-
دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن
جمعه 16 مهر 1395 13:29
دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن به از آن است که در دام نگاه افتادن سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد؟ تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن لاک پشتانه به دنبال تو می آیم و آه چه امیدی که پی باد به راه افتادن؟ آخر قصه ی هر بچه پلنگی این است: پنجه بر خالی و در حسرت ماه… افتادن با دلی پاک، دلی مثل پر قو سخت است سر و کارت...
-
چشمی اگر به سیب و به حوا نداشتم
جمعه 16 مهر 1395 13:26
چشمی اگر به سیب و به حوا نداشتم آدم نبودم و غم دنیا نداشتم حالا تو را ندارم و امید مانده است ای کاش امید داشتنت را نداشتم با بی کسی گرفته ام انس و کسی دگر یادم نمانده داشته ام یا نداشتم ای سرزمین سوخته مانند مهر تو در آسمان هیچ دلی جا نداشتم دنیا، بهشت یا چه بگویم چه بوده است چیزی که هیچ وقت من آن را نداشتم نوید آمال
-
آنقدر خاطره دارم
جمعه 16 مهر 1395 13:21
آنقدر خاطره دارم که گاهی فکر میکنم چقدر پیرم! وقتی چشمهایم را می بندم و انگشتان پایم به منقلِ زیر کرسی مادربزرگ میچسبد وقتی از رادیو، هر قصهای میشنوم، ظهر جمعه میشود و چای، از مزارع سیلان تا قهوهخانههای لاهیجان تنها در استکانهای کمر باریک، طعم چای میدهد چشمهایم را میبندم و صدبار جریمه میشوم خط میخورم و...
-
چنان در قحط ِ آیینم چنان در قحط ِ ایمانم
جمعه 16 مهر 1395 13:12
چنان در قحط ِ آیینم چنان در قحط ِ ایمانم مگر در فُرم ها یادم بیندازی مسلمانم ... یاسر قنبرلو
-
چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی
جمعه 16 مهر 1395 13:03
چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی چراغ خلوت این عاشق کهن باشی بسان سبزه پریشانِ سرگذشتِ شبم نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی تو یار خواجه نگشتی به صد هنر هیهات که بر مراد دلِ بی قرارِ من باشی تو را به آینه داران چه التفات بود چنین که شیفته ی حسن خویشتن باشی دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق وگرنه از تو نیاید که دل شکن...
-
دیگر چگونه بگویم چقدر دلتنگ توأم؟
چهارشنبه 14 مهر 1395 17:37
دیگر چگونه بگویم چقدر دلتنگ توأم؟ وقتی دندانهایم از ترس واژههایم را تکهتکه میکنند و ناچارم بریدهبریده د و س ت ت د ا ش ت ه ب ا ش م لیلا کردبچه
-
می توان تلخ تر از دوری ات
چهارشنبه 14 مهر 1395 16:59
می توان تلخ تر از دوری ات اندوهی را تصور کرد ؟ گُمان می کنم نه وَ اما جواب تو آری ست می شد تورا نداشت می شد پیش تر از اینها دستت را از دست داد تو از من جلوتر ایستاده ای به اندازه ی خوابِ نوزادی در گهواره به قدری که آفتابِ فردا را پیش از من نوازش کنی تو راست می گفتی می شد تلخ تر هم این روزها می گذشت بماند که این فصل بی...
-
اشکی که روی گونه ی ما خط کشیده است
چهارشنبه 14 مهر 1395 16:33
اشکی که روی گونه ی ما خط کشیده است خون مقطری ست که رنگش پریده است هر اشک ما چکیده ی صدها شکایت است امشب ببین چقدر شکایت چکیده است قلب من و تو گنبد سرخی است که در آن روح رحیم حضرت عشق آرمیده است مقرون به صرفه نیست که عاشق شویم چون دوران اوج عشق به پایان رسیده است اینجا مشخص است که گنجشک چند بار از لانه اش بدون مجوز...
-
دلم گرفته چنان ابرهای پاییزی
چهارشنبه 14 مهر 1395 16:29
دلم گرفته چنان ابرهای پاییزی بخوان برای من امشب ترانه ای چیزی تو عاشقانه ترین رود سرزمین منی که هیچ وقت به دریای من نمی ریزی... امید صباغ نو
-
گلدان کنار پنجره
چهارشنبه 14 مهر 1395 16:20
حالا که رفته ای گلدان کنار پنجره خالیست برمی گردم، از پیرهنت گلی می چینم این گونه بهتر است خاطره ها پیر نمی شوند محمدرضا عبدالملکیان
-
تنهایی
چهارشنبه 14 مهر 1395 16:10
من از تنهایی لذت می برم، درسته که همیشه آدم ها دنبال یه داستان می گردن تا باهاش کلنجار برن و اینم می دونم که خیلی بلند پروازیه که بخوای تنهایی خوشبخت باشی، اما خب تنهایی خوبیش اینه که نمیذاره کسی اصول زندگیت رو خراب کنه، من به اصول زندگیم و تنهاییم پایبندم. واسه نگه داشتن تنهایی هم اولین قدم اینه که از کسی خوشت نیاد و...
