-
هیچ ابری باریدن را اجازه نمی گیرد
شنبه 28 فروردین 1395 22:21
هیچ ابری باریدن را اجازه نمی گیرد از آسمان. دلش که بگیرد به هر گذار و رهگذاری برسد، می بارد! من شبیه ابری سرگردانم! بی اجازه می آیم، هوار می شوم روی این صفحه ی ساکت که سینه سپید کرده برای جوهرهای مجازی که خاطرش را مکدر می کنند. میشد که اجازه گرفت، میشد ابر نبود، گریان نبود، میشد خورشید بود که ساعت طلوع و غروبت را...
-
کی میرسم به لذت در خواب دیدنت
شنبه 28 فروردین 1395 18:40
کی میرسم به لذت در خواب دیدنت سخت است سخت از لب مردم شنیدنت هرکس که این ستاره ی دنباله دار را یک قرن پیش دیده زمان دمیدنت از مثل سیل آمدنت حرف می زند از قطره قطره بر دل خارا چکیدنت پروانه ها به سوختنت فکر می کنند تک شاخ ها به در دل طوفان دویدنت من …من ولی به سادگی ات مهربانی ات گه گاه هم به عادت ناخن جویدنت آخر، انار...
-
بهار رفت و زمستان من تمام نشد
چهارشنبه 25 فروردین 1395 16:41
بهار رفت و زمستان من تمام نشد عذاب باغچه باسوختن تمام نشد چه کوه ها که نهادند سر به شانه ی هم در این میانه غم کوهکن تمام نشد "کجای این شب تیره...کجا بیاویزم *" که از تو حسرت این پیرهن تمام نشد سکوت کردی و رفتی...ولی درون سرم صدای ممتد سوت ترن تمام نشد دلم گرفت...دلم تنگ شد...دلم ترکید ... دلم تمام...ولی عمر...
-
تو در کنار خودت نیستی نمی دانی
یکشنبه 22 فروردین 1395 01:04
تو در کنار خودت نیستی نمی دانی که در کنار تو بودن چه عالمی دارد "فرامرز عرب عامری"
-
شبانه رد شدم از مرزهای تنپوشت
جمعه 20 فروردین 1395 15:15
شبانه رد شدم از مرزهای تنپوشت به من اقامت دائم بده در آغوشت سیاه بخت تر از موی سربهزیر تو باد هرآن کسی که سرش را نهاد بر دوشت شبی ببوس در آیینه طلعت خود را که بیم روز مبادا شود فراموشت زمان خلق تو آهو بریده نافت را دو مرغ عشق اذان گفتهاند در گوشت دلی که میشکنی از کسان حلالت باد به شیشه خونجگرها که میکنی، نوشت!...
-
شعر شمع دکتر علی شریعتی
جمعه 20 فروردین 1395 13:30
تا سحر ای شمع بر بالین من امشب از بهرخدا بیدار باش سایه غم ناگهان بردل نشست رحم کن امشب مرا غمخوار باش کام امیدم بخون آغشته شد تیرهای غم چنان بر دل نشست کاندر این دریای مست زندگی کشتی امید من بر گل نشست آه! ای یاران به فریادم رسید ورنه امشب مرگ بفریادم رسد ترسم آن...
-
یکباره غزل بود که ما را سر پا کرد
چهارشنبه 18 فروردین 1395 15:06
یکباره غزل بود که ما را سر پا کرد از صفحه ی پژمرده ی تاریخ جدا کرد جنس دل من چونکه ز آئینه و سنگ است همواره مرا قافله ی کوه صدا کرد یک خط سیاه از سر من رد شد و خط زد انگار سرم بار دگر فگر خطا کرد دارائی من بود وجود تو دریغا بازار دلم بست مرا نیز گدا کرد احساس بدی داشت برایم لب دریا امواج بلا بود که قصد دل ما کرد یک...
-
از سر زلف تو پیداست که "سر" می خواهی
سهشنبه 17 فروردین 1395 15:13
از سر زلف تو پیداست که "سر" می خواهی از فروپاشی یک شهر خبر می خواهی عشق، میدان جنون است نه پس کوچه ی عقل دل دیوانه مهیاست! اگر می خواهی.. میوه ام عزت و آزادگی ام بود که رفت از تهی دستی یک سرو، ثمر می خواهی؟ شاخه ی خویش شکستم که عصایت باشم تو ولی از من افتاده، تبر می خواهی عطر گیسوی تو تا ملک سلیمان رفته ست...
-
باید این احساس در دل مانده را پنهان کنم
دوشنبه 16 فروردین 1395 15:09
باید این احساس در دل مانده را پنهان کنم این شکستن های بر جا مانده را درمان کنم عاشقت باشم ولی عمدا فقــط دورت کنم له شدن های غــرورم را کمی جبـران کنم روبرویت هی بخندم بی خیالی طـی کنم در نبودت خویش را در شاعری عریان کنم رشـد کرده در درونم ریشه ای با نــام تو در نظـر دارم تبـر بردارم و ویـــران کـنم خسته ام از این...
