-
تو را با چادر مشکی و سنگین دوستت دارم
دوشنبه 10 آبان 1395 11:14
تو را با چادر مشکی و سنگین دوستت دارم بگو مثل بسیجی ها عروسم می شوی خواهر ؟ سید تقی سیدی
-
زندگی بی عشق گر باشد
دوشنبه 10 آبان 1395 11:09
زندگی بی عشق گر باشد لبی بی خنده است بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست! قیصر امین پور
-
خسته ام از آرزوها؛ آرزوهای شعاری
شنبه 8 آبان 1395 23:05
خسته ام از آرزوها؛ آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی؛ بالهای استعاری لحظه های کاغذی را؛ روز وشب تکرارکردن خاطرات بایگانی ؛ زندگی های اداری آفتاب زرد وغمگین؛ پله های رو به پایین سقفهای سرد و سنگین؛ آسمانهای اجاری با نگاهی سرشکسته؛ چشمهایی پینه بسته خسته از درهای بسته؛ خسته از چشم انتظاری صندلیهای خمیده؛ میزهای صف کشیده...
-
میخواهمت چنان که شب خسته خواب را
شنبه 8 آبان 1395 23:03
میخواهمت چنان که شب خسته خواب را میجویمت چنان که لب تشنه آب را محو توام چنان که ستاره به چشم صبح یا شبنم سپیده دمان آفتاب را بیتابم آنچنان که درختان برای باد یا کودکان خفته به گهواره تاب را بایستهای چنان که تپیدن برای دل یا آنچنان که بال پریدن عقاب را حتی اگر نباشی، میآفرینمت چونانکه التهاب بیابان سراب را ای...
-
پیش بیا ، پیش بیا ، پیشتر
شنبه 8 آبان 1395 23:01
پیش بیا ، پیش بیا ، پیشتر تا که بگویم غم دل بیشتر دوست ترت دارم از هر چه دوست ای تو به من از خود من خویشتر دوست تر از آنکه بگویم چقدر بیشتر از بیشتر از بیشتر داغ تو را از همه داراترم درد تو را از همه درویش تر هیچ نریزد به جز از نام تو بر رگ من گر بزنی نیشتر فوت و فن عشق به شعرم ببخش تا نشود قافیه اندیش تر قیصر امین پور
-
آدم ها مثل کتاب ها هستند
شنبه 8 آبان 1395 22:59
آدم ها مثل کتاب ها هستند بعضی از آدم ها جلد ضخیم دارند و بعضی نازک بعضی از آدم ها ترجمه شده اند و بعضی صفحات رنگی دارند بعضی از آدم ها تیتر دارند، فهرست دارند و روی پیشانی شان نوشته شده است: حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است بعضی بعد از فروش پس گرفته نمی شوند بعضی از آدم ها را باید جلد گرفت بعضی از آدم ها نمایشنامه...
-
ای که خطخوردگی دفتر مشقم از توست !
شنبه 8 آبان 1395 22:53
ای که خطخوردگی دفتر مشقم از توست ! تو بگو ! من کجا حق دارم مشقهایم را روی کاغذهای باطله با خود ببرم؟ میروم دفتر پاکنویسی بخرم زندگی را باید از سر سطر نوشت ! قیصر امین پور
-
سراپا اگر زرد پژمرده ایم
شنبه 8 آبان 1395 22:48
سراپا اگر زرد پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالی ، لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم اگر خون دل بود ، ما خورده ایم اگر دل دلیل است ، آورده ایم اگر داغ شرط است ، ما برده ایم اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم ! اگر خنجر دوستان ، گرده ایم ! گواهی بخواهید ، اینک گواه : همین زخمهایی...
-
همه حرف دلم با تو همین است که دوست...
شنبه 8 آبان 1395 22:42
همه حرف دلم با تو همین است که دوست... چه کنم؟... حرف دلم را بزنم یا نزنم؟... گفته بودم که به دریا نزنم دل ، اما کــــو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟... قیصر امین پور
-
زنده بودن، سرودن بهانه
شنبه 8 آبان 1395 22:38
زنده بودن، سرودن بهانه هرچه جز با تو بودن بهانه ذکر نام تو یعنی تنفس عاشقانه سرودن بهانه خواب یعنی تو را خوب دیدن پلک بستن ،گشودن بهانه گریه هم مثل باران ضروری است غصه از دل زدودن بهانه دم به دم فال حافظ گرفتن بخت را آزمودن بهانه شعر دعوی، سرودن دروغین زندگی عذر، بودن بهانه قیصر امین پور
-
قطار مى رود تو مى روى
شنبه 8 آبان 1395 22:34
قطار مى رود تو مى روى تمام ایستگاه مى رود و من چقدر ساده ام که سال هاى سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده هاى ایستگاه رفته تکیه داده ام قیصر امین پور
-
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شنبه 8 آبان 1395 22:29
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟ شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟ پر می زند دلم به هوای غزل، ولی گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟ گیرم به فال نیک بگیرم بهار را چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟ تقویم چارفصل دلم را ورق زدم آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟ رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟ قیصر...
