رودخانه را
حس کن
سنگ ها سخت عاشق می شوند
اما
فراموش نمی کنند
"گروس عبدالملکیان"
چقدر من دیدنت را دوست دارم
در خواب
در غروب
در همیشهیِ هر جا
هرجایی که بِتوانْ تو را دید
صدا کرد
و از انعکاس نامت کیف کرد
چقدر من
دیدن تو را دوست دارم
"افشین صالحی"
زندگی نامه حسین پناهی
حسین پناهی دژکوه (زادهٔ 6 شهریور ۱۳۳۵ دژکوه – درگذشتهٔ 14 مرداد ۱۳۸۳ تهران) شاعر و نویسنده و کارگردان و بازیگر ایرانی بود.
حسین پناهی در ۶ شهریور ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهر سوق از توابع شهرستان کهگیلویه زاده شد. پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسه آیتالله گلپایگانی رفت و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگیاش بازگشت. پناهی چند ماهای در کسوت روحانیت به مردم خدمت کرد ... اما بعد از اتفاقاتی حسین پناهی نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.
حسین پناهی مدتی نیز به عضویت سپاه پاسداران اهواز در آمد اما پس از آغاز حمله عراق به ایران به صادق آهنگران می گوید: «من اصلا روحیه این مسائل را ندارم» و از عضویت سپاه انصراف داد.
حسین به تهران آمد و در مدرسهٔ هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامهنویسی را گذراند.
پناهی بازیگری را نخست از مجموعه تلویزیونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمایش تلویزیونی با استفاده از نمایشنامههای خودش ساخت که مدتها در محاق ماند.
با پخش نمایش «دو مرغابی در مه» از تلویزیون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نیز در آن بازی میکرد، خوش درخشید و با پخش نمایشهای تلویزیونی دیگرش طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.
نمایشهای دو مرغابی در مه و یک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلویزیون پخش شد.در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد، او یکی از پرکارترین و نوآورترین نویسندگان و کارگردانان تلویزیون بود.
به دلیل فیزیک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش میبارید و طنز تلخش بازیگر نقشهای خاصی بود. اما حسین پناهی بیشتر شاعر بود و این شاعرانگی در ذرهذره جانش نفوذ داشت. نخستین مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد، این مجموعهٔ شعر تاکنون بیش از شانزده بار تجدید چاپ شد و به شش زبان زنده دنیا ترجمه شدهاست...
وی در ۱۴ مرداد ۱۳۸۳ و در سن ۴۸ سالگی درگذشت و در قبرستان شهر سوق به وصیت خود او فقط به خاطر اینکه مادرش در آنجا دفن شدهاست، به خاک سپرده شد. علت مرگ پناهی از طرف خانواده وی و با استناد به گزارش پزشکی قانونی سکته قلبی عنوان شد.
هرچند ترانهسرای سرشناس و ویرایشگر مجموعه آثار پناهی، یغما گلرویی، با انتشار یک یادداشت تحت عنوان «مرگِ خودخواستهٔ حسین پناهی» و بیان خاطرهای مربوط به خرید یک عدد تیغ توسط پناهی درست چند روز قبل از مرگش و تماس تلفنی شب قبل از مرگ او با گلرویی علت مرگ پناهی را خودکشی عنوان کرد.پناهی همچنین در شب مرگ با پسرش تماسی تلفنی برقرار کرده بود. گلرویی همچنین در یادداشتی جداگانه جزئیات صحنه مرگ پناهی در خانهاش را اینگونه شرح میدهد:
«تمام کسانی که آن روز و روزهای بعد به خانهٔ حسین در خیابان جهانآرا آمدند خونها را دیده بودند. ردی که از کنار تخت و اتاق خواب آغاز شده و جرایان پیدا کرده بود به سمت هال خانه و در آنجا به شکل حوضچهای یک متر در یک متر جمع شده بود.[...]نشان به آن نشان که روی گازِ خانه هم یادگاریهایی بود.»
آنا پناهی، دختر حسین پناهی، در مصاحبهای عنوان کرد که طبق گزارش پزشکی قانونی در ۱۴ مرداد ۱۳۸۳ علت مرگ پدرش سکته قلبی بوده و اینکه «بیان هر علتی غیر از این کذب محض است».
نمایی از مقبره حسین پناهی درشهر سوق (کهگیلویه)
روحش شاد و یادش گرامی باد ...
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانند که
بی نهایت بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می آید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم
"حسین پناهی"
در این زمانه کسی با وفاتر از غم نیست
کسی که توی دلش غم نباشد آدم نیست
به نقشه زل نزن اینقدر ،بی گمان شهری
در آن به زلزله خیزی شانه هایم نیست
نمک بپاش که شاید بمیرم از این زخم
نمک بپاش که دیگر امید مرهم نیست
تویی که از بغلم رد شدی ،نفهمیدی
که لطف راه فقط در عبور از هم نیست
هوای ابری این شهر گرچه معروف است
شبیه اخم تو اما همیشه درهم نیست
ببین به لطف تو بی پشت مانده ام ،این است
سزای تکیه نمودن به آنچه محکم نیست
"جواد منفرد"
از کتاب شعر بی وزنی
لبخند زنان دگر نخواهد آمد
با بوسه و نان دگر نخواهد آمد
از امشب، طفلان یتیم کوفه!
همبازی تان، دگر نخواهد
"حمیدرضا شکارسری"
روشنای زندگیام
نسیم من
فانوسام
بیانیه باغهای من
پلی به سمت من بکش از عطر نارنج
جایی به من بده
چون شانه عاجی
در میان شب گیسوانت
و آنگاه فراموشم کن
"نزار قبانی"
ترجمه سیامک بهرام پرور
شهر از هجومِ خاطرههایت به من پُر است
بعد از تو، شهر از منِ دیوانه دلخور است
از من که بینِ بود و عدم پرسه میزدم
تو بودی و کنارِ خودم پرسه میزدم
تو بودی و تمامِ غزلها، ترانهها
من بودم و تمامِ ستمها، بهانهها
من بودم و مجالِ شگفتی برای عشق
تو بودی و تحملِ سختِ بهای عشق
قلبم به خاطرِ تو مرا طرد کرده است
میسوزد از کسی که تو را سرد کرده است
از عشق رد شدی که من از ترس رد شوم
دیگر نمیتوانم از این درس رد شوم
این بارِ آخر است برای خودم، نه تو
من، پشتِ خطِ فاجعه عاشق شدم، نه تو
گرداب را درونِ خودت غرق میکنی
تو با تمامِ حادثهها فرق میکنی
"افشین یداللهی"
از مجموعه ی جنون منطقی
انتشارات نگاه