-
خسته ای و هیچ کس گوشش بدهکار تو نیست
سهشنبه 10 فروردین 1395 23:22
خسته ای و هیچ کس گوشش بدهکار تو نیست گوش من با توست، بنشین! هر چه می خواهی بگو "علی مردانی"
-
ساده از دست ندادم دل پر مشغله را
دوشنبه 9 فروردین 1395 17:13
ساده از دست ندادم دل پر مشغله را تا تو خندیدی و مجبور شدم مساله را...! من "برادر" شده بودم و "برادر" باید وقت دیدار، رعایت بکند "فاصله" را دهه ی شصتی دیوانه ی یکبار عاشق خواست تا خرج کند این کوپن باطله را عشق! آن هم وسط نفرت و باروت و تفنگ دانه انداخت و از شرم ندیدم تله را و تو خندیدی و...
-
جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار
یکشنبه 8 فروردین 1395 00:54
جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار اگر جایی به حال خویش باید گریه کرد اینجاست "فاضل نظری"
-
پدر
شنبه 7 فروردین 1395 13:26
پدر مردهست و جادکمههای پیراهنش سالهاست سوراخهایی بیمصرفند ـ بیچاره زنانیکه دوستش داشتند! ـ مرد همسایه مردهست و برادرش کنار جنازۀ پدرم نی میزند ـ بیچاره من! که صدای نی از میلههای پنجرهام رد میشود ـ عمو مردهست و کاش روی سنگقبرش مینوشتند چقدر نیزن گمنامی بود! ـ دیگر بغضهایم را در کدامگوشه پنهان، و پشت...
-
شک ندارم، شاه بیت شعرهایم می شوی
شنبه 7 فروردین 1395 13:21
شک ندارم، شاه بیت شعرهایم می شوی بس که با روح و روانم خوب بازی می کنی... . . "امید صباغ نو"
-
قلبِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
پنجشنبه 5 فروردین 1395 14:54
قلبِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را "کاظم بهمنی"
-
با آن همه دلداده دلش بسته ی ما شد
چهارشنبه 4 فروردین 1395 21:00
با آن همه دلداده دلش بسته ی ما شد ای من به فدای دل دیوانه پسندش "سیمین بهبهانی"
-
در شهر غریب و بی نشان می گردم
چهارشنبه 4 فروردین 1395 15:56
در شهر غریب و بی نشان می گردم دلخسته و گیج و ناتوان، می گردم این شهر و تمام مردمانش لالند دنبال دو چشم همزبان می گردم! "امید صباغ نو" از مجموعه تا آمدن تو عشقبازی تعطیل
-
می خواستم کنار تو باشم ولی نشد
چهارشنبه 4 فروردین 1395 15:08
می خواستم کنار تو باشم ولی نشد پیکی به افتخار تو باشم ولی نشد می خواستم به حکم دل خود ورق ورق بازنده ی قمار تو باشم ولی نشد می خواستم به واسطه ی اشکهای خویش یک چشمه از بهار تو باشم ولی نشد حاضر شدم به شکل دو دستت درآیم و دائم در اختیار تو باشم ولی نشد وقتی که خسته می شوم از شهر بی حدود زندانی حصار تو باشم ولی نشد...
-
چه امید بندم در این زندگانى ( بسوزم )
چهارشنبه 4 فروردین 1395 13:22
چه امید بندم در این زندگانى که در ناامیدى سرآمد جوانى سرآمد جوانی و ما را نیامد پیام وفایى از این زندگانى بنالم زمحنت همه روز تا شام بگریم زحسرت همه شام تا روز تو گویى سپندم بر این آتش طور بسوزم از این آتش آرزو سوز بود کاندرین جمع ناآشنایان پیامى رساند مرا آشنایى؟ شنیدم سخنها ز مهر و وفا، لیک ندیدم نشانى زمهر و وفایى...
-
من چیستم؟
سهشنبه 3 فروردین 1395 13:19
من چیستم؟ افسانهاى خموش در آغوش صد فریب گرد فریب خوردهاى از عشوه نسیم خشمى که خفته در پس هر زهر خندهاى رازى نهفته در دل شبهاى جنگلى من چیستم؟ فریادهاى خشم به زنجیر بستهاى بهت نگاه خاطرهآمیز یک جنون زهرى چکیده از بن دندان صد امید دشنام زشت قحبه بدکار روزگار من چیستم؟ بر جا زکاروان سبکبار آرزو خاکسترى به راه گم...
