اشعار ناب

اشعار ناب مجموعه ای از بهترین های شعر و ادبیات جهان ...

چهارشنبه 3 آذر 1395 ساعت 16:12

شبی یک ذره از پلک قفس وا ماند و من رفتم

شبی یک ذره از پلک قفس وا ماند و من رفتم

دلم با کوهی از دلشوره تنها ماند و من رفتم


به او هشدار دادم... قصد ماندن داشت انگاری

کمی این پا و آن پا کرد و... آنجا ماند و من رفتم


نمی دانم؛ ولی شاید زمینگیر نگاهی بود

گرفتار غم امروز و فردا ماند و من رفتم


برادرها به من اصرار می کردند باش! اما

فقط یک تکه از پیراهنم جا ماند و من رفتم


تن شهر از صدای زوزه های گرگ می لرزید

پدر چشمش به دستان یهودا ماند و من رفتم


تمام ماجرا این بود و از آن روز تا حالا

هزاران سال در صدر خبرها ماند و من رفتم


به او هشدار دادم ... قصد ماندن داشت اما... حیف!

دلم بر روی دست سرد دنیا ماند و من رفتم...


سونیا نوری

برچسب‌ها: اشعار سونیا نوری
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
برای ورود به کانال تلگرام اشعار ناب کلیک کنید