-
هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی
شنبه 1 خرداد 1395 12:33
هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی دیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شوی هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد من پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شوی من که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهار سبزتر می بالی و بالا بلاتر می شوی مثل بیدی زلف ها را ریختی بر شانه ها گاه وقتی در قفس باشی رهاتر می شوی عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دوسیب...
-
گر مرا زنده بسوزانی پشیمان نیستم
شنبه 1 خرداد 1395 11:49
گر مرا زنده بسوزانی پشیمان نیستم عاشقت بودم و هستم , اهل ِ کتمان نیستم سال ها مانند" آذر " بت تراشیدم تو را موعظه کردن ندارد اهل ایمان نیستم در نبردی نابرابر بر زمینت خورده ام بی حسابم کن از این پس , مرد میدان نیستم لشکرت را هرچه می خواهی بتازان درسرم برتبارم پشت کردم سربداران نیستم راضی ام بر بوسه ای جاندار...
-
بیش از این تاب و توانم به تو نزدیک شدم
شنبه 1 خرداد 1395 11:47
بیش از این تاب و توانم به تو نزدیک شدم اشتباهی به گمانم به تو نزدیک شدم باخت دادم دل ِ خود را به یقین بی آنکه دستت از قبل بخوانم به تو نزدیک شدم نور چشمی ست هرآنکس که تو را دارد و من غافل از نام و نشانم به تو نزدیک شدم هوست عطر بهار است و شفابخش , ببخش ! من که درگیر خزانم به تو نزدیک شدم چشمه ی خضری و پیرم به امید...
-
کاش دوباره به خاطرم نمیآمدی
شنبه 1 خرداد 1395 11:43
کاش دوباره به خاطرم نمیآمدی کاش هر کدام از ما در همان سالها پیش مانده بودیم کاش پس از این سالهای دورِ دورِ تصویر هامان از عکسها بیرون نمیآمد کسی از گذشتههای خوبِ خوب آغوش باز نمیکرد سرم با سینه ات آشنا نمیشد کاش آن آرامش گم شده هرگز باز نمیگشت کاش بوسه ات طعمی غریب و تلخ داشت کاش مارا گریزی بود از دوست داشتن...
-
آرام گرفته ماه در برکه ی آب
شنبه 1 خرداد 1395 01:25
آرام گرفته ماه در برکه ی آب انگار در آغوش تو شب رفته بخواب گیسوی تو بازیچه ی انگشت نسیم ای عشق فقط تو جای خورشید بتاب... "میترا ملک محمدی"
-
کودتایی شده در من ، غزلی گُل کرده
جمعه 31 اردیبهشت 1395 22:34
کودتایی شده در من ، غزلی گُل کرده گره یِ روسری اش را ، نَکُند شُل کرده "رنگ رُخسار خبر میدهد از سِرِّ درون" دختری قَلبِ مرا سخت چَپاوُل کرده #سعید_شیروانی
-
نازپروردهای و درد نمیدانی چیست
جمعه 31 اردیبهشت 1395 15:40
نازپروردهای و درد نمیدانی چیست گریۀ ممتد یک مرد نمیدانی چیست روی پوشاندی و پوشاندن این ماه تمام آنچه با اهل زمین کرد نمیدانی چیست در کجا علم سخن یاد گرفتی که هنوز ظاهرا معنی «برگرد» نمیدانی چیست شادمان باش ولی حال مرا هیچ مپرس ! آنچه غم بر سرم آورد نمیدانی چیست گفتم از عشق تو دلخون شدهام، خندیدی نازپروردهای و...
-
آشفتگی و فراق و زاری دارد
جمعه 31 اردیبهشت 1395 15:10
آشفتگی و فراق و زاری دارد دلتنگی و درد بیقراری دارد آسودگی از بلای او ممکن نیست "عشق" است، هزار تیر کاری دارد "جواد مزنگی"
-
همراه خودت غصه به آن سو نبری
جمعه 31 اردیبهشت 1395 14:51
همراه خودت غصه به آن سو نبری غم در برِ آن ماه سیه مو نبری ای باد که از کوچه ی ما می گذری از من خبری به خانه ی او نبری "جواد مزنگی"
-
بفرما ؛ آخرش این شد ؛ هزاران شهر دور از هم
جمعه 31 اردیبهشت 1395 14:42
بفرما ؛ آخرش این شد ؛ هزاران شهر دور از هم دوتامان غرق تنهایی و محو حالتی مبهم خیالت خام شد ؛ بردند از ما مهربانی را حواست پرت شد ؛ خشکید باغ عشقمان کم کم فراق اینجاست می بینی؟ اگر دقت کنی حالا جدایی را نگاه کینه توزت کرده ؛ خاطر جَم از آن وقتی که خودخواهی به دنیامان فرود آمد گمانم غصه ی دوری نشسته در دل آدم تو گفتی...
