تو باد و شکوفه و میوه ای
ای همه ی فصولِ من
ای آسمان و درخت
باغ من
گل و زنبور و کندوی من
با زمزمه ی تو
اکنون رخت به گستره ی خوابی خواهم کشید
که تنها رویای آن
تویی
احمد شاملو
چه شکوهمندانه
مرا از هم می پاشی
دوست دارم
مدام تو را به خاطر بیاورم
ناظم حکمت
ترجمه : الهه فیاضی
ازمهربان بودن دلم دیگر پشیمان است
زخمی شدم دور و برم صدها نمکدان است
دیروز می گفتم "محبت" قند یزد، اما
امروز می گویم که نه! چاقوی زنجان است ...
چاقوکش و جراح می دانند یک چاقو
گاهی بلای جان و گاهی منجی جان است!
با هر ضعیفی مهربان بودم ولی افسوس
دیدم سلام بره هم با گرگ یکسان است!
اصلا چرا باید نترسم از ضعیفان؟ هان؟
وقتی لب کاغد شبیه تیغ بران است!
فهمیدم اما دیرفهمیدم که "نادان" را
از هرطرف هم که بخوانی باز "نادان" است
محسنکاویانی
دوستت دارم اگر عقل حسادت نکند
یا که در کارِ دلم باز دخالت نکند
خواهم از وسوسه عقل رها گردم، اگر
این قوی پنجه مرا غرقِ خجالت نکند
دوست دارم که خودم باشم و عاشق باشم
عاقل از ما بکِشَد دست ، ملامت نکند
من نمی خواهم از این راه غلط برگردم
عقل، بهتر که زبان بسته، نصیحت نکند
دور بودم همه عمر از تو ولی باز دلم
عادتش بوده که با فاصله عادت نکند
"آتش" افتاده به دامانِ تو این آخرِ عمر
لطفأ از قصّه ما غیر ، حکایت نکند
سید محمود علوی نیا
خفته در چشم تو نازیست که من می دانم
نگهت دفتر رازیست که من می دانم
قصه ایی را که به من طره کوتاه تو گفت
رشته عمر درازیست که من می دانم
بی نیازانه به ما می گذرد دوست ، ولی
سینه اش بحر نیازیست که من می دانم
گرچه در پای تو خاموش فتادست ای شمع
سایه را سوز و گدازیست که من می دانم
یک حقیقت به جهان هست که عشقش خوانند
آن هم ای دوست مجازیست که من می دانم
غلامرضا طریقی
آدمى ست دیگر
همیشه دلخوش چیزهایى مى شود
که هر چه بیشتر نزدیکش مى شود
بیشتر از دستش مى دهد
امیر وجود
گلوی آدم را
باید گاهی بتراشند
تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود.
دلتنگی هایی که جایشان نه در دل
که در گلوی آدم است
دلتنگی هایی که می توانند آدم را خفه کنند. . .
مریم مومنی
تو که کوتاه و طلایی بکنی موها را
منِ شاعر به چه تشبیه کنم یلدا را؟
مثل یک کودک مبهوت که مجبور شود
تا به نقاشی اش آبی نکشد دریا را
حرف را می شود از حنجره بلعید و نگفت
وای اگر چشم بخواند غمِ نا پیدا را
عطر تو شعر بلندی است رها در همه سو
کاش یک باد به کشفت برساند ما را
تو همانی که شبی پر هیجان می آیی
تا فراری دهی از پنجره ها سرما را
فال می گیرم و می خوانی و من می خندم
بنشین چای بخور خسته نباشی یارا!
مهدی فرجی
" دوستت دارم " را
در دستانم میچرخانم
از این دست به آن دست.
پس چرا
هر وقت میخواهم
به دستت بدهم نیستی؟
چرا اینجا نیستی
تا "دوستت دارم" را
از جنس خاک کنم،
از جنس تنم،
و با بوسه بپوشانمش بر تنت؟
بگذار "دوستت دارم" را
از جنس نگاه کنم
از جنس چشمانم
و تا صبح به نفسهای تو بدوزم.
عباس معروفی