-
به سویم با لب خشک آمدی با چشم تر رفتی
سهشنبه 18 خرداد 1395 14:14
به سویم با لب خشک آمدی با چشم تر رفتی حلالم کن که از سرچشمه ی من تشنه تر رفتی میان دلبران پابندی مهرت سرآمد بود چه ها دیدی که با دل آمدی اما به سر رفتی سر و سری ست با خورشید آن چشمان روشن را که هرچه بیشتر سویت دویدم پیشتر رفتی تو را همشیره ی مهتاب می دانم که ماه آسا به بالینم سر شب آمدی وقت سحر رفتی تو با باد شمالی...
-
گرچه بیزارم از آن هَمبَستر ِ بازاری اش
سهشنبه 18 خرداد 1395 14:00
گرچه بیزارم از آن هَمبَستر ِ بازاری اش آرزو دارم بماند بر سر ِ دلداری اش اشک می ریزم ولی شادم که می ریزد رقیب اشک های جاری ام را در حساب ِ جاری اش! کاش کمتر باشم از او در تمام عمر خویش تا نبیند ضربه از خود بیشتر پنداری اش من که خود صد داستان در سینه دارم ، خسته ام خسته ام از عشق از این قصه ی تکراری اش تیشه را...
-
عشقت به من آموخت که غمگین باشم
سهشنبه 18 خرداد 1395 13:55
عشقت به من آموخت که غمگین باشم و من سالیان سال نیازمند زنی بودم که به اندوهم وادارد زنی که میان بازوانش چون گنجشکی بگریم زنی که گرد آورد تکه هایم را چون خرده های بلوری شکسته عشق تو... بانویم! بدترین عادت ها را به من آموخت یادم داد که هر شب هزار بار فال قهوه بگیرم به طبابت عطاران تن دهم و بر در پیشگویان بکوبم یادم داد...
-
طنابی از بدن کهنه ی درخت بیاویز (جنون گلاویز)
سهشنبه 18 خرداد 1395 13:52
طنابی از بدن کهنه ی درخت بیاویز برای تاب سواری در این بهشت غم انگیز رسیده اییم و رسیدن، همیشه اول درد است خوشا به هم نرسیدن، در آستانه ی پاییز خوشا دو عاشق تنها، دو پاره چوب به دریا یکی به صخره رسیده، یکی به موج بلاخیز نه فرصتی که بمانم نه جراتی که بمیرم کجا پناه بگیرم از این جنون گلاویز؟ نهخرمنی بهدیاری نه یک...
-
من همانم که به دست تو گذشت آب از سرش
سهشنبه 18 خرداد 1395 13:49
من همانم که به دست تو گذشت آب از سرش او که بعد از دیدنت شد غرق رویای خودش دوری از تو مقطعی بوده ، نه قطعی ، شک نکن باز خواهد گشت هر موجی به دریای خودش "جواد منفرد"
-
نگاهی نا مسلمان، ناگهان انداختی رفتی
سهشنبه 18 خرداد 1395 13:48
نگاهی نا مسلمان، ناگهان انداختی رفتی ندیدی سوختم آتش به جان انداختی رفتی به شک افتاده بین پنج و شش رکعت شمار ما تو باز اهل یقین را در گمان انداختی رفتی نماندی تا ببینی شهر را در خون و خاکستر عصایت را میان ساحران انداختی رفتی شبیه چای خود را پیشکش کردم، تو با سردی مرا در انتظارت از دهان انداختی رفتی اگر خیری رساندی بی...
-
افتاد شبیه شعله ای در خرمن
سهشنبه 18 خرداد 1395 13:36
افتاد شبیه شعله ای در خرمن شد نیمه ی عشق و نیمه ی دیگر، من! تا دید دلم هوای ماندن دارد راهی شد و ماند ردپایش در من... "امید صباغ نو" از کتاب تا آمدن تو عشقبازی تعطیل
-
عطر لیمویی که پیچیده است در پیراهنش
سهشنبه 18 خرداد 1395 13:16
عطر لیمویی که پیچیده است در پیراهنش می کشد پروانه ها را تا حریر دامنش صبح زود است آفتاب شرمگین انداخته است باز گردن بندی از شبنم به دور گردنش کاش وا می کرد پلک بسته را تا آسمان دست و رو میشست در چشمان سبز روشنش خواب مانده دختر صحرا و میخواهد نسیم رد کند ملافه را از روی صحرای تنش تا بنوشد صبح را از شانه های برفی و...