-
زندگینامه رهی معیری
جمعه 31 اردیبهشت 1395 14:30
شادروان محمدحسن معیری متخلص به «رهی» در دهم اردیبهشت ماه ۱۲۸۸ هجری شمسی در تهران و در خاندانی بزرگ و اهل ادب و هنر چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد، آنگاه وارد خدمت دولتی شد و در مشاغلی چند خدمت کرد. از سال ۱۳۲۲ شمسی به ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر (بعداً وزارت صنایع)...
-
در یاد تو از خاطره هایم اثری نیست
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 22:38
در یاد تو از خاطره هایم اثری نیست آغوش تو را سوی هوایم گذری نیست بی لذت لبخند تو این زندگی سخت جز دوره ی آشفته ی پر دردسری نیست با این همه بی تابی و دلتنگی هر روز در خانه ی احساس تو صد حیف، دری نیست دنیا همه بی جاذبه ی مهر تو چیزی جز ثروت بی ارزش نامعتبری نیست بی جلوه ی زیبایی و افسونگری عشق در دایره ی عمر نشان از...
-
کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 21:26
کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی ”رهی معیری“
-
خدا نخواست که من اهل ناکجا باشم
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 17:59
خدا نخواست که من اهل ناکجا باشم اجازه داد فقط اهلیِ شما باشم و... ماجرای من و تو به عشق فرجامید و... عشق خواست که من مرد ماجرا باشم و...من تو را به دلیل آرمان خود کردم که بیدلیل مباد که آرمانگرا باشم چرا؟ مپرس که سر مشق عاشقست سکوت مخواه پاسخ گنگی بر این ماجرا باشم سرودمت به همان باوری که در من بود و... شعر...
-
زنی که صاعقه وار ،آنک ، ردای شعله به تن دارد
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 17:54
زنی که صاعقه وار ،آنک ، ردای شعله به تن دارد فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد همیشه عشق به مشتاقان پیام وصل نخواهد داد که گاه پیرهن یوسف کنایه های کفن دارد کیم،کیم که نسوزم من؟ تو کیستی که نسوزانی؟ بهل که تا بشود ای دوست! هر آنچه قصد شدن دارد دوباره بیرق مجنون را دلم به شوق می افرازد دوباره عشق در این صحرا...
-
درخت پشت پنجره دوستت دارد
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 16:11
درخت پشت پنجره دوستت دارد دارد دستهایش را تکان می دهد دارد می رقصد تو نیز برخیز برگهای سبزت را تکان بده میوه های شیرینت را فرو بریز برقص... برقص تا دنیا از تو یاد بگیرد زیبا باشد. "شهاب مقربین"
-
حتی اگر نباشی ، دنیا ادامه دارد!
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 00:48
حتی اگر نباشی ، دنیا ادامه دارد! دردا که درد امروز فردا ادامه دارد بعد از تو خاطراتت ماندند تا بدانم گیرم به شکل کابوس رویا ادامه دارد افسانه چون خود عشق پایان نمی پذیرد حتی در این تغزل نیما ادامه دارد صدها جمال هر روز چین میخورند اما تا جذبه ی جنون هست لیلا ادامه دارد سر در هوایی موج او را به صخره کوبید اما بدون او...
-
تو می روی و دیده ی من مانده به راهت
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 00:40
تو می روی و دیده ی من مانده به راهت ای ماه سفرکرده خدا پشت و پناهت ای روشنی دیده سفر کردی و دارم از اشک روان آینه ای بر سر راهت بازآی که بخشودم اگر چند فزون بود در بارگه سلطنت عشق ، گناهت آیینه ی بخت سیه من شد و دیدم آینده ی خود در نگه چشم سیاهت آن شبنم افتاده به خاکم که ندارم بال و پر پرواز به خورشید نگاهت بر خرمن...
-
هرچند پیش روی تو غرق خجالتند
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 23:36
هرچند پیش روی تو غرق خجالتند چشمان این غریبه فقط با تو راحتند بانو...به بی قراری شاعر ببخش اگر این شعرها به حضرت چشمت جسارتند آغوشت آشیانه ی گرم کبوتران لبخندهات...حس نجیب زیارتند دور از نگاه سرد جهان...دست های من با بافه های موی تو سرگرم خلوتند دنیا سکوت های مرا ساده فکر کرد از حرف دل پُرند...اگر بی شکایتند بی خواب...
-
من با غزلی قانعم و با غزلی شاد
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 23:26
من با غزلی قانعم و با غزلی شاد تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد ویرانه نشینم من و بیت غزلم را هرگز نفروشم به دو صد خانه ی آباد من حسرت پرواز ندارم به دل ، آری در من قفسی هست که می خواهدم آزاد ای بال تخیل ببر آنجا غزلم را کش مردم آزاده بگویند مریزاد من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد آرام چه می جویی از این زاده ی اضداد؟ می...
