زمان، زمان بلوغ است و فصل فصل هرس
دل شکسته ی خود را بریدم از همه کس
اگرچه سخت و صبورم، ولی بگو چه کنم
میان مدعیان جوان و تازه نفس
نگه داشتن یک زن
بلد بودن میخواهد
یک زن از تمام مردانگی یک مرد
هیچ نمی خواهد
جز یک خیال راحت
که همانطور که هست
بی هیچ توقع و پنهان کاری
دوستش بداری
نه از خودم فرار کرده ام
نه از شما
به جستجوی کسی رفته ام که
مثل هیچ کس نیست
نگران نباشید
یا با او
باز می گردم
یا او
بازم می گرداند
تا مثل شما زندگی کنم
دلواپسی ام نیست، چه باشی چه نباشی
احساس تو کافی ست، چه متن و چه حواشی
از خویش گذشتم، بِبَرم خاک کن - اما
شعرم چه؟ نه! بی ذوق مبادا شده باشی
می خواستم از تو بنویسم که مدادم
خندید: چه مانده است مرا تا بتراشی
مجموعۀ آماده ی نشرم - خبرِ بَد
یک خالی پُر، خط به خط اش روح خراشی
شصت و سه غزل له شده در زلزلۀ من
شصت و سه نفس، شصت و سه حس متلاشی
نفرین نه، سوال است: چگونه دلت آمد -
بارانم! اسیدانه به من زخم بپاشی؟
محمدعلی بهمنی
دلواپس خودم که نه!دلواپس تو ام!
تیرى که مى رسد،به پرِ من نمى خورد!!
حرف منِ قفس زده را گوش کن رفیق
این آسمان به دردِ پریدن نمى خورد!!
امید روزبه
او با همه گرم است! پس این عادت اوست!
لعنت به هر آنکسی که هم صحبت اوست
بی مهری و بی وفائی و بدعهدی
مانند لباسی ست که بر قامت اوست
محمد فرخ طلب فومنی
توان گفتن آن راز جاودانی نیست
تصوری هم از آن باغ ِ ارغوانی نیست!
پر از هراس و امیدم ، که هیچ حادثهای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
ز دست عشق بهجز خیر، برنمیآید
وگرنه پاسخ دشنام مهربانی نیست
درختها به من آموختند فاصلهای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آینه پرغبار من بنویس
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست
فاضل نظری
