اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب (asharenabir) مجموعه ای از بهترین های شعر و ادبیات جهان ...
اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب (asharenabir) مجموعه ای از بهترین های شعر و ادبیات جهان ...

وقتی کنارم نیستی از درد لبریزم

وقتی کنارم نیستی از درد لبریزم 
باید که از این زخم ها قدری بپرهیزم 

من سال ها در گُور خود بی شعر خوابیدم 
شاید که با یک بوسه ات از جای برخیزم 

گاهی تو را می آورم از روزهای دور 
قدری غزل می خوانی و هی اشک می ریزم 

گم گشته ای در لایِ تقویم غزل هایم 
ای کاش می شد تا تو را بر گردن آویزم 

چون گِردبادی زخم خورده، گیج و سرگردان 
رَد می شوم از روزهایت... مثلِ پاییزم 

خوابم نمی آید در این شب های تنهایی 
با دست های بسته ام، هر شب گلاویزم 

بیهوده می گردی به دنبالم... گریزانم 
حالم بد است این روزها، از درد لبریزم 

امیروحیدی


شاید از این به بعد

شاید از این به بعد
قلم ام را به دست باد بسپارم
او دیگر به جای من شعر بنویسد
فقط باد 
نشانی ِبرف و
باران را و
زبانه ی عشق تازه ام را
می داند

شیرکو بیکس


فاصله ها هرگز

فاصله ها هرگز 
مانعی برای دوست داشتن 
برای عشق نیستند 
درست 
اما اگر من اینجا گریه کنم 
آیا در دوردست ها 
گونه های تو خیس خواهند شد ؟

جمال ثریا 
مترجم : سیامک تقی‌زاده


ای همه ی من !

معلوم دلی و

مجهول ِ چشم …

ای همه ی من !


حسین پناهی


تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماند

تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماند

چه باید گفت با آن کس که می دانی نمی ماند؟


بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ما

تو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمی ماند


برایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیست

برای اهل دریا شوق بارانی نمی ماند


همین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیری

برای غصه خوردن نیز دندانی نمی ماند


اگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم

برای دستهای تنگ، ایمانی نمی ماند


اگر اینگونه خلقی چنگ خواهد زد به دامانت

به ما وقتی بیفتد دور، دامانی نمی ماند


بخوان از چشم های لال من، امروز شعرم را

که فردا از منِ دیوانه، دیوانی نمی ماند


حسین زحمتکش

قرار

این قهوه هم سرد شد، حتما باز هم پشت آن ترافیک همیشگی گیر کرده ای...

می دانی جانم، انتظار کشیدن دلهره دارد، دلهره از اینکه نیایی.

اما چشیدن این قهوه سرد ترسناک است!

بعضی چیزها نباید از دهن بیفتند، چون دیگر طعم گذشته را ندارند، من از خیلی دیر آمدن می ترسم.

بگذریم، شنیده ام فردا خیابان ها خلوت است،

پس قرارمان فردا، ساعت هفت، همان کافه همیشگی...


روزبه معین

حرفِ زیباییِ چشمانِ تو هرجایی شده

حرفِ زیباییِ چشمانِ تو هرجایی شده 

شعرِ لیلاها و نقل محفل گلنارها 

از تو در طراحی و خلق بناهای عجیب 

ایده می گیرند دایم بهترین معمارها


جواد مزنگی

هنوز فرصت هست

هنوز فرصت هست 

برای دیدن یک گل 

هنوز فرصت هست 

هنوز می شود آیینه را تماشا کرد

و خط کشید به روی خطوط نا روشن

هنوز می شود از خانه تا خیابان رفت 

و چشم را به تماشای واقعیت برد

نگاه کن!

هجوم وسوسه ی میدان 

و آرزوی فروش دو پاکت سیگار 

چگونه غربت مردان روستایی را

گره زده است به آغاز بی سرانجامی


محمدرضا عبدالملکیان


پاییزهای سخت

هنوز قهوه‌های کافه‌نادری خوبند

هنوز بدیع‌زاده خوب می‌خواند

هنوز سعدی خوب می‌نویسد

و هنوز دلتنگ تو بودن خوب است


خوب است که هیچ‌کس اینجا نمی‌پرسد: «چرا دوتا قهوه؟»

خوب است که هیچ‌کس اینجا نمی‌فهمـد چرا دوتـا قهـوه

خوب است که صدا به صدا نمی‌رسد اینجا وقتی داد می‌زنم: «آقا! دوتا قهوه!» ـ آقا!

صدای خزان را پایین بیاور!

دیگر به تنم جان نمانده است

و اینکه در رفتنِ جان از بدن

مردم حرف‌های زیادی می‌زنند،

حرفِ زیادی می‌زنند


اینجا هنوز کسی‌ست

که به‌اندازۀ هزاران‌نفر، نیست

و جایش روی تمام صندلی‌ها خالی‌ست

کسی‌که هرسال پای تمام درختان «شد خزانِ» تازه‌ای خواهد کاشت


و کسی‌که تورا دیده باشد

پاییزهای سختی خواهد داشت.


لیلا کردبچه

عشقت داغِ بزرگی بود

عشقت 
داغِ بزرگی بود
که روزگار 
بر دل و پیشانی ام گذاشت 

حالا تو بگو
با دستی که پشت آن را داغ گذاشته ام 
چگونه می توانم 
دستِ دوست داشتنِ کسی را
دوباره بفشارم ؟

مینا آقازاده