اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب (asharenabir) مجموعه ای از بهترین های شعر و ادبیات جهان ...
اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب (asharenabir) مجموعه ای از بهترین های شعر و ادبیات جهان ...

دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن

دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن

به از آن است که در دام نگاه افتادن

 

سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد؟

تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن

 

لاک پشتانه به دنبال تو می آیم و آه

چه امیدی که پی باد به راه افتادن؟

 

آخر قصه ی هر بچه پلنگی این است:

پنجه بر خالی و در حسرت ماه… افتادن

 

با دلی پاک، دلی مثل پر قو سخت است

سر و کارت به خط و چشم سیاه افتادن

 

من همان مهره ی سرباز سفیدم که ازل

قسمتم کرده به سر در پی شاه افتادن

 

عشق ابریست که یک سایه ی آبی دارد

سایه اش کاش به دل گاه به گاه افتادن

 

حامد عسکری


چشمی اگر به سیب و به حوا نداشتم

چشمی اگر به سیب و به حوا نداشتم

آدم نبودم و غم دنیا نداشتم

 

حالا تو را ندارم و امید مانده است

ای کاش امید داشتنت را نداشتم

 

با بی کسی گرفته ام انس و کسی دگر

یادم نمانده داشته ام یا نداشتم

 

ای سرزمین سوخته مانند مهر تو

در آسمان هیچ دلی جا نداشتم

 

دنیا، بهشت یا چه بگویم چه بوده است

چیزی که هیچ وقت من آن را نداشتم

 

نوید آمال


آن‌قدر خاطره دارم

آن‌قدر خاطره دارم

که گاهی فکر می‌کنم چقدر پیرم!

وقتی چشم‌هایم را می بندم و 

انگشتان پایم به منقلِ زیر کرسی مادربزرگ می‌چسبد

وقتی از رادیو، هر قصه‌ای می‌شنوم، ظهر جمعه می‌شود

و چای، از مزارع سیلان تا قهوه‌خانه‌های لاهیجان

تنها در استکان‌های کمر باریک، طعم چای می‌دهد


چشم‌هایم را می‌بندم و صدبار جریمه می‌شوم

خط می‌خورم

و درخت انارِ خانه دلش خون می‌شود

همین‌که می‌فهمد مدیر مدرسه از شاخه‎‌هایش چوب فلک ساخته ا‌‌ست


چشم‌هایم را می‌بندم و...

چقــــــــدر خاطره دارم


شنیده‌ام آدم‌ها پیش از آنکه بمیرند

تمام خاطره‌هاشان را دوره می‌کنند

و مرگ چقدر باید منتظر بماند

تا کار من تمام شود.


لیلا کردبچه 

چنان در قحط ِ آیینم چنان در قحط ِ ایمانم

چنان در قحط ِ آیینم چنان در قحط ِ ایمانم 
مگر در فُرم ها یادم بیندازی مسلمانم ...

یاسر قنبرلو 

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی

 چراغ خلوت این عاشق کهن باشی


بسان سبزه پریشانِ سرگذشتِ شبم

 نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی


تو یار خواجه نگشتی به صد هنر هیهات

 که بر مراد دلِ بی قرارِ من باشی


تو را به آینه داران چه التفات بود

چنین که شیفته ی حسن خویشتن باشی


 دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق

 وگرنه از تو نیاید که دل شکن باشی


وصال آن لب شیرین به خسروان دادند

 تو را نصیب همین بس که کوه کن باشی


ز چاه غصه رهایی نباشدت هرچند

به حسن یوسف و تدبیر تهمتن باشی


خموش سایه که فریاد بلبل از خامیست

 چو شمعِ سوخته آن به که بی سخن باشی


 هوشنگ ابتهاج


دیگر چگونه بگویم چقدر دلتنگ توأم؟

دیگر چگونه بگویم چقدر دلتنگ توأم؟

وقتی دندان‌هایم از ترس 

واژه‌هایم را تکه‌تکه می‌کنند

و ناچارم

بریده‌بریده

د و س ت ت د ا ش ت ه ب ا ش م


لیلا کردبچه


می توان تلخ تر از دوری ات

می توان تلخ تر از دوری ات
اندوهی را تصور کرد ؟
گُمان می کنم نه
وَ اما جواب تو آری ست 
می شد تورا نداشت
می شد پیش تر از اینها
دستت را از دست داد 
تو از من جلوتر ایستاده ای
به اندازه ی خوابِ نوزادی در گهواره
به قدری که آفتابِ فردا را پیش از من نوازش کنی
تو راست می گفتی
می شد تلخ تر هم این روزها می گذشت
بماند که این فصل
بی تو گذشت 

سیدمحمد مرکبیان


اشکی که روی گونه ی ما خط کشیده است

اشکی که روی گونه ی ما خط کشیده  است

خون مقطری ست که رنگش پریده است 


هر اشک ما چکیده ی صدها شکایت است

امشب ببین چقدر شکایت چکیده است 


قلب من و تو گنبد سرخی است که در آن

روح رحیم حضرت عشق آرمیده است 


مقرون به صرفه نیست که عاشق شویم چون

دوران اوج عشق به پایان رسیده است


اینجا مشخص است که گنجشک چند بار

از لانه اش بدون مجوز پریده است


حتی مشخص است کجا و چگونه شمع

پروانه را شبانه به آتش کشیده است


در شهر ما بهارِ پر از گل رباعی است

پاییز مثنوی ست ، زمستان قصیده است


من شاعر قصیده ام اما دو خط کج

با پنبه ای سر سخنم را بریده است


طبق مقررات غزل گفته ام ولی

حرفی غریبه بین حروفم خزیده است 


شاعر پس از تحمل تبعید در وطن

بنیانگذار دولتِ قدرت ندیده است 


غلامرضا طریقی

دلم گرفته چنان ابرهای پاییزی

دلم گرفته چنان ابرهای پاییزی

بخوان برای من امشب ترانه ای چیزی


تو عاشقانه ترین رود سرزمین منی

که هیچ وقت به دریای من نمی ریزی...


امید صباغ نو


گلدان کنار پنجره

حالا که رفته ای 

گلدان کنار پنجره خالیست

برمی گردم، از پیرهنت گلی می چینم

این گونه بهتر است

خاطره ها پیر نمی شوند


محمدرضا عبدالملکیان