اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب (asharenabir) مجموعه ای از بهترین های شعر و ادبیات جهان ...
اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب (asharenabir) مجموعه ای از بهترین های شعر و ادبیات جهان ...

تنهایی

من از تنهایی لذت می برم، درسته که همیشه آدم ها دنبال یه داستان می گردن تا باهاش کلنجار برن و اینم می دونم که خیلی بلند پروازیه که بخوای تنهایی خوشبخت باشی، اما خب تنهایی خوبیش اینه که نمیذاره کسی اصول زندگیت رو خراب کنه، من به اصول زندگیم و تنهاییم پایبندم.

واسه نگه داشتن تنهایی هم اولین قدم اینه که از کسی خوشت نیاد و نذاری کسی بهت نزدیک شه!


روزبه معین 

 قهوه سرد آقای نویسنده


داده ام دل به تماشایِ نگاهِ تو عجیب

داده ام دل به تماشایِ نگاهِ تو عجیب

می دهد چشمِ تو هر بار مرا سخت فریب


به تو بخشیده خداوند در آن صورتِ ماه

منبعِ جاذبه در مرکزِ آن چشم نجیب


کسری از ثانیه لبخندِ تو پیچید به شهر

شده سیمایِ تو بر چهره یِ مهتاب رقیب


مثلِ آدم شده ام بنده یِ حوّاییِ تو 

من و زیبایی و بیتابیِ از چیدنِ سیب


شیوه ی خنده ات آرامشِ احوالِ مرا

زیر و رو کرده به یک حالت بسیار مهیب


نا امیدی و غمِ دوری و دلتنگی و عشق

شده در دست من از مهرِ تو اینگونه نصیب


می دهی جان به من دلشده، یا می کُشی ام؟

که تو هم دردی و بیماری و هم شخص طبیب


جواد مزنگی


نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم

شعری از شهریار که در وصف نیما سروده شده :


نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم

سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم


من از دل این غار و تو از قله آن قاف

از دل بهم افتیم و به جانانه بگرییم


دودیست در این خانه که کوریم ز دیدن

چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم


آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان

شمعیم که در گوشه کاشانه بگرییم


من نیز چو تو شاعر افسانه خویشم

بازآ به هم ای شاعر افسانه بگرییم


از جوش و خروش خم وخمخانه خبر نیست

با جوش و خروش خم و خمخانه بگرییم


با وحشت دیوانه بخندیم و نهانی

در فاجعه حکمت فرزانه بگرییم


با چشم صدف خیز که بر گردن ایام

خرمهره ببینیم و به دردانه بگرییم


بلبل که نبودیم بخوانیم به گلزار

جغدی شده شبگیر به ویرانه بگرییم


پروانه نبودیم در این مشعله باری

شمعی شده در ماتم پروانه بگرییم


بیگانه کند در غم ما خنده ولی ما

با چشم خودی در غم بیگانه بگرییم


بگذار به هذیان تو طفلانه بگرییم

ما هم به تب طفل طبیبانه بگرییم


شهریار


با منِ بی کسِ تنها شده یارا تو بمان

با منِ بی کسِ تنها شده یارا تو بمان

همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان


من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام

تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان


داغ و درد است همه نقش و نگار دل من

بنگر این نقشِ به خون شسته ، نگارا تو بمان


زین بیابان گذری نیست سواران را لیک

دل ما خوش به فریبی است غبارا تو بمان


هر دم از حلقه ی عشاق پریشانی رفت

به سرِ زلف بتان سلسله دارا تو بمان


شهریارا تو بمان بر سر این خیلِ یتیم

پدرا ، یارا ، اندوهگسارا تو بمان


سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست

که سرِ سبزِ تو خوش باد ، کنارا تو بمان


هوشنگ ابتهاج


نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت 
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت


کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد 
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت


درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد 
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت


خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد 
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت 


رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد 
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت 


بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند 
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت 


سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش 
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت


  هوشنگ ابتهاج


کنار امن کجا ، کشتی شکسته کجا

کنار امن کجا ، کشتی شکسته کجا 

کجا گریزم از اینجا به پای بسته کجا


ز بام و در همه جا سنگ فتنه می بارد 

کجا به در برمت ای دل شکسته کجا


فرو گذاشت دل آن بادبان که می افراشت 

خیال بحر کجا این به گل نشسته کجا


چنین که هر قدمی همرهی فروافتاد

به منزلی رسد این کاروان خسته کجا


دلا حکایت خاکستر و شراره مپرس

به بادرفته کجا و چو برق جسته کجا


خوش آن زمان که سرم در پناه بال تو بود

کجا بجویمت ای طایر خجسته کجا


چه عیش خوش ز دل پاره پاره می طلبی

نشاط نغمه کجا چنگ زه گسسته کجا


بپرس سایه ز مرغان آشیان بر باد 

که می روند ازین باغ دسته دسته کجا


هوشنگ ابتهاج


خدای را که چو یاران نیمه راه مرو

خدای را که چو یاران نیمه راه مرو

تو نور دیده ی مایی به هر نگاه مرو


تو را که چون جگر غنچه جان گل رنگ است

به جمع جامه سپیدان دل سیاه مرو


به زیر خرقه ی رنگین چه دام ها دارند

تو مرغ زیرکی ای جان به خانقاه مرو


مرید پیر دل خویش باش ای درویش

وز او به بندگی هیچ پادشاه مرو


مباد کز در میخانه روی برتابی

تو تاب توبه نداری به اشتباه مرو


چو راست کرد تو را گوشمال پنجه ی عشق

به زخمه ای که غمت می زند ز راه مرو


هنر به دست تو زد بوسه ، قدر خود بشناس

به دست بوسی این بندگان جاه مرو


گناه عقده ی اشکم به گردن غم توست

به خون گوشه نشینان بی گناه مرو


چراغ روشن شب های روزگار تویی

مرو ز آینه ی چشم سایه ، آه مرو


هوشنگ ابتهاج


گفتم که مژده بخش دل خرم است این

گفتم که مژده بخش دل خرم است این

مست از درم درآمد و دیدم غم است این


گر چشم باغ گریه ی تاریک من ندید

ای گل ز بی ستارگی شبنم است این


پروانه بال و پر زد و در دام خویش خفت

پایان شام پیله ی ابریشم است این


باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت

تنها نه من ، گرفتگی عالم است این


ای دست برده در دل و دینم چه می کنی

جانم بسوختی و هنوزت کم است این


آه از غمت که زخمه ی بیراه می زنی

ای چنگی زمانه چه زیر و بم است این


یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی

چندین هزار امید بنی آدم است این


گفتی که شعر سایه دگر رنگ غم گرفت

آری سیاه جامه ی صد ماتم است این


هوشنگ ابتهاج


رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردم

رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردم

آشنای تو دلم بود و به دست تو سپردم


اشک دامان مرا گیرد و در پای من افتد

که دل خون شده را هم ز چه همراه نبردم


شرمم از آینه ی روی تو می آید اگر نه

آتش آه به دل هست نگویی که فسردم


تو چو پروانه ام آتش بزن ای شمع و بسوزان

من بی دل نتوانم که به گرد تو نگردم


می برندت دگران دست به دست ای گل رعنا

حیف من بلبل خوش خوان که همه خار تو خوردم


تو غزالم نشدی رام که شعر خوشت آرم

غزلم قصه ی دردست که پرورده ی دردم


خون من ریخت به افسونگری و قاتل جان شد

سایه آن را که طبیب دل بیمار شمردم


هوشنگ ابتهاج


یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس

یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس

بانگی بر آورم ز دل خسته یک نفس


تنگ غروب و هول بیابان و راه دور

نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس


خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود

ای پیک آشنا برس از ساحل ارس


صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد

ای آیت امید به فریاد من برس


از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف

می خواره را دریغ بود خدمت عسس


جز مرگ دیگرم چه کس آید به پیشباز

رفتیم و همچنان نگران تو باز پس


ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است

سهل است سایه گر برود سر در این هوس


هوشنگ ابتهاج