گر مرا زنده بسوزانی پشیمان نیستم
عاشقت بودم و هستم , اهل ِ کتمان نیستم
سال ها مانند" آذر " بت تراشیدم تو را
موعظه کردن ندارد اهل ایمان نیستم
در نبردی نابرابر بر زمینت خورده ام
بی حسابم کن از این پس , مرد میدان نیستم
لشکرت را هرچه می خواهی بتازان درسرم
برتبارم پشت کردم سربداران نیستم
راضی ام بر بوسه ای جاندار از لبهای تو
یا بسوزان یا بمیرانم !, گریزان نیستم
پای ایمان خودم می ایستم تا پای جان
خم به ابرویت نیاور نامسلمان نیستم
شاعرم می خوانی و جز عاشقی دیوانه ات
از همه پنهان شود از تو چه پنهان نیستم
"سیدمهدی نژادهاشمی"
کاش دوباره به خاطرم نمیآمدی
کاش هر کدام از ما
در همان سالها پیش مانده بودیم
کاش پس از این سالهای دورِ دورِ
تصویر هامان
از عکسها بیرون نمیآمد
کسی از گذشتههای خوبِ خوب
آغوش باز نمیکرد
سرم با سینه ات آشنا نمیشد
کاش آن آرامش گم شده
هرگز باز نمیگشت
کاش بوسه ات
طعمی غریب و تلخ داشت
کاش مارا گریزی بود
از دوست داشتن
کاش شانه به شانه ی هم
در قاب روی طاقچه میماندیم
آنوقت
نیازی به درکِ این آدمهای تازه
با پیراهنی آغشته به عطرهای تازه، نبود
هر کدامِ ما
زندگی خودش را داشت
تو، با زنی شبیهِ من
من، با مردی شبیهِ تو
"نیکی فیروزکوهی"
آرام گرفته ماه در
برکه ی آب
انگار در آغوش تو
شب رفته بخواب
گیسوی تو بازیچه ی
انگشت نسیم
ای عشق فقط تو جای خورشید بتاب...
"میترا ملک محمدی"
کودتایی شده در من ، غزلی گُل کرده
گره یِ روسری اش را ، نَکُند شُل کرده
"رنگ رُخسار خبر میدهد از سِرِّ درون"
دختری قَلبِ مرا سخت چَپاوُل کرده
#سعید_شیروانی
گریۀ ممتد یک مرد نمیدانی چیست
روی پوشاندی و پوشاندن این ماه تمام
آنچه با اهل زمین کرد نمیدانی چیست
در کجا علم سخن یاد گرفتی که هنوز
ظاهرا معنی «برگرد» نمیدانی چیست
شادمان باش ولی حال مرا هیچ مپرس !
آنچه غم بر سرم آورد نمیدانی چیست
گفتم از عشق تو دلخون شدهام، خندیدی
نازپروردهای و درد نمیدانی چیست
"سجاد سامانی"
آشفتگی و فراق و زاری دارد
دلتنگی و درد بیقراری دارد
آسودگی از بلای او ممکن نیست
"عشق" است، هزار تیر کاری دارد
"جواد مزنگی"
بفرما ؛ آخرش این شد ؛ هزاران شهر دور از هم
دوتامان غرق تنهایی و محو حالتی مبهم
خیالت خام شد ؛ بردند از ما مهربانی را
حواست پرت شد ؛ خشکید باغ عشقمان کم کم
فراق اینجاست می بینی؟ اگر دقت کنی حالا
جدایی را نگاه کینه توزت کرده ؛ خاطر جَم
از آن وقتی که خودخواهی به دنیامان فرود آمد
گمانم غصه ی دوری نشسته در دل آدم
تو گفتی راستی را دوست می داری ولی آخر ـ
تمام قول هایت شد ؛ شبیه منحنی ها ؛ خَم
پُر از زهرند انگاری عسل ها در نبود ِ تو
شراب ناب هم انگار مخلوط َ ست با یک سَم
پس از تو حال من خوب است ؛ یک تصویر می خواهی؟
شبیه ساعتی بعد از وقوع زلزله در بَم
"جواد مزنگی"