-
چقدر من دیدنت را دوست دارم
دوشنبه 7 تیر 1395 14:35
چقدر من دیدنت را دوست دارم در خواب در غروب در همیشهیِ هر جا هرجایی که بِتوانْ تو را دید صدا کرد و از انعکاس نامت کیف کرد چقدر من دیدن تو را دوست دارم "افشین صالحی"
-
زندگی نامه حسین پناهی
دوشنبه 7 تیر 1395 14:26
زندگی نامه حسین پناهی حسین پناهی دژکوه (زادهٔ 6 شهریور ۱۳۳۵ دژکوه – درگذشتهٔ 14 مرداد ۱۳۸۳ تهران) شاعر و نویسنده و کارگردان و بازیگر ایرانی بود. حسین پناهی در ۶ شهریور ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهر سوق از توابع شهرستان کهگیلویه زاده شد. پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسه آیتالله...
-
کسی را دوست می دارم ؛ حسین پناهی
دوشنبه 7 تیر 1395 14:05
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانند که بی نهایت بار در نامه ها و شعر ها در شعله ها سوختند تا سند سوختن نویسنده شان باشند پروانه ها آخ تصور کن آن ها در اندیشه چیزی مبهم که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند یادم می آید روزگاری ساده لوحانه صحرا...
-
در این زمانه کسی با وفاتر از غم نیست
دوشنبه 7 تیر 1395 13:06
در این زمانه کسی با وفاتر از غم نیست کسی که توی دلش غم نباشد آدم نیست به نقشه زل نزن اینقدر ،بی گمان شهری در آن به زلزله خیزی شانه هایم نیست نمک بپاش که شاید بمیرم از این زخم نمک بپاش که دیگر امید مرهم نیست تویی که از بغلم رد شدی ،نفهمیدی که لطف راه فقط در عبور از هم نیست هوای ابری این شهر گرچه معروف است شبیه اخم تو...
-
لبخند زنان دگر نخواهد آمد
یکشنبه 6 تیر 1395 22:06
لبخند زنان دگر نخواهد آمد با بوسه و نان دگر نخواهد آمد از امشب، طفلان یتیم کوفه! همبازی تان، دگر نخواهد "حمیدرضا شکارسری"
-
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
یکشنبه 6 تیر 1395 21:55
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند "حافظ"
-
روشنای زندگیام
یکشنبه 6 تیر 1395 15:53
روشنای زندگیام نسیم من فانوسام بیانیه باغهای من پلی به سمت من بکش از عطر نارنج جایی به من بده چون شانه عاجی در میان شب گیسوانت و آنگاه فراموشم کن "نزار قبانی" ترجمه سیامک بهرام پرور
-
شهر از هجومِ خاطرههایت به من پُر است
یکشنبه 6 تیر 1395 15:44
شهر از هجومِ خاطرههایت به من پُر است بعد از تو، شهر از منِ دیوانه دلخور است از من که بینِ بود و عدم پرسه میزدم تو بودی و کنارِ خودم پرسه میزدم تو بودی و تمامِ غزلها، ترانهها من بودم و تمامِ ستمها، بهانهها من بودم و مجالِ شگفتی برای عشق تو بودی و تحملِ سختِ بهای عشق قلبم به خاطرِ تو مرا طرد کرده است میسوزد از...
-
گو خلق بدانند که من عاشق و مستم
یکشنبه 6 تیر 1395 15:36
گو خلق بدانند که من عاشق و مستم آوازه درستست که من توبه شکستم گر دشمنم ایذا کند و دوست ملامت من فارغم از هر چه بگویند که هستم ای نفس که مطلوب تو ناموس و ریا بود از بند تو برخاستم و خوش بنشستم از روی نگارین تو بیزارم اگر من تا روی تو دیدم به دگر کس نگرستم زین پیش برآمیختمی با همه مردم تا یار بدیدم در اغیار ببستم ای...
