اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب (asharenabir) مجموعه ای از بهترین های شعر و ادبیات جهان ...
اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب (asharenabir) مجموعه ای از بهترین های شعر و ادبیات جهان ...

ﺁﻧﮑﻪ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﺁﻧﮑﻪ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﻣﺮﮒ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺭﺍ ﭘﺴﻨﺪﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ


عشق از آغاز ناتنی بوده است

عهد از اول شکستنی بوده است


مثلِ دانستن چرا مردن

مثلِ از روی عمد سُر خوردن


مثلِ یک کارِ بد که باید کرد

کوچه را یک قدم عقب برگرد...



"علیرضا آذر"  / الست

از مجموعه‌ی آتایا / نشر نیماژ


نگاه غم زده ام را شبی تو پرپر کن

نگاه غم زده ام را شبی تو پرپر کن

بیا و درد مرا بی ریـــا تو بـــــاور کن

 

گل همیشه بهارم تو خوب میفهمی

به عطر خاطره هایت مرا معطر کن

 

تمام روز نشستم میان قاب نگاهت

بیا ز آتش عشقت مـــــــرا منور کن

 

چه عاشقانه نگاه دلم تو میخوانـــی

تو ابر باش و ببار بر سرم چنان تر کن

 

شهید عشق تو ام نازنین من یکشب

در آرزوی وصالت مرا کبوتـــــــر کـــن

 

 پرنده ای که نشسته است بر لب بامت

نگاه غم زده اش را شبی تو پرپر کن

 

"آذر زمانی"


دردی غریب در دل من خانه کرده است

دردی غریب در دل من خانه کرده است

عشقی عجیب در دل من لانه کرده است


آنسوی رود غزل واره های سرخ

دسته به دسته زلف ترا شانه کرده است


دیریست که بی کس وتنها نشسته ای

 سر مستی ­ات روانه ی میخانه کرده است


آن قصه ها که از تو و عشقت شنیده ایم

افسونگر زمانه چو افسانه کرده است


این دل میان پنجره ها ساکت و صبور

از بی کسی تکیه به حنانه کرده است

 

"آذر زمانی"


نمی خواستم ناراحتت کنم،اما

نمی خواستم ناراحتت کنم،اما

انگار کردم!

با دوست داشتن ِ زیادم

با هِی ببینمت هایم

با همیشه ببخش‌ها و

همیشه، دلَم برایِ تو تنگ شُده‌ هایم

 

نمی خواستم ناراحتت کنم،اما

انگار کردم!

وقتی که با شانه‌هایِ بالا گرفته از تو می‌گفتم

وقتی که نامِ تو را بلند می‌خواندم

وقتی که در همیشه،

هر جا

تو را به نام ِ کوچَکَت صدا می‌کردم

 

نمی خواستم ناراحتت کنم

اما انگار کردم!

 

وقتی که آن همه تو را

خواب دیدَم...

نمی‌خواستم

اما...

 

"افشین صالحی"


روزی چند بار دوستت دارم

روزی چند بار دوستت دارم

یک‌بار وقتی که هوا بَرَم می‌دارد

قدم می‌زنیم

وقتی که خوابم می آید

تو می آیی

یک‌بار وقتی که باران ناز می‌کند

دلِ ناودان می‌شکند

می‌بارد

وقتی که شب شروع می‌شود

تمام می‌شود.

 

یک بار دیگر هم دوستت دارم!

باقیِ روز را

هنوز را...

 

"افشین صالحی"


قسم به روح لطیفت،به روح حساست

قسم به روح لطیفت،به روح حساست

نخواستم بشوم من یُوَسِوسُ النّاسَت

 

دلیل رفتن خود را نوشته ام اما 

به حکم عقل بخوانش نه حکم احساست


تو گنج بودی و قدر تو را ندانستم 

نشان به گوهر چشمان مثل الماست

 

دوباره نام تو آمد به یادت افتادم 

جهان چه عطر عجیبی گرفته از یاسَت

 

اگر چه در دل تو نیستم ولی بسپار 

مرا به حافظه ی چشم های عکّاست


"سیدتقی سیدی"


