مجنونم و خو کرده به هرگز نرسیدن
با این همه سخت است دل از چون تو بریدن
از تو فقط آزردن و هی کوزه شکستن
از من همه دل دادن و پا پس نکشیدن
دل کفتر ماتم زده ای بود که با عشق
کارش شده بـی واهمــه از بام پریدن
چون سرخ ترین سیب در آغوش درختی
سخت است تو را دیدن و از شاخه نچیدن
آن گونه دچارت شده یوسُف که خودش هم
افتاده به عاشق شدن و جامه دریدن
اعجاز تو مغرورترین ساحره ها را
وادارنمود ست به انگشت گزیدن
تا این که به هر جا ببرد عطر تنت را
واداشته ای باد صبا را به وزیدن
ای چادر گلدار پریشان شده در باد
خوب است به دنبال تو یک دشت دویدن
پایم از اینجا بریده ست و سرم جا مانده است!
زخم تردیدی به روی باورم جا مانده است!
کاملاً عاشق نخواهم شد از این پس! بخشی از –
روح من در عشقهای دیگرم جا مانده است!
اینکه هر شعری که می گویم پریشان می شود
تار مویی از تو لای دفترم جا مانده است!
آتش در زیر خاکستر کماکان آتش است!
برقی از چشم تو در خاکسترم جا مانده است!
با خیالت شب که خوابیدم سحر دیدم عجب ! –
طرح اندام تو روی بسترم جا مانده است!
میروم تا از سر خود عکسبرداری کنم !
تکه هایی از صدایت در سرم جا مانده است!
منتظر هستم ! مسلح کن تفنگ دیگری!
سمت من شلیک کن حالا فشنگ دیگری!
پشت هر لبخندت اخمی تلخ پنهان گشته است!
غالباً خفته ست در هر صلح ؛ جنگ دیگری!
مثل یک دیوانه دنبالت به راه افتاده ام
سمت من پرتاب کن - از لطف- سنگ دیگری!
من بمانم یا که نه ؟! تکلیف را معلوم کن!
نیست دیگر بیش از این وقت درنگ دیگری!
عاقبت بر پایه ی قانون جنگل میشویم –
تو غزال دیگری و من پلنگ دیگری!
من که دنبال شکارت نیستم آهوی من!
آمدم بلکه نیفتی توی چنگ دیگری!
ساده می گویم : یکی دارد دلم را می برد
پیش از اثبات جرائم متهم را می برد
هر چه هم عیار باشد موقع غارتگری
مطمئنم دست کم این یک قلم را می برد
این ستمکاری که من دیدم یقینا عاقبت -
آبروی مردمان محترم را می برد
اینکه ویران می شوم با رقص او بیهوده نیست
لرزه ای گاهی شکوه ارگ بم را می برد
بیم از بیگانه دارم گرچه گاهی یک نفر -
از محارم حرمت صاحب حرم را می برد
در زمان بوسه فهمیدم که حرفش منطقی ست
هرکسی گفته ست باده طعم غم را می برد
کی به خود می آیم اما من که با خود بی خودم !
او که بیخود آمده دارد خودم را می برد

احمد شاملو (۲۱ آذر ۱۳۰۴–۲ مرداد ۱۳۷۹) متخلص به الف. بامداد یا الف. صبح، شاعر، نویسنده، روزنامهنگار، پژوهشگر، مترجم، فرهنگنویس ایرانی و از بنیانگذاران و دبیران کانون نویسندگان ایران در پیش و پس از انقلاب بود.
در دلم این روزها چیزی بجز آشوب نیست
اهل قاجاری و در فکرت بجز سرکوب نیست
قلب من همچون درختی شد ولی این را بدان
اینکه رویش یادگاری می نویسی چوب نیست
طعنه های اهل کنعان سخت تر از مردن است
دوری یوسف دلیل گریه ی یعقوب نیست
زخم من با زخم های تازه بهتر می شود
خاطراتت را بیاور حالم اصلا" خوب نیست
هی نگو پای تمام غصه هایت صبر کن
غصه های من شبیه قصه ی ایوب نیست
زندگی، بی تو پُر از غم شدنش حتمی بود
با تو امّا غمِ من کم شدنش حتمی بود
همه جا، از همه کس زخمِ زبان می خوردم
این وسط اسمِ تو مرهم شدنش حتمی بود
رگِ خوابِ تو اگر دست دلم می افتاد
قصّه ی عشق، فراهم شدنش حتمی بود
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر
این خبر سوژه ی عالم شدنش حتمی بود
بین ما موش دواندند! خودت می دانی
چون که این رابطه محکم شدنش حتمی بود
سیب و قلیان دو سیب و من و تو... در این حال
شخصِ ابلیس هم آدم شدنش حتمی بود!
شک ندارم که اگر پای تو در بین نبود
«جنّت آباد» جهنّم شدنش حتمی بود...
به تو گفتم که در این دور شدن ناچاری؟
سربه تایید تکان دادی و گفتی آری!
(عین مرگ است اگر بی تو بخواهد برود
او که از جان خودت دوست ترش می داری)
ای که نزدیک تری از من دلتنگ به من
بین ما نیست به جز فاصله ای اجباری
من عروس توام ای از من و آغوشم دور
خطبه را گریه ی من می کند امشب جاری
زندگی چیست به جز خاطره ای افسرده
زندگی چیست به جز رنج و غمی تکراری
گله ای نیست به تنهایی خود دل بستم
به -غزل گریه- ی هر روز..به شب بیداری
روی دیوار دلم سایه ای از قامت توست
مثل تنهایی من قد بلندی داری...
در امتدادِ سحر میرسم به خانهی تو
سلام بر تو و دریای بیکرانهی تو
سلام بر نفسِ باد و بادبان که مرا
رساندهاند به مهمانیِ شبانهی تو
چه محفلیست، به مهمانیِ بهارانم
چه مجلسیست، صدای من و ترانهی تو
بریدم از همه و آمدم به دیدارت
کبوترانه نشستم به شوقِ دانهی تو
دلم دلیست که در زلفت آشیان کرده
سرم سریست که جا مانده روی شانهی تو
بیا قدم به سراپردهی خودت بگذار
رواق منظرِ چشمانم آشیانهی تو