-
زندگی ، لب زخنده بستن است
شنبه 8 آبان 1395 22:22
غنچه با دل گرفته گفت : زندگی ، لب زخنده بستن است گوشه ای درون خود نشستن است . گل به خنده گفت : زندگی شکفتن است ، با زبان سبز راز گفتن است . گفت و گوی غنچه و گل ، از درون باغچه باز هم به گوش میرسد تو چه فکر می کنی ؟ راستی کدام یک درست گفته اند ؟ من که فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است هر چه باشد او گل است گل ،...
-
ما گنهکاریم، آری، جُرم ما هم عاشقی است
شنبه 8 آبان 1395 15:41
ما گنهکاریم، آری، جُرم ما هم عاشقی است آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست، کیست؟ قیصر امین پور
-
ما که این همه برای عشق
شنبه 8 آبان 1395 15:07
ما که این همه برای عشق آه و ناله ی دروغ می کنیم راستی چرا در رثای بی شمار عاشقان که بی دریغ خون خویش را نثار عشق می کنند از نثار یک دریغ هم دریغ می کنیم؟ قیصر امین پور
-
سالها رفت و هنوز
شنبه 8 آبان 1395 15:06
سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست کجاست قیصر امین پور
-
در کتاب چار فصل زندگی - قیصر امین پور
شنبه 8 آبان 1395 15:00
در کتاب چار فصل زندگی صفحه ها پشت سرِ هم می روند هر یک از این صفحه ها، یک لحظه اند لحظه ها با شادی و غم می روند... گریه، دل را آبیاری می کند خنده، یعنی این که دل ها زنده است... زندگی، ترکیب شادی با غم است دوست می دارم من این پیوند را گر چه می گویند: شادی بهتر است دوست دارم گریه با لبخند را قیصر امین پور
-
بیچاره ی دچار تو را چاره جز تو چیست ؟
شنبه 8 آبان 1395 14:46
بیچاره ی دچار تو را چاره جز تو چیست ؟ چون مرگ ، ناگزیری و تدبیر تو محال ای عشق ، ای سرشت من ، ای سرنوشت من ! تقدیر من غم تو و تغییر تو محال قیصر امین پور
-
زندگینامه قیصر امین پور
شنبه 8 آبان 1395 14:39
-
چه بگویم سحرت خیر؟ تو خودت صبح جهانی
پنجشنبه 6 آبان 1395 19:11
چه بگویم سحرت خیر؟ تو خودت صبح جهانی من شیدا چه بگویم؟ که تو، هم این و هم آنی به که گویم که دل از آتش هجر تو بسوخت؟ شدهای قاتل دل؛ حیف ندانی که ندانی همه شب سجده برآرم که بیایی تو به خوابم و در آن خواب بمیرم که تو آیی و بمانی چه نویسم که قلم شرم کند از دل ریش ام بنویسم ولی افسوس نخوانی که نخوانی! من و تو اسوه ی عالم...
-
زنده دلها میشوند از عشق، مست
پنجشنبه 6 آبان 1395 19:06
زنده دلها میشوند از عشق، مست مرده دل کی عشق را آرد به دست عشق را با نیستی سودا بود تا تو هستی، عشق کی پیدا بود عشق میجوید حریفی سینه چاک کو ندارد از فنای خویش باک عشق در بند آورد عقل تو را تا نماند در دلت چون و چرا عشق اگر در سینه داری الصلا پای نِه در وادی فقر و فنا عاشق و دیوانه و بی خویش باش در صف آزادگان درویش...
-
تو را خبر ز دل بیقرار باید و نیست
پنجشنبه 6 آبان 1395 18:49
تو را خبر ز دل بیقرار باید و نیست غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست اسیر گریهٔ بیاختیار خویشتنم فغان که در کف من اختیار باید و نیست چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست چو صبحدم نفسم بیغبار باید و نیست مرا ز بادهٔ نوشین نمیگشاید دل که می به گرمی آغوش یار باید و نیست درون آتش از آنم که آتشین گل من مرا چو پارهٔ دل در...
