اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب (asharenabir) مجموعه ای از بهترین های شعر و ادبیات جهان ...
اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب - asharenab

اشعار ناب (asharenabir) مجموعه ای از بهترین های شعر و ادبیات جهان ...

من پیر شدم ، دیر رسیدی، خبری نیست

من پیر شدم ، دیر رسیدی، خبری نیست

مانند من آسیــمه سر و دربـدری نیست


بسیار برای تـو نـوشتم غم خود را

بسیار مرا نامه ،ولی نامه بری نیست


یک عمر قفس بست مسیر نفسم را

حالا که دری هست مرا بال و پری نیست


حالا کـه مقدر شده آرام بگیرم

سیلاب مرا بـرده و از مـن اثری نیست


بگذار که درها همگی بسته بـمانـنـد

وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست


بگذار تبر بـر کمر شاخه بکوبد

وقتی که بهار آمد و او را ثمری نیست


تلخ است مرا بودن و تلـخ است مرا عمر

در شهر به جز مرگ متـاع دگری نیست


ناصر حامدی


ترجیح می دادم کمی بیگانه تر باشی

ترجیح می دادم کمی بیگانه تر باشی

تا از تمام دردهایم باخبر باشی


حس قشنگی نیست، میدانم،ولی بانو

باید بمانی روی زخم من " شکر " باشی


تا جبهه میگیری به سمتم دشنه می بارد

دشمن شدی اما خودت باید سپر باشی


واحیرتا... از چشم هایت آیه می ریزی

پیغمبری یا... می شود اصلا بشر باشی؟


طغیان کن از جایت، زمین را درخودت حل کن

آتش فشانم! باید از من شعله ور باشی


حتی اگر ققنوس در من لانه می سازد

سخت است درک درد اینکه بی ثمر باشی


با دست هایت خاطرات زنده ای دارم

شرمنده ام... حالا ولی باید تبر باشی...


محسن رمضانی

با غم انگیز ترین رنگ جهان همدردم

با غم انگیز ترین رنگ جهان همدردم

من که در چشم تو دنبال خودم می گردم

 

آتشت ریخت در آغوش جهان، می سوزم

مثل یک جنگل انبوه، ولی خون سردم

 

جشن عریانی دریاست که من از اعماق

تا هم آغوشی امواج خبر آوردم

 

آنچنان می دوم از شوق که تا خانه ی تو

باد اگر پیرهنم را نبرد، نامردم

 

تا کمی دست تو در دست من آرام گرفت

گردش خون تو را در رگ خود حس کردم

 

موقع رفتنم آنقدر سبک هستم که

اگر از در روم از پنجره بر می گردم


بابک سلیم ساسانی


دیده بوسی ها که پیغام بهاری می دهند

دیده بوسی ها که پیغام بهاری می دهند

یک دقیقه حال، ساعت ها خماری می دهند


عید، اینطوری بدون تو محرم می شود

روزها بوی غریب سوگواری می دهند


شهر، منهای تو _ قبرستان بگویم بهتر است_

کوچه هایش حس آدم را فراری می دهند


زنگ پشت زنگ، هفده ساله ها سر می رسند

دور از چشم تو عکس یادگاری می دهند


عید، عید باب طبعم نیست وقتیکه به من

جای سبز چشم های تو هزاری می دهند


مهدی فرجی

این که با من بر سر پیمان نباشی ساده است

این که با من بر سر پیمان نباشی ساده است

راستی این روزها دشمن تراشی ساده است


زرق و برق زندگی "دلبستکی" دارد ولی

دل بریدن از تمام این حواشی ساده است


مثل باران بهاری دشت را سیراب کن

روی چندین گل، وگرنه، آب پاشی ساده است


ماه را در حوض نه، در آسمان تعقیب کن

جستجوی ماه روی چند کاشی ساده است


امتحان عشق نزد اهل دل، سخت است سخت

سوختن در ذهن آدم های ناشی ساده است


سید مهدی موسوی


کی می رسم به لذت در خواب دیدنت؟

کی می رسم به لذت در خواب دیدنت؟

سخت است سخت ازلب مردم شنیدنت


هرکس که این ستاره ی دنباله دار راـ

یک قــــرن پیش دیده زمان دمیــدنت ـ


از مثل سیــــل آمدنت حرف می زند

از قطره قطره بر دل خـــــارا چکیدنت


پروانه ها به سوختنت فکر می کنند

تک شاخ ها به در دل توفان دویدنت 


من...من ولی به سادگی ات،مهربانی ات

گه گاه هم به عادت ناخن جویدنت!