-
بودن من با من نیست
یکشنبه 6 تیر 1395 15:23
بودن من با من نیست و از من نیست بودن من جایی آن سوتر است جای همه ی بودن ها که شعله یمن و ما در آن خاموش می شود "بیژن جلالی"
-
دوست دارم که مرا در بر خود بنشانی
یکشنبه 6 تیر 1395 15:17
دوست دارم که مرا در بر خود بنشانی شیشه را آن طرف دیگر خود بنشانی زینطرف جام دهی زانطرفم بوس و لبم در میان لب جانپرور خود بنشانی "قاآنی"
-
تنها دو چشم
یکشنبه 6 تیر 1395 15:13
تنها دو چشم تنها دو چشم داشتم دو دریچه ی کوچک و این برای دنبال کسی گشتن در جهانی که خیلی بزرگ است کم بود مرا ببخش اگر پیدایت نکردم "رویا شاه حسین زاده"
-
دوستت دارم
یکشنبه 6 تیر 1395 15:09
دوستت دارم اما نمىتوانى مرا در بند کنى همچنان که آبشار نتوانست همچنان که دریاچه و ابر نتوانستند و بند آب نتوانست پس مرا دوست بدار آنچنان که هستم و در به بند کشیدن روح و نگاه من مکوش مرا بپذیر آنچنان که هستم "غاده السمان"
-
من آویخته از طناب تو شلیک کردی
یکشنبه 6 تیر 1395 15:05
من آویخته از طناب تو شلیک کردی تو شلیک کردی به طناب برگشتم به زندگی به شلیکِ دستهای تو اشتباه کرده بودند دارند دوباره نشانه میروند قلبم را حالا درست نشانه گرفتی بزن به قلب هدف زندگی همین است که شلیک میشود از دستهای تو "شهاب مقربین"
-
تو رسیدی که یکی شاعری اش گل بکند
یکشنبه 6 تیر 1395 14:46
تو رسیدی که یکی شاعری اش گل بکند چشمه ای خشک از این معجزه قل قل بکند فوران کردن من هیچ، دماوند هم آه روبروی تو بعید است تحمل بکند باش در هیات آیینه و بگذار جهان روزی از دیدن تصویر خودش هل بکند اخم هایت خفه ام می کند ای کاش یکی گره ی بین دو ابروی تو را شل بکند آبشاری ست نماد منِ افتاده که عشق عظمت می دهدش هرچه تنزل...
-
تک بیت های ناب هوشنگ ابتهاج ( بخش چهارم)
شنبه 5 تیر 1395 21:30
مجموعه ای از بهترین تک بیت های استاد هوشنگ ابتهاج قسمت پایانی : ز کدام ره رسیدی ز کدام در گذشتی که ندیده،دیده ناگه به درون دل فتادی؟ *** فتنه ی چشم تو چندان ره بیداد گرفت که شکیب دل من دامن فریاد گرفت *** آنکه مست آمد و دستی به دلِ ما زد و رفت خواست تنهایی ما را, به رُخ ما بکشد! *** بمان که "عشق" به حالِ من...
-
دلتنگم و دیدار تو درمان من است
شنبه 5 تیر 1395 15:41
دلتنگم و دیدار تو درمان من است بی رنگ رخت زمانه زندان من است بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آنچه کز غم هجران تو بر جان من است "مولانا"
-
منم آنکس که به خود کرده گرفتار شده ست
شنبه 5 تیر 1395 15:35
منم آنکس که به خود کرده گرفتار شده ست آنچه خود ساخته روی سرش آوار شده ست ذوقم از روز ازل کور شده ،پنجره ای_ در دلم بود که تبدیل به دیوار شده ست مثل یک مرد فروخورده ام آری بغض است آنچه در من همه ی عمر تلنبار شده ست مانده انگشت اشاره به دهانم یک عمر شَستم از بس همه جا دیر خبر دار شده ست کارش از کار گذشته ست هرآنکس چون...
-
با رفتن خود نقشه ی آزار کشیدی
شنبه 5 تیر 1395 15:28
با رفتن خود نقشه ی آزار کشیدی بر صفحه ی دل غصه ی بسیار کشیدی بین من و احساس خود از آهن و فولاد بی رحم، چرا این همه دیوار کشیدی؟ "جواد مزنگی"
-
لب هایت ...
شنبه 5 تیر 1395 15:06
لب هایت اعتراف سرخ خدایند به قدرت خویش چگونه آن ها را نپرستم؟ چگونه فریادشان نکنم؟ مگر نه اینکه زندگی سرخ است و روی لب های تو جاری؟ بگذار پیامبرشان باشم اعجاز من لبخند تو می شود بعد از خواندن این شعر اعجاز من فریاد من است: به لب هایت قسم عشق سرخ ترین حادثه بود... حالا به آینه پناه ببر تا ایمان بیاوری که چقدر دوستت...
