غسل دادند مرا کو کفنم؟ دیر شدهست
دلم از بودن تکراری خود سیر شدهست
چشم شیرین تو کو ای غزل ناممکن؟
روح محتاج منَش سخت نمکگیر شدهست
هرچه فریاد زدم پنجرهای پلک نزد
دیگر آن حنجرهی کوه شکن پیر شدهست
باورت میشود آن پای سبکتر از باد
دیروقتی ست اسیر غل و زنجیر شدهست؟
خسته از بودن خویشم، که گلوگیر همه
لقمهی مصلحت اندیشی و تزویر شدهست
خواب دیدم که به من بال پریدن دادی
ای خدا شکر! که آن حادثه تعبیر شدهست
***
وقت رفتن شده از دور صدامیآید
کفنم را بده باید بروم دیر شدهست
" آرش شفاعی"