اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب (asharenabir) مجموعه ای از بهترین های شعر و ادبیات جهان ...
اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب (asharenabir) مجموعه ای از بهترین های شعر و ادبیات جهان ...

من نیمِ تو ام؛ خبر نداری از من

من نیمِ تو ام؛ خبر نداری از من

ای کاش که دست بر نداری از من

از حالت ِگریه کردنت معلوم است

یک خواسته بیشتر نداری از من


کاظم بهمنی

جغرافیای کوچک من بازوان توست

جغرافیای کوچک من بازوان توست


جغرافیای کوچک من بازوان توست

ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من ...


علیرضا بدیع


آنچه در چشم تو دیدم، غزلی هست عجیب

آنچه در چشم تو دیدم، غزلی هست عجیب
حرف های شکرینت، عسلی هست عجیب

مدتی هست میان دل من با غم تو
بوسه و ناز و نیاز و بغلی هست عجیب

این حکایت که شدم کشته ی زیبایی تو 
حرف تکراری و ضرب المَثلی هست عجیب

همه ی دین مرا جادوی چشم تو ربود
چون که در عمق نگاهت، هُبلی هست عجیب

خنده در صحنه ی دیدار، به روی لب تو 
گاه بر نقش خدایی بدلی هست عجیب

خوش به حالم که به عشق تو نفس هست هنوز
بی تو هر لحظه برایم اجلی هست عجیب

جواد مزنگی

‏لاشخور

لاشخوری بود که منقار در پاهای من فرو می‌کرد. پیش‌تر چکمه‌ها و جوراب‌هایم را از هم دریده بود و حال به گوشت پاهایم رسیده بود. پس از هر نوک چند بار ناآرام به گرد سرم می‌چرخید و باز کار خود را از سر می‌گرفت. ارباب‌زاده‌ای از کنارم می‌گذشت. زمانی کوتاه به تماشا ایستاد. می‌خواست بداند چرا وجود لاشخور را تحمل می‌کنم. گفتم: «از دستم کاری برنمی‌آید. لاشخور از راه رسید و شروع به نوک زدن کرد. مسلماً کوشیدم او را برانم، حتی خواستم خفه‌اش کنم. اما چنین حیوانی بسیار نیرومند است. می‌خواست به صورتم بپرد. این بود که بهتر دیدم پاهایم را قربانی کنم و حالا پاهایم تقریباً به تمامی از هم دریده شده‌اند.» ‏ارباب‌زاده گفت: «‏از این‌که اجازه می‌دهید این‌طور زجرتان بدهد تعجب می‌کنم. تنها با شلیک یک گلوله کار لاشخور تمام است.» ‏پرسیدم: «‏راستی؟ شما این کار را می‌کنید؟» ارباب‌زاده گفت: «‏با کمال میل. فقط باید به خانه بروم و تفنگم را بیاورم. می‌توانید نیم‌ساعتی منتظر بمانید؟» گفتم: «نمی‌دانم.» و لحظه‌ای از درد به خود پیچیدم. سپس گفتم: «‏خواهش می‌کنم به‌هرحال تلاش‌تان را بکنید.» ‏ارباب‌زاده گفت: «‏بسیار خوب، عجله خواهم کرد.» در طول گفت‌وگو، لاشخور در حالی‌که نگاهش را به تناوب میان من و ارباب‌زاده به این سو آن‌سو می‌چرخاند، گوش ایستاده بوه. دریافتم که همه‌چیز را فهمیده است. به هوا بلند شد، سر را به عقب برد تا هرچه بیش‌تر شتاب بگیرد، سپس منقار خود را مانند نیزه‌اندازی ماهر از دهان تا اعماق وجودم فرو برد. پس افتادم و در عین رهایی احساس کردم که در خونم، خونی که هر ژرفنایی را می‌انباشت و هر ساحلی را در برمی‌گرفت، بی‌هیچ امید نجات غرق شده است.


فرانتس کافکا - کتاب داستانهای کوتاه کافکا


تلفیق دو عطر... زندگی یعنی این

تلفیق دو عطر... زندگی یعنی این
لبخند دو چتر... زندگی یعنی این

پاییز برای عشق فصل خوبی ست
نقطه سر سطر. 
زندگی یعنی این!

امید صباغ نو

آغوش من

آغوش من
فرودگاه ِفرودهای اضطراریِ توست
هر جا آسمانت ابری شد
یا که بالت زخمی 
بازوهای من
به روی تو باز است هنوز
فرود بیا پرنده ام 
فرود بیا


مینا آقازاده


بگذر شبی به خلوت این همنشین درد

بگذر شبی به خلوت این همنشین درد
تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد

خون می‌رود نهفته از این زخم اندرون
ماندم خموش و آه ، که فریاد داشت ، درد

این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت
داغ محبت تو به دلها نگشت سرد

من برنخیزم از سر راه وفای تو
از هستی‌ام اگرچه برانگیختند گرد

روزی که جان فدا کنمت ، باورت شود
دردا که جز به مرگ ، نسنجند قدر مرد

ساقی بیار جام صبوحی که شب نماند
وان لعل فام ، خنده زد از جام لاجورد

باز آید آن بهار و گل سرخ بشکفد
چندین مثال از نفس سرد و روی زرد

در کوی او که جز دل بیدار ، ره نیافت
کی می‌رسند خانه پرستان خوابگرد

خونی که ریخت از دل ما ، سایه حیف نیست
گر زین میانه ، آب خورد تیغ هم نبرد

هوشنگ ابتهاج


من به پاییزی ترین شکل گذشتم از عشق

من به پاییزی ترین شکل گذشتم از عشق

ای غم انگیزترین حادثه ی دیروزم


همه ی شهر منُ یاد تو میندازه هنوز 

اگه این شهرُ به آتیش نکشم می سوزم


یلدا انگالی 


دل می بُرم از دوستان همدلِ دیروز

دل می بُرم از دوستان همدلِ دیروز

دل می بَرَم از دشمنانِ صاف و یکرنگم


بگذار تا پشت سرم هى صفحه بگذارند

تا حک شود در ذهنشان معناى آهنگم!


میترسم از روزى که بشکافد سر یک دوست

با ضربه ى بى اختیار آخرین سنگم!


از زندگى خیرى ندیدم، ساده می گویم:

این روزها تنها براى مرگ دلتنگم


امید صباغ نو

شاید اگر به عقب بر می‌گشتم

شاید اگر به عقب بر می‌گشتم، طور دیگری زندگی می‌کردم. 

طور دیگری نفس می‌کشیدم و طور دیگری دنیا را می‌دیدم.

اگر به عقب بر می گشتم، باز هم برای دیدنت می‌آمدم، باز هم برای بودنت لحظه شماری می‌کردم، باز هم دلتنگت می‌شدم.

اگر به عقب بر می‌گشتم، باز هم دوستت داشتم، فقط به رویت نمی‌آوردم، تا همیشه غریبه بمانی. 

آدم، از غریبه ها انتظاری ندارد.


پویا جمشیدی