-
تو آدم نیستی؛ این را خدا در گوش من گفته
سهشنبه 18 خرداد 1395 13:07
تو آدم نیستی؛ این را خدا در گوش من گفته ببین! بیرون زده از زیر چادر بال پروازت... "امید صباغ نو"
-
قلب من! با یک تپش برگشت گاهی ممکن است
سهشنبه 18 خرداد 1395 12:35
قلب من! با یک تپش برگشت گاهی ممکن است آنقَدَرها هم که می گویند گاهی دیر نیست.... . . حسین زحمتکش
-
بازآمده ام دست به دامان تو باشم
سهشنبه 18 خرداد 1395 11:45
بازآمده ام دست به دامان تو باشم کافر شوم از غیر و مسلمان تو باشم از صبح ازل حلقه به گوش تو بمانم تا شام ابد گوش به فرمان تو باشم سی روز جدا باشم از آشفتگی خلق تا معتکف موی پریشان تو باشم سی روز قبولم کن و مهمان دلم باش تا سی شب پر خاطره مهمان تو باشم قرآن به سرم بود که امشب شب قدر است جانم به کفم بود که قربان تو باشم...
-
من بدم می آید از بوی خوش پیراهنت
یکشنبه 16 خرداد 1395 22:38
من بدم می آید از بوی خوش پیراهنت دلخورم از اینهمه زیبایی بکر تنت خسته ام از دیدن هر ازدحامی دور تو از خودت را در دل هر رهگذر جا کردنت من نمی خواهم دگر روشن بماند فکرم و بد به هم می ریزم از این فکر باز روشنت هرچه زیبایی تو داری ساده من را می کشد حق بده! حتّی همین زیباترین رقصیدنت! حال من بد می شود وقتی که می بینم کسی...
-
نفس نفس به درونت بکش هوایم را
یکشنبه 16 خرداد 1395 14:47
نفس نفس به درونت بکش هوایم را و پر کن از نفست ذره ذره هایم را نسیم باش و به بازی بگیر چون پر قو شبانه، گیسوی بر شانه ها رهایم را اگر همیشه مرا بیم سرنگون شدن است تو کج گذاشته ای خشت ابتدایم را زنی به میل خودت آفریده ای از من خودت به هم زده ای نظم آشیانم را فرشتگان مقرب هنوز حیرانند تورا به سجده در آیند یا خدایم را من...
-
بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند
یکشنبه 16 خرداد 1395 14:29
بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند یار عاشق سوز ما ترک دلازاری کند بر گذرگاهش فرو افتادم از بی طاقتی اشک لرزان کی تواند خویشتن داری کند چاره ساز اهل دل باشد می اندیشه سوز کو قدح؟ تا فارغم از رنج هوشیاری کند دام صیاد از چمن دلخواه تر باشد مرا من نه آن مرغم که فریاد از گرفتاری کند عشق روز افزون من از بی وفایی های اوست...
-
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
یکشنبه 16 خرداد 1395 14:10
خوش بود گر محک تجربه آید به میان تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد حافظ
-
شروع هفته تو را می بینم
شنبه 15 خرداد 1395 17:31
چه شغل عجیبی ! شروع هفته تو را می بینم باقی هفته به خاموش کردن خودم در اتاقم مشغولم . ”شمس لنگرودی“
-
سرد شده ای
شنبه 15 خرداد 1395 17:25
سرد شده ای درست مثل این چایی اما نمی دانم چرا از دهان نمی افتی! ” محسن حسینخانی“
-
طوری بخوان، باور کنم ترسی نداری
شنبه 15 خرداد 1395 15:00
طوری بخوان، باور کنم ترسی نداری حیف از تو و لحن پریشانت، قناری! آنقدر دلتنگی که من می ترسم آخر باران شوی بر صورتک هامان بباری در این فضای بسته ی زردی گرفته در برگ برگ کوچ مرغان بهاری... کاری بکن، شعری بخوان، شاید زمین را پایین کشی از نردبام کج مداری خورشید را با بوسه ای نازک تر از صبح باید شما از خلوتش بیرون بیاری شاه...
-
با دست هایم جلوی باد را باید می گرفتم
شنبه 15 خرداد 1395 14:05
با دست هایم جلوی باد را باید می گرفتم جلوی پیر شدنت را نباید می گذاشتم زیبایی ات در صف بانک در محل کار در آپارتمانی کوچک مصرف می شد... برش شعری از مجموعه"افراد" "مهدی اشرفی" #مجموعه_شعر_افراد
-
غرورم مثل بت در سینه جا خوش کرده، م ترسم
شنبه 15 خرداد 1395 13:57
غرورم مثل بت در سینه جا خوش کرده، م ترسم بلرزاند دلم را ضربه های محکم بعدی اگر روزی توانستم بت ام را بشکنم، بی شک تبر را می گذارم روی دوش آدم بعدی... " امید صباغ نو "
-
وقتی دلت مثل من ترک برداشت
شنبه 15 خرداد 1395 13:46
وقتی دلت مثل من ترک برداشت دیگر آمدن یا رفتن بودن یا نبودن هیچ فرقی نمی کند آدم یک روز به جایی میرسد که دلش میخواهد همش بخوابد خواب چقدر خوب است برای نداشتنها ... "امیر وجود"
-
من مناجات درختان را هنگام سحر
پنجشنبه 13 خرداد 1395 23:51
من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل یخ را با باد نفس پاک شقایق را در سینه کوه صحبت چلچله ها را با صبح بغض پاینده هستی را در گندم زار گردش رنگ و طراوت را در گونه گل همه را میشنوم می بینم من به این جمله نمی اندیشم به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو...
