اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب (asharenabir) مجموعه ای از بهترین های شعر و ادبیات جهان ...
اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب (asharenabir) مجموعه ای از بهترین های شعر و ادبیات جهان ...

روزی دوباره به آسمان نگاه خواهم کرد

روزی
دوباره به آسمان نگاه خواهم کرد
از رهگذری خواهم پرسید:
«امروز، روز چندم مهر است؟»
و صورتی را برای شاخه‌گلی در دستم
و نارنجی را برای غروبی پاییزی
و آبی را برای پیراهن تو به خاطر خواهم آورد

آن‌روز
پیراهن آبی‌ات را پررنگ‌تر بپوش
به‌خاطر پرنده‌ای‌‌که فراموش کرده فراموشی دارد
و هرلحظه ممکن است دوباره پرواز کند.

لیلاکردبچه/ یکشب پرنده‌ای.../ نشر نیماژ

تو بی ناز آمدی با ناز رفتی

تو بی ناز آمدی با ناز رفتی

نه در پایان ، همان آغاز رفتی

من و تو مال ِهمدیگر نبودیم

کبوتر‌ با کبوتر باز ... رفتی


#احسان_افشاری


هرگز عاقل نشو

هرگز عاقل نشو
همیشه دیوانه بمان
مبادا بزرگ شوی
کودک بمان
در اندوه پایانی عشق
توفان باش
و این گونه بمان
مثل ذرات غبار در هوا پراکنده شو
مرگ عیب جویی می کند
با این همه عاشق باش
وقتی می میری

"عزیز نسین"


من را تو به دنیا آوردی

مرا که متولد کرد
مادرم
زنهای همسایه
خدای احد و واحد
نه نمی دانم مرا که متولد کرد
تنها وقتی به دنیا آمدم که چشمهای سیاه تو را
گیسوان پریشان تو را
و لبهای خندانت را دیدم
من را تو به دنیا آوردی


"نزار قبانی"

ترجمه : بابک شاکر

زخمی اگر بر قلب بنشیند

زخمی اگر بر قلب بنشیند،

تو، نه می توانی زخم را از قلبت واکنی،

نه می توانی قلبت را دور بیاندازی!

"زخم" تکه ای از "قلبِ" توست،

زخم

و قلبت

یکی هستند!

 

"محمود دولت آبادی"

 

از کتاب: جای خالی سلوچ / نشر چشمه

عشق آمد خویش را گم کن عزیز

عشق آمد خویش را گم کن عزیز
قوتت را قوت مردم کن عزیز

عشق یعنی خویشتن را گم کنی
عشق یعنی خویش را گندم کنی

عشق یعنی خویشتن را نان کنی
مهربانی را چنین ارزان کنی

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس
در مقام بخشش از آئین مپرس

هرکسی او را خدایش جان دهد
آدمی باید که او را نان دهد


"مجتبی کاشانی"

 

ای انکه پس از ما به جهان در راهی

ای انکه پس از ما به جهان در راهی
می دان که جهان پر است از زیبایی
زشت است اگر توُاَش پنداری زشت
زیباست گر تو باز می فرمایی

ای آنکه پس از ما به جهان میکوشی  
می کوش به راه مستی و مدهوشی
فرقی نکند چه میخوری می پوشی
امّا بنگر چه باده ای می نوشی

ای آنکه پس از ما به جهان غم داری
نیکو بنگر که از چه ماتم داری
غافل شده ای از آنچه داری با خویش
در ماتم آنی که چه ها کم داری... 


"مجتبی کاشانی"

چه می شد هستی ام گل بود تا از شاخه بردارم

چه می شد هستی ام گل بود تا از شاخه بردارم
که محض لحظه ای لبخند، در دست تو بگذارم!

جوانی ام، غـرورم، آبـرویم، آرزوهایـم...
تمام آنچه را که از خودم هم دوست تر دارم
 
هر از گاهی در آیینه لبم را سیر می بوسم
تو را در خویش می بینم! چنین بی مرز بیمارم!
 
اگر از من بپرسی، عشق "رازمطلق" است، اما
تماماً عـشق تو پـیداست در اجزای رفتارم!
 
هر از گاهی که بادی می گشاید پنجره ها را
به فال نیک می گیرم که می آیی به دیدارم
 
خیالت مایۀ سرسبزی این عمر بن بست است
شبیه پیچکی هستی که گل کردی به دیوارم
 
فقط در لحظه هایم باش،بی دیدار، بی منّت
نه اینکه آدمم؟ قدری هوا را هم سزاوارم!
 
بگو با که، کجا، سر می گذاری تا بدانم که
کجا، تنها، سری بر زانوان خویش بگذارم...
 
"علی حیات بخش"

یک نفر هست که خود نیست

یک نفر هست

که خود نیست

ولی خاطره‌اش

صبح ِ هر روز

مرا سخت بغل می‌گیرد.

 

"سید صادق رمضانیان"


وقتی آغوشت از من آغاز می شود...

وقتی آغوشت

از من

آغاز می شود... هر روز

صبح را

و بهار را

و عشق را

همه...

یکجا دارم.

 

"نوشین جمشیدی"