-
چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما
شنبه 29 اسفند 1394 16:59
چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما همیشه منتظریم و کسی نمی آید . . "حمید مصدق"
-
آمدی تا دقیقه هایت را، ساده امّا دقیق بفروشی
شنبه 29 اسفند 1394 16:39
آمدی تا دقیقه هایت را، ساده امّا دقیق بفروشی دستهای نمک ندارت را پای طیّ طریق بفروشی! هرکجا را قدم زدی دیــدی،رگِ مردُم پُر از غم و درد است با خودت فکر کردی و گفتی:میتوانی که تیغ بفروشی! با خودت فکر کردی و گفتی:بهترین کار «دو به هم زدن» است کوچه ها را پُر از نفاق کنی،دو سه تا منجنیق بفروشی میتوانی دروغ پشتِ...
-
زندگی دو لحظهست
شنبه 29 اسفند 1394 16:30
زندگی دو لحظهست؛ لحظهایکه میخندی و ابرها شبیه پیرمردهای چاق بستنیفروش میشوند و لحظهایکه میرقصی و بادها در تمام نیلبکها میوزند و نخ بادبادکهای بُرده را دوباره به انگشت کودکان گره میزنند میان این دو لحظه گاهی دنیا بهطرز عجیبی بزرگ میشود و گاهی آنقدر کوچک که باور نمیکنی وقتی میدوی و صدای همسایهها را...
-
در خویش می سازم تو را ، در خویش ویران می کنم
شنبه 29 اسفند 1394 13:35
در خویش می سازم تو را ، در خویش ویران می کنم می ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می کنم جانی به تلخی می کَنم ، جسمی به سختی می کشم روزی به آخر می برم ، خوابی پریشان می کنم در تار و پود عقل و جان ، آب است و آتش، توامان یک روز عاقل می شوم ، یک روز طغیان می کنم یا جان کافر کیش را تا مرز مردن می برم یا عقل دور اندیش را...
-
شیر هرگز سر نمی کوبد به دیوار حصار
جمعه 28 اسفند 1394 22:35
شیر هرگز سر نمی کوبد به دیوار حصار من همان دیوانه ی دیروزم اما بردبار می توانستم فراموشت کنم اما نشد! زندگی یعنی همین؛ جبری، به نام اختیار مثل تو آیینه ای "من" را نشان من نداد بعد تو من ماندم و دیوارهای بی شمار خوب یا بد، با جنون آنی ام سر می کنم لحظه ای در قید و بندم ،لحظه ای بی بند و بار من سر ناسازگاری...
-
مرد چشم و گوش بسته، مشکلاتش کمتر است
جمعه 28 اسفند 1394 22:31
مرد چشم و گوش بسته، مشکلاتش کمتر است شاه بزدل، احتمال کیش و ماتش کمتر است! خوش به حالش! وصف گیسوی تو را نشنیده است هرکه با دیوان حافظ، ارتباطش کمتر است! لرزه بر پایش نمی افتد به هنگام وداع مطمئنا، مصرف چایی نباتش کمتر است! با زبان شاعران شهر خود بیگانه است آب با بنزین که باشد، اختلاطش کمتر است! جایگاه ویژه در دوزخ...
-
آغوش تو چقدر می آید به قامتم
چهارشنبه 26 اسفند 1394 22:37
آغوش تو چقدر می آید به قامتم در آن به قدر پیرهن خویش راحتم می پوشمت که سخت برازنده ی منی امشب به شب نشینی خورشید دعوتم خوشوقتی صدای تو از دیدن من است من هم از آشنایی تان با سعادتم ! با خود تو را به اوج، به معراج می برم امشب اگر به خاک بریزد خجالتم ! بازار شام کن شب مان را به موی خود بگذار دیدنی بشود با تو خلوتم ! بر...
-
این خاصیت عشق است، باید بلدت باشم
چهارشنبه 26 اسفند 1394 14:48
این خاصیت عشق است، باید بلدت باشم سخت است ولی باید در جذر و مدت باشم "علیرضا آذر"
-
بهار بود و دلم فصل بی ترانگی اش
چهارشنبه 26 اسفند 1394 14:30
بهار بود و دلم فصل بی ترانگی اش و درد در تن من گرم موریانگی اش کسی نبود، کسی لایق غم دل من کسی که دل بسپارم به بی کرانگی اش به انتظار قدومش، انار دیده ی من رسیده است به جشن هزاردانگی اش مرا به خلوت صندوقخانه اش ببرید رسیده است گمانم شراب خانگی اش شبیه ردّ قدم های موج بر ساحل به جای مانده بر این شانه ها، زنانگی اش نه...
-
مترسکی شده ام عاشق کلاغی که
سهشنبه 25 اسفند 1394 13:27
مترسکی شده ام عاشق کلاغی که پرید و رفت به امید کوچه باغی که دلم به لرزه در آمد وَ بعد از آن پیچید ـ میان مزرعه اخبار داغ داغی که کنار مزرعه آن روز حس من تبدیل به ناگهان شد و افتاد اتفاقی که وَ ساعت از نفس افتاد و او نمی آمد دگر نمانده برایم دل و دماغی که کلاغ شهری من روستا که جای تو نیست برو به قول خودت سمت چل چراغی...