"دوستت دارم "
گاه انسان باید در سختی باشد
تا به دیگری دست یاری دهد
گاه انسان باید با بخت بد روبه رو شود
تا هدفش را بهتر بشناسد
گاه به طوفان نیاز است
تا او قدر آرامش بداند
گاه باید به او آسیب رسد
تا با احساس تر شود
گاه باید در شک و تردید باشد
تا به دیگری اطمینان کند
گاه باید در گوشه ای تنها بماند
تا واقعیت وجود خود را بشناسد
گاه باید از شگفتی رها شود
تا به آگاهی برسد
گاه باید کاملاً بی احساس باشد
تا بتواند همه چیز را حس کند
گاه باید در اوج شور و احساس بود
تا به قلب او راه یافت
و او به روی عشق در بگشاید
چه بسیار از اینها را پشت سر گذاشته ام
و می دانم
نه تنها آماده ی عاشق تو شدن هستم
بلکه عاشق تو هستم.
"سوزان پولیس شوتز"
از کتاب سرخ به رنگ عشق
ترجمه: رویا پرتوی
باد از مزار ِ پاک شهیدان رسیده است
این سان که لاله ریز و گل افشان رسیده است
در چارفصل مرثیه ، آفاق چشم مان
ابری شده است و نوبت باران رسیده است
ره توشه را زِ خون عزیزان گرفته است
تا کاروان به منزل جانان رسیده است
یاران ِ رفته با خط ِ خونین نوشته اند :
اوج ستم همیشه به طغیان رسیده است
پاکیزه دامنا ! وطنا ! در هوای توست
این چاک سینه ای که به دامان رسیده است
کی سر تهی شده است ز شور و ز شوق تو ؟
کی داستان عشق به پایان رسیده است ؟
"حسین منزوی"
پشت دیوار همین کوچه به دارم بزنید
من که رفتم ... بنشینید و هوارم بزنید
باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد
بنوسید که: "بد بودم" و جارم بزنید
من از آیین شما سیر شدم.. سیر شدم
پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید
دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!
خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید
آی! آنها!! که به بی برگی من می خندید!
مرد باشید و...بیایید... و.... کنارم بزنید
"نجمه زارع"
ز شرم او نگاهم دست و پا گم کرد چون طفلی
که چشمش وقت گل چیدن به چشم باغبان افتد
"صائب تبریزی"
گناهانم را دوست دارم!
بیشتر از تمام کار های خوبی که کرده ام،
می دانی چرا؟
آنها واقعی ترین انتخاب های من هستند.
"سید علی صالحی"

ماه شهریور پر است از خاطراتِ عشقِ من
من به جان تا زنده باشم، عاشق شهریورم
"مهدی اخوان ثالث"
با تو قدم زدن را
دوست دارم..
به جای خانه
برایت
جاده خواهم ساخت...
"احسان پرسا"
تو نوری، در دلم شوری، گلستانی و بارانی
و چشمان تو می بارند، شعرم را که می خوانی
"امیر طاهری"
امروز،
چرکنویس ِ پاک ِ یکی از نامه های قدیمی را
پیدا کردم!کاغذش هنوز،
از آواز ِ آن همه واژه بی دریغ
سنگین بود!از باران ِ آن همه دریا!از اشتیاق ِ آن همه اشک
چقدر ساده برایت ترانه می خواندم!چقدر لب های تو
در رعایت ِ تبسم بی ریا بودند!چقدر جوانه رؤیا
در باغچه ی بیداریمان سبز می شد!هنوز هم سرحال که باشم،
کسی را پیدا می کنم
و از آن روزهای بی برگشت برایش می گویم!نمی دانی مرور دیدارهای پشتِ سر، چه کیفی دارد!به خاطر آوردن ِ خواب های هر دم ِ رؤیا...همیشه قدم های تو را
تا حوالی همان شمشادهای سبز ِ سر ِ کوچه می شمردم،
بعد بر می گشتم
و به یاد ترانه ی تازه ای می افتادم!حالا، بعضی از آن ترانه ها،
دیگر همسن و سال ِ سفر کردن ِ تواند!می بینی؟ عزیز!برگِ تانخورده ِ آن چرکنویس قدیمی,دوباره از شکستن ِ شیشه ی پر اشک ِ بغض ِ من تر شد!می بینی!
"یغما گلرویی"
از مجموعه: مگر تو با ما بودی !؟