به کجا پر بزنم؟ تا دل من وا بشود
یا کمی چشم ترم غرق تماشا بشود
بی تو انگار که شب را به تنم دوخته اند
باش! تا در دل من مطلع فردا بشود
مثل اشعار پر از نغز "رهی" می مانی
که بعید ست دگر مثل تو پیدا بشود
وه چه امید محالی ست که باشم چون تو
چه کسی دیده که یک برکه چو دریا بشود؟
این دل آینه ی خرد تو را کم دارد
تا که از برق دو چشمان تو زیبا بشود
خسته ام! زین همه کابوس که در من جاریست
کاش باشی که جهانم همه رویا بشود...
"رضا خادمه مولوی"
نه فقط امشب و فردا شب و شب های دگر
بلکه از کوی تو راهی نبرم جای دگر
ناکسی گر بزنی بوسه به جز بر لبِ من
ناکسم گر بزنم بوسه به لب های دگر
به دلم رنگ ندارد به خدا عشقِ کسی
من نه آنم که کنم جز تو تمنای دگر
من که هر گوشه ی چشمم شده دریای جنون
نیست حسی که نشینم لبِ دریای دگر
بعد از آنی که معمای دلم را یافتم
نیست طاقت که کنم حلِ معمای دگر
تو گَر از من بِرَمی یکه و تنها مانم
من گر از تو بِرَمَم،عاشقِ شیدای دگر
جز تو ای سروِ گُل اندامِ پریشان گیسو
وای اگر چشم گُشایم به تماشای دگر
بد نکن ای همه ای خوب،که از حرصِ دلم
کنَمَت ترک و کشَم منتِ زیبای دگر
دست پرورده عشق است هویدای حزین
مست از ساغرِ رندیست،نه مینای دگر
محمدرضا یعقوبی سورکی «هویدا»
آشفته دلان را هوس خواب نباشد
شوری که به دریاست به مرداب نباشد
هرگز مژه برهم ننهد عاشق صادق
آنرا که به دل عشق بود خواب نباشد
در پیش قدت کیست که از پا ننشیند
یا زلف تو را بیند و بیتاب نباشد
چشمان تو در آینه ی اشک چه زیباست
نرگس شود افسرده چو در آب نباشد
گفتم شب مهتاب بیا نازکنان گفت
آنجا که منم حاجت مهتاب نباشد
"مهدی سهیلی"
گنجشک من ! پر بزن درزمستانم لانه کن
با جیک جیک مستانت خانه را پر ترانه کن
چون مرغکان بازیگوش از شاخی به شاخی بپر
از این بازویم پر بزن بر این بازویم خانه کن
با نفست خوشبختی را به آشیانم بوزان
با نسیمت بهار را به سوی من روانه کن
اول این برف سنگین را از سرم پک کن سپس
موهای آشفته ام را با انگشتانت شانه کن
حتی اگر نمی ترسی از تاریکی و تنهایی
تا بگریزی به آغوشم ترسیدن را بهانه کن
با عشقت پیوندی بزن روح جوانی را به من
هر گره از روح مرا بدل به یک جوانه کن
چنان شو که هم پیراهن هم تن از میان برخیزد
بیش از اینها بیش از اینها خود را با من یگانه کن
زنده کن در غزل هایم حال و هوای پیشین را
شوری در من برانگیزد و شعرم را عاشقانه کن
"حسین منزوی"
بر زمین افتاد شمشیرت ولی چون جنگ بود
بر تو میشد زخمها زد، بر من اما ننگ بود
با خودم گفتم بگیرم دست یا جان تو را؟
اختلاف حرف دل با عقل صدفرسنگ بود
گر چه دستت را گرفتم باز هم قانع نشد
تا نبخشیدم تو را، دل همچنان دلتنگ بود
چون در آغوشت گرفتم خنجرت معلوم کرد
بر زمین افتادن شمشیر، خود نیرنگ بود
من پشیمان نیستم، اما نمیدانم هنوز
دل چرا در بازی نیرنگها یکرنگ بود
در دلم آیینهای دارم که میگوید به آه
در جهان سنگدلها کاش میشد سنگ بود
"فاضل نظری"
"کتاب" اثر جدید فاضل نظری، که اردیبهشت ماه ۹۵ رونمایی شده است.
پیشکش ما به چشم یار نیامد
خواستمش جان کنم نثار، نیامد
هر چه پریدند پلکهای تمنا
مژده پایان انتظار نیامد
جام شرابی که طعم بوسه به لب داشت
پیر شدیم و شبی به کار نیامد
هر چه درخشید ماه و جلوهگری کرد
هیچ پلنگی به کوهسار نیامد
آه! که هر بار یاد عشق تو کردم
در نظرم مرگ ناگوار نیامد
قافله عمر هست و حوصلهاش نیست
کیست که با زندگی کنار نیامد؟
"فاضل نظری"
"کتاب" اثر جدید فاضل نظری، که اردیبهشت ماه ۹۵ رونمایی شده است.
گر چه با تقدیر ناچار از مدارا کردنم
عشق اگر حق است، این حق تا ابد برگردنم
تا بپندارم که سهمی دارم از پروانگی
پیلهای پیچیده از غمهای عالم برتنم
بر سر این سرو، آخر برف هم منت گذاشت
دست زیر شانهام مگذار! باید بشکنم
من که عمری دل برای دوستان سوزاندهام
حال باید دل بسوزاند برایم دشمنم
گر چه از آغوش تو سهمی ندارم جز خیال
بوی گیسوی تو را میجویم از پیراهنم
عاشقی با گریه سر بر شانه یاری گذاشت
از تو میپرسم بگو ای عشق! آیا این منم؟
"فاضل نظری"
"کتاب" اثر جدید فاضل نظری، که اردیبهشت ماه ۹۵ رونمایی شده است.
اگر چه همقدم گردباد میگردم
دمی نرفته ز یادم که کمتر از گردم
چرا ز سینه من دود آه سرنزند
که کوهی از غم و آتشفشانی از دردم
نه پرخروش! که من، آبشار یخزدهام
نه پرغرور! که آتشفشان دلسردم
فریب خورده عقلم، شکست خورده عشق
من از که شکوه کنم؟ چون به خود ستم کردم
همیشه جای شکایت ز خلق بسیار است
ولی برای تو از خود شکایت آوردم
"فاضل نظری"
"کتاب" اثر جدید فاضل نظری، که اردیبهشت ماه ۹۵ رونمایی شده است.