آمدی بغض مرا قسمت باران بکنی

آمدی بغض مرا قسمت باران بکنی

بارش ابر مرا سهم بیابان بکنی


آمدی تنگ تر از پیش دلم تنگ شود

خانه ی دنج مرا کُنج خیابان بکنی


آمدی تلخ ترین قصّه شود قصّه ی من

غصه را در دل این غم زده مهمان بکنی


آمدی آمدنت لذّت دیدار نداشت

نیتّت زلزله ای بود پریشان بکنی


اینکه با آمدنت کفر من ایمان بشود

اینکه شمشیر بگیری و مسلمان بکنی


اینکه ساز دل ناکوک ببینی بروی

زخمه را از نفس عاطفه پنهان بکنی 


بی خداحافظی آماده ی رفتن بشوی

کاخ این سلسله را دولت ویران بکنی


شاعری درد بدی بود چه می فهمیدی

آمدی شعر شدی یکسره عصیان بکنی


"علی نیاکوئی لنگرودی"


دوباره عشق دوباره هوا دوباره نفس

دوباره عشق دوباره هوا دوباره نفس
 دوباره عشق دوباره هوی دوباره هوس


دوباره ختم زمستان دوباره فتح بهار 
 دوباره باغ من و فصل تو نسیم نفس


دوباره باد بهاری - همان نه گرم و نه سرد 
 دوباره آن وزش میخوش آن نسیم ملس


 دوباره مزمزه ای از شراب کهنه ی عشق
دوباره جامی از آن تند تلخواره ی گس


دوباره همسفری با تو تا حوالی وصل 
دوباره طنطنه ی کاروان طنین جرس


نگویمت که بیامیز با من اما ‏ ، آه 
بعید تر منشین از حدود زمزمه رس


که با تو حرف نگفته بسی به دل دارم 
که یا بسامدش این عمرها نیاید بس


کبوترم به تکاپوی شاخه ای زیتون 
 قیاس من نه به سیمرغ می رسد نه مگس


برای یاختن آن به راه آزادی است 
 اگر نکوفته ام سر به میله های قفس 
  

"حسین منزوی"


دلخوشم با کاشتن هر چند با آن داشتن نیست

دلخوشم با کاشتن هر چند با آن داشتن نیست 
 گرچه بی برداشت کارم جز به خیره کاشتن نیست


 سرخوش از آواز مستان در زمستانم که قصدم 
 لانه را مانند مور از دانه ها انباشتن نیست


حرص محصولی ندارم مزرع عمر است و اینجا 
 در نهایت نیز با هر کاشتن برداشتن نیست


 سخت می گیرد جهان بر سختکوشان و از آنروز 
 چاره ی آزاده ماندن غیر سهل انگشاتن نیست


 گر به خاک افتم چو شب پایان چه باک از آنکه کارم 
 چون مترسک قامت بی قامتی افراشتن نیست


 از تو دل کندن نمی دانم که چون دامن ز عشق است 
 چاره دست همتم را جز فرونگذاشتن نیست


 سر به سجده می گذارم با جبین منکسر هم 
 در نماز ما شکستن هست اگر نگزاشتن نیست

 

"حسین منزوی"


نفسم تنگِ تو و تو نفست تنگ کسی

نفسم تنگِ تو و تو نفست تنگ کسی 
کاش می شد که ‌در این غصّه به دادم برسی


قسمتم بوده اگر بال و پری عشق تو‌ داد
تا که در عرصه ی سیمرغ بپرّد مگسی


تا زلیخا بشود ملعبه ی دست و ترنج
یوسفی بوده ته چاهی و بانگ جرسی


می رسم یک شب باران زده آخر به خدا
بکند بین دل و دشنه ی تو دادرسی


در خودم حبسم و افسوس خدا می داند
بدتر از یک دل وامانده نمانده قفسی


همه پی در پی پیدا شدن هم نفسی 
نفسم تنگ تو و تو نفست تنگ کسی

 

 "‏علی نیاکوئی لنگرودی"