-
یا رب نظری بر من سرگردان کن
پنجشنبه 13 خرداد 1395 23:31
یا رب نظری بر من سرگردان کن لطفی بمن دلشدهٔ حیران کن با من مکن آنچه من سزای آنم آنچ از کرم و لطف تو زیبد آن کن "ابوسعید ابوالخیر"
-
گفتی که تو را شوم مدار اندیشه
پنجشنبه 13 خرداد 1395 23:25
گفتی که تو را شوم مدار اندیشه دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه کو صبر و چه دل، کنچه دلش میخوانند یک قطرهی خون است و هزار اندیشه "حافظ"
-
صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست
پنجشنبه 13 خرداد 1395 23:20
صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست چاره عشق احتمال شرط محبت وفاست مالک رد و قبول هر چه کند پادشاست گر بزند حاکمست ور بنوازد رواست گر چه بخواند هنوز دست جزع بر دعاست ور چه براند هنوز روی امید از قفاست برق یمانی بجست باد بهاری بخاست طاقت مجنون برفت خیمه لیلی کجاست غفلت از ایام عشق پیش محقق خطاست اول صبحست خیز کآخر دنیا...
-
ای پارسیان !
پنجشنبه 13 خرداد 1395 01:22
ای پارسیان ! چه چیز مرا این چنین به شما نزدیک میساخت، اگر من همچون شما نمیبودم :دخترکی وفادار ، و در ما خواهشهای ناممکن نمیبود ، و عشقی اساطیری ،که هرگز محقق نمیشود ، و زیباترین نکته در این عشق آن است که ناممکن باشد؟! آیا میپنداری که ما ،رعایای عطشی هستیم که برای سیراب شدن ، افزون نمیگردد و بالهایی که...
-
زندگینامه غادة السمان
پنجشنبه 13 خرداد 1395 01:14
غادة السمان (به عربی: غادة أحمد السّمّان) (زادهٔ ۱۹۴۲ در دمشق) نویسنده و ادیب زن اهل سوریه است. وی یکی از بنیانگذاران شعر نو در ادبیات عرب بهشمار میرود. پدرش مرحوم دکتر احمد السّمان، رئیس دانشگاه سوریه و در یک دورهی زمانی وزیر آموزش و پرورش بود که خویشاوندی دوری با نزار قبانی شاعر معروف دارد. نخستین کارهای غاده...
-
جاده ها جایی اگر برای رفتن داشتند
چهارشنبه 12 خرداد 1395 20:09
جاده ها جایی اگر برای رفتن داشتند تکان دادنِ دست دو معنای کاملاً متفاوت نداشت غربت با پوشیدنِ کفش هایت آغاز نمی شد و دستی که پشتِ سرت آب می ریخت جاده ها را به زمین کوک نمی زد یک روز برمی گردی که باد تمامِ آدم ها را برده است جاده ها مثلِ کلافِ سردرگمی دور خود پیچیده اند و زمین یک گلوله ی کاموایی بزرگ شده است که برای...
-
روز اول بیهوا قلب مرا دزدید و رفت
چهارشنبه 12 خرداد 1395 16:58
روز اول بیهوا قلب مرا دزدید و رفت روز دوم آمد و اسم مرا پرسید و رفت روز سوم آخ! خالی هم کنار لب گذاشت دانهی دیوانگی را در دلم پاشید و رفت روز چارم دانهاش گل داد و او با زیرکی آن غزل را از لبم نه، از نگاهم چید و رفت با لباس قهوهای آن روز فالم را گرفت خویش را در چشمهای بیقرارم دید و رفت فیل را هم این بلا از پا...
-
از قرنطینه به تبعید ببر مختاری
چهارشنبه 12 خرداد 1395 16:51
از قرنطینه به تبعید ببر مختاری تو که نمرودترین آتش این بازاری مردم از بس که نمُردم ! کفنم خیس نشد ابر من بر سر چتر چه کسی می باری ؟ تو فقط خاطره ایی باش و به من فکر نکن من خوشم بر لب این پنجره با سیگاری من چه خاکی سر آن خاطره ها بگذارم تو اگر سایه به دیوار کسی بگذاری؟ آه از این وحشت یک عمر به خود پیچیدن در زمستان پتو...