-
داده ام دل به تماشایِ نگاهِ تو عجیب
چهارشنبه 14 مهر 1395 15:53
داده ام دل به تماشایِ نگاهِ تو عجیب می دهد چشمِ تو هر بار مرا سخت فریب به تو بخشیده خداوند در آن صورتِ ماه منبعِ جاذبه در مرکزِ آن چشم نجیب کسری از ثانیه لبخندِ تو پیچید به شهر شده سیمایِ تو بر چهره یِ مهتاب رقیب مثلِ آدم شده ام بنده یِ حوّاییِ تو من و زیبایی و بیتابیِ از چیدنِ سیب شیوه ی خنده ات آرامشِ احوالِ مرا زیر...
-
نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم
چهارشنبه 14 مهر 1395 15:14
شعری از شهریار که در وصف نیما سروده شده : نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم من از دل این غار و تو از قله آن قاف از دل بهم افتیم و به جانانه بگرییم دودیست در این خانه که کوریم ز دیدن چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان شمعیم که در گوشه کاشانه بگرییم من...
-
با منِ بی کسِ تنها شده یارا تو بمان
چهارشنبه 14 مهر 1395 12:33
با منِ بی کسِ تنها شده یارا تو بمان همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان داغ و درد است همه نقش و نگار دل من بنگر این نقشِ به خون شسته ، نگارا تو بمان زین بیابان گذری نیست سواران را لیک دل ما خوش به فریبی است غبارا تو بمان هر دم از حلقه ی عشاق...
-
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
چهارشنبه 14 مهر 1395 12:27
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد...
-
کنار امن کجا ، کشتی شکسته کجا
چهارشنبه 14 مهر 1395 12:22
کنار امن کجا ، کشتی شکسته کجا کجا گریزم از اینجا به پای بسته کجا ز بام و در همه جا سنگ فتنه می بارد کجا به در برمت ای دل شکسته کجا فرو گذاشت دل آن بادبان که می افراشت خیال بحر کجا این به گل نشسته کجا چنین که هر قدمی همرهی فروافتاد به منزلی رسد این کاروان خسته کجا دلا حکایت خاکستر و شراره مپرس به بادرفته کجا و چو برق...
-
خدای را که چو یاران نیمه راه مرو
چهارشنبه 14 مهر 1395 12:15
خدای را که چو یاران نیمه راه مرو تو نور دیده ی مایی به هر نگاه مرو تو را که چون جگر غنچه جان گل رنگ است به جمع جامه سپیدان دل سیاه مرو به زیر خرقه ی رنگین چه دام ها دارند تو مرغ زیرکی ای جان به خانقاه مرو مرید پیر دل خویش باش ای درویش وز او به بندگی هیچ پادشاه مرو مباد کز در میخانه روی برتابی تو تاب توبه نداری به...
-
گفتم که مژده بخش دل خرم است این
چهارشنبه 14 مهر 1395 12:10
گفتم که مژده بخش دل خرم است این مست از درم درآمد و دیدم غم است این گر چشم باغ گریه ی تاریک من ندید ای گل ز بی ستارگی شبنم است این پروانه بال و پر زد و در دام خویش خفت پایان شام پیله ی ابریشم است این باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت تنها نه من ، گرفتگی عالم است این ای دست برده در دل و دینم چه می کنی جانم بسوختی و...
-
رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردم
چهارشنبه 14 مهر 1395 12:02
رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردم آشنای تو دلم بود و به دست تو سپردم اشک دامان مرا گیرد و در پای من افتد که دل خون شده را هم ز چه همراه نبردم شرمم از آینه ی روی تو می آید اگر نه آتش آه به دل هست نگویی که فسردم تو چو پروانه ام آتش بزن ای شمع و بسوزان من بی دل نتوانم که به گرد تو نگردم می برندت دگران دست به دست ای گل...
-
یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس
چهارشنبه 14 مهر 1395 11:57
یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس بانگی بر آورم ز دل خسته یک نفس تنگ غروب و هول بیابان و راه دور نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود ای پیک آشنا برس از ساحل ارس صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد ای آیت امید به فریاد من برس از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف می خواره را دریغ بود خدمت عسس جز مرگ دیگرم...
-
حاصلی از هنر عشق ِ تو جز حرمان نیست
چهارشنبه 14 مهر 1395 11:42
حاصلی از هنر عشق ِ تو جز حرمان نیست آه از این درد که جز مرگ ِ منش درمان نیست این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم که بلاهای وصال ِ تو کم از هجران نیست آنچنان سوخته این خاک ِ بلا کش که دگر انتظار ِ مددی از کرم ِ باران نیست به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست این چه تیغ است که در هر...