-
چشم وا کردم و دیدم خبر از رویا نیست
پنجشنبه 6 آبان 1395 18:45
چشم وا کردم و دیدم خبر از رویا نیست هیچ کس این همه اندازه ی من تنها نیست بی تو این خانه چه سلول بزرگی شده است که دگر روشنی از پنجره اش پیدا نیست مرگ؛ آن قسمت دوری که به ما نزدیک است عشق؛ این فرصت نزدیک که دور از ما نیست چشم در چشم من انداخته ای می دانی چهره ای مثل تو در آینه ها زیبا نیست هیچ دیوانه ای آن قدر که من...
-
دلتنگ خاطرات توام دم به دم رفیق
پنجشنبه 6 آبان 1395 18:43
دلتنگ خاطرات توام دم به دم رفیق حمدی بخوان و در دل تنگم بدم رفیق یارانِ بیمضایقه تبدیل میشوند هنگام دشمنیست، نیُفت از قلم رفیق چشمان بیتفاوتم از ناگهان تهیست دیگر نه شانه مانده برایم نه غم رفیق رامشگران سکوت جهان را نواختند در پنجگاه دلهره با زیر و بم رفیق حرفی نماندهاست و گلویی که تر کنیم یعنی رسیدهایم به...
-
بی تو جای خالی ات انکار می خواهد فقط
پنجشنبه 6 آبان 1395 18:38
بی تو جای خالی ات انکار می خواهد فقط زندگی لبخند معنا دار می خواهد فقط چشمها به اتفاق تازه عادت می کنند سر اگر عاشق شود ، دیوار می خواهد فقط با غضب افتاده ام از چشم های قهوه ایت حال و روزم قهوه قاجار می خواهد فقط حق من بودی ولی حالا به ناحق نیستی حرف حق هر جور باشد دار می خواهد فقط نیستی حتی برای لحظه ای یادم کنی...
-
مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت
پنجشنبه 6 آبان 1395 18:34
مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت حال من بد بود اما هیچ کس باور نداشت! خوب می دانم که "تنهایی" مرا دق می دهد عشق هم در چنته اش چیزی از این بهتر نداشت! آنقدر می ترسم از بی رحمی پاییز که ترس من را روز پایانی شهریور نداشت! زندگی ظرف بلوری بود کنج خانه ام ناگهان افتاد از چشمم، ولی مو برنداشت! حال من، حال گل...
-
آدم درختهایی را می بیند که بلندند، راستند
پنجشنبه 6 آبان 1395 18:26
آدم درختهایی را می بیند که بلندند، راستند، انبوهاند، شاخههای کشیده و بلند دارند و برگهای فراوان! درختهایی را می بیند که کم رشداند، گرهدار و کج و کولهاند، ظاهرشان توی ذوق می زند! مگر جنگل برای خاطر این جور درختها زندگی را به خودش حرام می کند؟...! زاهاریا استانکو از کتاب پابرهنه ها مترجم: احمد شاملو
-
اینجا، بعضی ها زندگی نمی کنند
پنجشنبه 6 آبان 1395 18:22
اینجا، بعضی ها زندگی نمی کنند، مسابقه ی دو گذاشته اند، می خواهند به هدفی که در افق دور دست است برسند؛ و در حالیکه نفسشان به شماره افتاده، می دوند و زیبایی های اطراف خود را نمی بینند؛ آن وقت روزی می رسد که پیر و فرسوده هستند، و دیگر رسیدن و نرسیدن به هدف برایشان بی تفاوت است...! جین وبستر از کتاب بابا لنگ دراز
-
حافظ نامه یوهان ولفگانگ گوته
پنجشنبه 6 آبان 1395 18:13
ای حافظ، سخن تو همچون ابدیت بزرگ است، زیرا آن را آغاز و انجامی نیست. کلام تو همچون گنبد آسمان، تنها به خود وابسته است و میان نیمه ی غزل تو با مطلع و مقطعش فرق نمی توان گذاشت، زیرا همهی آن در حد جمال و کمال است...! ... اگر هم دنیا به سر آید، ای حافظ آسمانی، آرزو دارم که تنها با تو و در کنار تو باشم و چون برادری، هم در...
-
هر شب که می خوابیم
پنجشنبه 6 آبان 1395 18:10
... فکر می کنم هر شب که می خوابیم کمی از تجربیات روزمره مان را فراموش می کنیم باوجود این ذهن ما با تمام نیرو فعالیت می کند. وقتی وارد دنیای رویاها می شویم گویی از جهان خودمان بیرون می آییم و به واقعیتی دیگر پا می نهیم. تجسم چیز خیلی عجیبی است. شاید به این دلیل خواب می بینیم که مغزمان سعی دارد جاهای خالی اش را پر کند...