زنده دلها میشوند از عشق، مست
مرده دل کی عشق را آرد به دست
عشق را با نیستی سودا بود
تا تو هستی، عشق کی پیدا بود
عشق میجوید حریفی سینه چاک
کو ندارد از فنای خویش باک
عشق در بند آورد عقل تو را
تا نماند در دلت چون و چرا
عشق اگر در سینه داری الصلا
پای نِه در وادی فقر و فنا
عاشق و دیوانه و بی خویش باش
در صف آزادگان درویش باش.
دکتر جواد نوربخش
تو را خبر ز دل بیقرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریهٔ بیاختیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست
چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
چو صبحدم نفسم بیغبار باید و نیست
مرا ز بادهٔ نوشین نمیگشاید دل
که می به گرمی آغوش یار باید و نیست
درون آتش از آنم که آتشین گل من
مرا چو پارهٔ دل در کنار باید و نیست
به سردمهری باد خزان نباید و هست
به فیضبخشی ابر بهار باید و نیست
چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق
تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست
کجا به صحبت پاکان رسی که دیدهٔ تو
به سان شبنم گل اشکبار باید و نیست
رهی به شام جدایی چه طاقتیست مرا
که روز وصل دلم را قرار باید و نیست
رهی معیری
چشم وا کردم و دیدم خبر از رویا نیست
هیچ کس این همه اندازه ی من تنها نیست
بی تو این خانه چه سلول بزرگی شده است
که دگر روشنی از پنجره اش پیدا نیست
مرگ؛ آن قسمت دوری که به ما نزدیک است
عشق؛ این فرصت نزدیک که دور از ما نیست
چشم در چشم من انداخته ای می دانی
چهره ای مثل تو در آینه ها زیبا نیست
هیچ دیوانه ای آن قدر که من هستم نیست
چون که اینگونه شبیه تو کسی شیدا نیست
مردم سر به هوا را چه به روشن بینی!؟
ماه را روی زمین دیده ام آن بالا نیست
مهدی فرجی
دلتنگ خاطرات توام دم به دم رفیق
حمدی بخوان و در دل تنگم بدم رفیق
یارانِ بیمضایقه تبدیل میشوند
هنگام دشمنیست، نیُفت از قلم رفیق
چشمان بیتفاوتم از ناگهان تهیست
دیگر نه شانه مانده برایم نه غم رفیق
رامشگران سکوت جهان را نواختند
در پنجگاه دلهره با زیر و بم رفیق
حرفی نماندهاست و گلویی که تر کنیم
یعنی رسیدهایم به پایان هم رفیق
بازی تمام شد، همه سرگم رفتناند
در بهت چشمهای تو من باختم رفیق
محمدسعید شاد
بی تو جای خالی ات انکار می خواهد فقط
زندگی لبخند معنا دار می خواهد فقط
چشمها به اتفاق تازه عادت می کنند
سر اگر عاشق شود ، دیوار می خواهد فقط
با غضب افتاده ام از چشم های قهوه ایت
حال و روزم قهوه قاجار می خواهد فقط
حق من بودی ولی حالا به ناحق نیستی
حرف حق هر جور باشد دار می خواهد فقط
نیستی حتی برای لحظه ای یادم کنی
انتظار دیدنت تکرار می خواهد فقط
بغض وقتی می رسد ، شاعر نباشی بهتر است
بغض وقتی گریه شد ،خودکار می خواهد فقط
چشم های خیسم امشب آبروداری کنید
مرد جای گریه اش سیگار می خواهد فقط
مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت
حال من بد بود اما هیچ کس باور نداشت!
خوب می دانم که "تنهایی" مرا دق می دهد
عشق هم در چنته اش چیزی از این بهتر نداشت!
آنقدر می ترسم از بی رحمی پاییز که
ترس من را روز پایانی شهریور نداشت!
زندگی ظرف بلوری بود کنج خانه ام
ناگهان افتاد از چشمم، ولی مو برنداشت!
حال من، حال گل سرخی ست در چنگ مغول
هیچ کس حالی شبیه من به جز "قیصر" نداشت!
آدم درختهایی را می بیند که بلندند، راستند، انبوهاند، شاخههای کشیده و بلند دارند و برگهای فراوان! درختهایی را می بیند که کم رشداند، گرهدار و کج و کولهاند، ظاهرشان توی ذوق می زند! مگر جنگل برای خاطر این جور درختها زندگی را به خودش حرام می کند؟...!
زاهاریا استانکو
از کتاب پابرهنه ها
مترجم: احمد شاملو
اینجا، بعضی ها زندگی نمی کنند، مسابقه ی دو گذاشته اند،
می خواهند به هدفی که در افق دور دست است برسند؛
و در حالیکه نفسشان به شماره افتاده،
می دوند و زیبایی های اطراف خود را نمی بینند؛
آن وقت روزی می رسد که پیر و فرسوده هستند،
و دیگر رسیدن و نرسیدن به هدف برایشان بی تفاوت است...!
جین وبستر
از کتاب بابا لنگ دراز
ای حافظ،
سخن تو همچون ابدیت بزرگ است،
زیرا آن را آغاز و انجامی نیست.
کلام تو همچون گنبد آسمان، تنها به خود وابسته است
و میان نیمه ی غزل تو با مطلع و مقطعش فرق نمی توان گذاشت،
زیرا همهی آن در حد جمال و کمال است...!
... اگر هم دنیا به سر آید، ای حافظ آسمانی، آرزو دارم که تنها با تو و در کنار تو باشم و چون برادری، هم در شادی و هم در غمت شرکت کنم. همراه تو باده نوشم و چون تو عشق ورزم، زیرا این افتخار زندگی من و مایهی حیات من است...!
(از بخش حافظ نامه)
یوهان ولفگانگ گوته
از کتاب دیوان شرقی
مترجم: شجاع الدین شفا
... فکر می کنم هر شب که می خوابیم کمی از تجربیات روزمره مان را فراموش می کنیم باوجود این ذهن ما با تمام نیرو فعالیت می کند. وقتی وارد دنیای رویاها می شویم گویی از جهان خودمان بیرون می آییم و به واقعیتی دیگر پا می نهیم. تجسم چیز خیلی عجیبی است. شاید به این دلیل خواب می بینیم که مغزمان سعی دارد جاهای خالی اش را پر کند که فراموشی خواب ایجاد کرده است و وقتی صبح ها بیدار می شویم دیگر جایی برای خواب دیدن در مغزمان باقی نمانده است. یاد آوری یک رویا تقریبا همان قدر سخت است که شکار کردن یک پرنده با دست خالی اما گاهی وقت ها پرنده می آید و به میل خودش روی شانه ی ما می نشیند...!
یوستین گوردر
از کتاب سلام ، کسی اینجا نیست؟
مترجم: مهرداد بازیاری