-
خواهشی بر لب من هست ولی تکراری
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 23:18
خواهشی بر لب من هست ولی تکراری می شود دست از اعدام دلم برداری ؟ دل من مال تو شد پس دل خود را مَشِکن بگذر از کشتن و سرسختی وخود آزاری ثبت کن محض سند مصرع بعدی مرا ” تو در اعماق دلم مثل خدا جا داری ” لهجه ی جاهلی وصف تو را هم عشق است واقعاً دست مریزاد عجب سالاری ! حکم سختیست ، بیا بگذر و آقایی کن تو که در قصر دلم حاکم...
-
چقدر بغض بخوانم سکوت بنویسم؟
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 23:11
چقدر بغض بخوانم سکوت بنویسم؟ چقدر حرف دلم را منوط بنویسم؟ ... چقدر درّه بمانم به قلّه خوش باشم؟ به پای دامنهها از سقوط بنویسم؟ چقدر دست من از پا درازتر باشد؟ برای آمدنت هی قنوت بنویسم؟ چه میشود که بیایی و شعرهایم را به خط بوسه به زیر گلوت بنویسم؟ و یا به جوهری از رنگ سیب روی لبت دو آیه از لب خود، از هبوط بنویسم به...
-
دوستت دارم و نگرانم روزی بگذرد
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 18:17
دوستت دارم و نگرانم روزی بگذرد که تو تن زندگی ام را نلرزانی و در شعر من انقلابی بر پا نکنی و واژگانم را به آتش نکشی دوستت دارم و هراسانم دقایقی بگذرند، که بر حریر دستانت دست نکشم و چون کبوتری بر گنبدت ننشینم و در مهتاب شناور نشوم سخن ات شعر است خاموشی ات شعر و عشقت آذرخشی میان رگ هایم چونان سرنوشت. "نزار...
-
اشتباه نکن رفتنت فاجعه نیست
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 18:13
اشتباه نکن رفتنت فاجعه نیست برایم من ایستاده می میرم، چون بیدهای مجنون...! "نزار قبانی"
-
باور نداشتم که زنی بتواند شهری را بسازد
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 18:10
باور نداشتم که زنی بتواند شهری را بسازد و به آن آفتاب و دریا ببخشد و تمدن. دارم از یک شهر حرف می زنم! تو سرزمین منی! صورت و دست های کوچکت، صدایت، من آنجا متولد شده ام و همانجا می میرم! "نزار قبانی"
-
همواره عشق بی خبر از راه می رسد
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 18:04
همواره عشق بی خبر از راه می رسد چونان مسافری که به ناگاه می رسد وا می نهم به اشک و به مژگان، تدارکش چون وقت آب و جاروی این راه می رسد اینک زهی شکوه که نزدت کلام من با موکب نسیم سحرگاه می رسد با دیگران نمی نهدت دل به دامنت چندان که دست خواهش کوتاه می رسد میلی کمین گرفته پلنگان در دلم تا آهوی تو کی به کمین گاه می رسد؟...
-
وقت دلتنگی دلم صحرای محشر می شود
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 17:33
وقت دلتنگی دلم صحرای محشر می شود این ندیدنها برایم تلختر سر می شود گفته بودی از نرفتنها ولی این بارهم سینه ام از درد دوری بس مکدر می شود سهم من از باتو بودن باز هم فرهاد من اشک چشمی در وداعی تلخ و آخر می شود باز می پیچد صدای گریه ام در کوی دل از جداییها که هربارم مقدر می شود من که دادم دین و دنیا را به چشمانت چرا این...
-
به تو خو کرده ام، مانند "سربازی" به "سربندش"
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 17:06
به تو خو کرده ام، مانند "سربازی" به "سربندش" تو معروفی به دل کندن... مونالیزا به لبخندش تو تا وقتی مرا سربار می بینی، نمی بینی- -درخت میوه را پرُبار خواهد کرد پیوندش! به تو تقدیم کردم از همان اول، دلت را زد... بهای شعر هایم را بپرس از آرزومندش! به دنیا اعتباری نیست، این حاجی بازاری نه قولش قول...
-
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 17:02
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند هر چه آفاق بجویند کران تا به کران میروم تا که به صاحبنظری بازرسم محرم ما نبود دیده کوته نظران دل چون آینه اهل صفا می شکنند که ز خود بی خبرند این ز...
-
چرا با من، فقط با من
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 15:19
چرا با من، فقط با من نمیشه چلچراغ چشم تو روشن چرا با تو، فقط باتو نگاه من، نمیشه لایق خواستن نگاه کن من چه بی اندازه از عشقِ تو پر هستم چگونه در سیاهی دو چشمای تو گم هستم چگونه می رسم با تو به دنیای شکوفایی چگونه می شکنم بی تو در اندوه شکیبایی چگونه می کِشم با تو به دوشم بارِ تنهایی چگونه می برم با تو امروز و به...