-
با خنده کاشتی به دل خلق،"کاش ها"
شنبه 5 تیر 1395 14:57
با خنده کاشتی به دل خلق ، "کاش ها" با عشوه ریختی نمکی بر خراش ها هرجا که چشم های تو افتاد فتنه اش آن بخش شهر پر شده از اغتشاشها گیسو به هم بریز و جهانی ز هم بپاش! معشوقه بودن است و «بریز و بپاش» ها ایزد که گفته بت نپرستید پس چرا؟ دنیا پر است این همه از خوش تراش ها؟! از بس به ماه چشم تو پر میکشم? شبی آخر پلنگ...
-
آن آینه زنگ می خورد، می دانم
شنبه 5 تیر 1395 14:57
آن آینه زنگ می خورد، می دانم این رابطه رنگ می خورد، می دانم مژگان تو تیر است و دل من هم سنگ تیر تو به سنگ می خورد، می دانم "احسان افشارى"
-
نیستی؛ ولی عزیز عشق تو همیشگی ست
شنبه 5 تیر 1395 11:13
نیستی؛ ولی عزیز عشق تو همیشگی ست پس به احترام عشق، چند ثانیه سکوت... . . "امید صباغ نو"
-
مهمان توام ای جان زنهار مخسب امشب
جمعه 4 تیر 1395 21:54
مهمان توام ای جان زنهار مخسب امشب ای جان و دل مهمان زنهار مخسب امشب روی تو چو بدر آمد امشب شب قدر آمد ای شاه همه خوبان زنهار مخسب امشب ای سرو دو صد بستان آرام دل مستان بردی دل و جان بستان زنهار مخسب امشب ای باغ خوش خندان بیتو دو جهان زندان آنی تو و صد چندان زنهار مخسب امشب "مولانا"
-
رنگ دنیا را گرفتم ، از خودم شرمنده ام
جمعه 4 تیر 1395 20:15
رنگ دنیا را گرفتم ، از خودم شرمنده ام شیشه ی عطرم ولی از بوی بد آکنده ام کم نخواهد کرد اشکم چیزی از بار گناه من که خود آگاهم از سنگینی پرونده ام دشمنی حاجت روا شد ، ای بخُشکد اشک من دوستی رنجیده شد، ای وا بماند خنده ام بازگشتم تا ببندی بال هایم را به شوق بارالها ! باز کن در را به رویم ... بنده ام ! "علیرضا...
-
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
جمعه 4 تیر 1395 16:42
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است یارب این تاثیردولت ازکدامین کوکب است تابه گیسوی تودستِ ناسزایان کم رسد هر دلی ازحلقه ای،در ذکر یارب یارب است "حافظ"
-
غم را به دل نماز پا برجا کرد
جمعه 4 تیر 1395 16:17
غم را به دل نماز پا برجا کرد محراب عزا گرفته را دریا کرد با زهر وضو گرفت آن تیغ آنگاه برفرق علی(ع) نشست و قران وا کرد "حمیدرضا شکارسری"
-
عشق تو گرفت از تن من تاب و توان را
جمعه 4 تیر 1395 15:14
عشق تو گرفت از تن من تاب و توان را ترسم که به پایان نرسانم رمضان را آه ای رطب دورترین شاخه چه می شد؟ شیرین کنم از شهد لبان تو دهان را باید که به دادم برسد آن که به من داد لبریز تراز ظرف دلم این هیجان را تا چند فقط طوطی خوشخوان تو باشم انکار کنم این غم حاجت به بیان را یک بار به من گوش کن ای سنگ صبورم! تا پر کنم از قصه...
-
چقدر خوب است
جمعه 4 تیر 1395 12:39
چقدر خوب است یکی پیدا شود دوست داشتنش مثل خودت باشد بگوید آهای تو حالم بد است چمدانت را ببند تو هم دستش را بگیری و بی صدا فقط دور شوی "امیروجود"
-
هزار بار دیگر هم که بمیری
جمعه 4 تیر 1395 11:56
هزار بار دیگر هم که بمیری بازهم سرباز به دنیا می آیی و پرچم کشورت هیچ وقت آن قدر بلند نیست که بتواند اشک هایت را پاک کند... "حامد ابراهیم پور" برشی از یک شعر از کتاب "دور آخر رولت روسی"