-
دست کوتاه من و دامن آن سرو بلند
چهارشنبه 14 مهر 1395 11:38
دست کوتاه من و دامن آن سرو بلند سایه ی سوخته دل این طمع خام مبند دولت وصل تو ای ماه نصیب که شود تا از آن چشم خورد باده و زان لب گل قند خوش تر از نقش توام نیست در آیینه ی چشم چشم بد دور ، زهی نقش و زهی نقش پسند خلوت خاطر ما را به شکایت مشکن که من از وی شدم ای دل به خیالی خرسند من دیوانه که صد سلسله بگسیخته ام تا سر زلف...
-
فتنه ی چشم تو چندان ره بیداد گرفت
چهارشنبه 14 مهر 1395 00:44
فتنه ی چشم تو چندان ره بیداد گرفت که شکیب دل من دامن فریاد گرفت آن که آیینه ی صبح و قدح لاله شکست خاک شب در دهن سوسن آزاد گرفت آه از شوخی چشم تو که خونریزِ فلک دید این شیوه ی مردم کُشی و یاد گرفت منم و شمع دل سوخته ، یارب مددی که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت شعرم از ناله ی عشّاق غم انگیزتر است داد از آن زخمه که دیگر...
-
چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی
چهارشنبه 14 مهر 1395 00:38
چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی ز تو دارم این غم خوش ، به جهان از این چه خوش تر تو چه دادی ام که گویم که از آن به ام ندادی چه خیال می توان بست و کدام خواب نوشین به از این در تماشا که به روی من گشادی؟ تویی آن که خیزد از وی همه خرّمی و سبری نظر کدام سروی؟ نفس کدام بادی؟ ز...
-
هزار سال در این آرزو توانم بود
چهارشنبه 14 مهر 1395 00:32
هزار سال در این آرزو توانم بود تو هرچه دیر بیایی هنوز باشد زود تو سخت ساخته می آیی و نمی دانم که روز آمدنت روزی که خواهد بود زهی امید شکیب آفرین که در غم تو ز عمر خسته ی من هرچه کاست عشق افزود بدان دو دیده که برخیز و دست خون بگشای کزین بدآمده راه برون شدی نگشود برون کشیدم از آن ورطه رخت و سود نداشت که بر کرانه ی طوفان...
-
حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست
چهارشنبه 14 مهر 1395 00:24
حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست هزار شعله ی سوزان و آه سرد اینجاست نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری است بلوچ و کرد و لر و ترک و گیله مرد اینجاست بیا که مسئله ی بودن و نبودن نیست حدیث عهد و وفا می رود ، نبرد اینجاست بهار آن سوی دیوار ماند و باد خوشش هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست به روزگار شبی بی سحر نخواهد...
-
دیری است که از روی دل آرام تو دوریم
چهارشنبه 14 مهر 1395 00:21
دیری است که از روی دل آرام تو دوریم محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم تاریک و تهی پشت و پس آینه ماندیم هرچند که همسایه ی آن چشمه ی نوریم خورشید کجا تابد از این دامگه مرگ باطل به امید سحری زین شب گوریم زین قصه ی پر غصه عجب نیست شکستن هرچند که با حوصله ی سنگ صبوریم گنجی است غم عشق که در زیر سر ماست زاری مکن ای دوست اگر بی...
-
من با نسیم اول پاییز هم درگیر
دوشنبه 12 مهر 1395 15:27
من با نسیم اول پاییز هم درگیر در تو ولی سرمای بهمن نیز بی تاثیر تو یک درخت بیدمشکی در دل جنگل با هر نسیم صبحگاهی میشوی تکثیر من یک گل بابونه ام که هفتصد سال است روئیده ام بر سردسیر شانه ی پامیر... پانته آ صفایی
-
در بین شاه های جهان هیچ یک نداشت
دوشنبه 12 مهر 1395 15:23
در بین شاه های جهان هیچ یک نداشت گنجی به قدر و قیمت تو در خزانه ها حالا شدم شبیه سلیمان که می خورند کم کم عصای عمر مرا موریانه ها... امید صباغ نو از کتاب جنگ میان ما دو نفر کشته می دهد
-
دوستت دارم
دوشنبه 12 مهر 1395 15:05
مرگ تنها دریست که تا به تو فکر میکنم، باز میشود هربار بدم میآید از خانهایکه در آن نیستی و بعد، به هر دری میزنم عزرائیل پشتش است و بعد، طناب یعنی اتفاقیکه نمیافتد را به کدام سقف بیاویزم و تیغ، یعنی این توییکه هنوز در رگهایم جریان داری مرگ چیزی شبیه دستهای من است که حتی با ده انگشت نمیتوانند یکذره از گرمای...