آخر انار کوچک هم بازی نسیم! 

دیگر رسیده است زمان رسیدنت


پایین بیا که کاسه ی دریوزگی شده ست

زنبیل من به خاطر از شاخه چیدنت


یا زودتر به این زن تنها سری بزن ـ

یا دست کم اجازه بده من به دیدنت...


پانته آ صفایی بروجنی


چند ماهی بود شعری بر لبم جاری نمی‌شد

چند ماهی بود شعری بر لبم جاری نمی‌شد

یک دو بیتی گفتم اما سست با اکراه گفتم


امشب از یمن نگاهت، ای نگاهت باغ رویش

یک رباعی، یک قصیده، یک غزل دلخواه گفتم


شاد در ایوان نشستم با تو در مهتاب، بی‌تاب

چنـد بیتـی مثنـوی هـم زیـر نـور مـاه گفتم


نیمه‌شب شد شب‌به‌خیری گفتم و اشکی فشاندم

وقت رفتن یـک غـزل هم با ردیف آه گفتم


بازمی‌گشتم به خانه مست از افسون شعرت

مستزادی عاشقانـه در میـان راه گفتم


قطعه‌ای را هم که می‌خوانی همان شب مست و بی‌خود

خواب بودم، خواب می‌دیدم تو را ناگاه گفتم


مرتضی امیری اسفندقه


نشسته ام به تماشای چشم چون پری ات

نشسته ام به تماشای چشم چون پری ات

که سهم من بشود یک نگاه سرسری ات


که سهم من بشود سرزمین موهایت

اگر اجازه دهد مرزهای روسری ات


زمان عرضه ی لبخندها حواست نیست

که کشته می دهد این خنده های دلبری ات


نگاه کن که دوباره به خود بگویم کاش

که این نگاه نباشد نگاه آخری ات 


مگر چه کرده دلِ بی گناه من خانم  !

که دل نمی کنی از شیوه ی ستمگری ات

 

چه قدر مثل تو باشم، تو هم کمی من باش

که در معامله ثابت شود برادری ات!


مصطفی الوندی سطوت


بی تو بودن را تمام شهر با من گریه کرد

بی تو بودن را تمام شهر با من گریه کرد

دوست با من هم صدا نالید دشمن گریه کرد


جای جای بی تو بودن را در آن تنگ غروب

آسمانی ابر با بغضی سترون گریه کرد


با هزاران آرزو یک مرد مردی پر غرور

مثل یک آلاله در فصل شکفتن گریه کرد


این خبر وقتی که در دنیای گل ها پخش شد

نسترن در گوشه ای افسرد لادن گریه کرد


وسعت تنهایی ام را در شبستان غزل

شاعری با فاعلاتن فاعلاتن گریه کرد


گریه یعنی انفجار بغض یعنی درد عشق

بارها این درد را در چاه بیژن گریه کرد


یک زمان حتی تو هم در مرگ من خواهی گریست

مثل سهرابی که در سوگش تهمتن گریه کرد


محمد سلمانی

یا مرا دعوت نکن یا سور و ساتی هم بیاور

یا مرا دعوت نکن یا سور و ساتی هم بیاور

نازنین! چایی که می‌ریزی نباتی هم بیاور


محشری بانو! نیستان لبت را وقف ما کن

روز محشر باقیات الصالحاتی هم بیاور


مستحقم، ای هوای باغ گیسویت شرابی !

آمدی از باغ انگورت زکاتی هم بیاور


دختر خانی ولی خانم! مگر ما دل نداریم 

گاهگاهی کوزه آبی از قناتی هم بیاور


اینقدر با بچه شهری ها نکن شیرین زبانی

یا اقلا اسم فرهاد دهاتی هم بیاور


ظهر از مکتب بیا از کوچه ما هم گذر کن

از گلستان، گل برای بی سواتی هم بیاور


روی نذری‌ها بکش با دارچین قلبی شکسته

لطف کن یک بار تا درب حیاطی هم بیاور


پشت سقاخانه‌ام چشم انتظار استجابت

از زیارت آمدی آب فراتی هم بیاور


قاسم صرافان